نمی دانم الان هم همینطور است یا نه؟ زمانی که من در دوره ی ابتدایی بودم خیلی راحت و بی رحمانه نمره های وحشتناک می دادند٬ آن هم در چه درسهایی! حتا این بی رحمی در درس هنر که باید باعث شکوفایی استعداد و ذوق بچه ها بشود هم جریان داشت و نمره های غیر مسئولانه و کشکی مثل پتکی بود بر فرق سر ذوق و هنر! خود من یکبار در کلاس دوم ابتدایی به خاطر اين نقاشی چهارده گرفتم چون در علم فخیمِ فیزیک حباب اینگونه بالا نمی رود و این مسئله باید رعایت بشود. یا مثلن در زنگ انشا همیشه نمره هایم پایین تر از نمره های بچه های کلاس بود. چون انشایم را پدر و مادرم نمی نوشتند و اولِ انشایم نمی نوشتم " قلم را در دست می گیرم والخ . . . و در آخر نتیجه های علمی تخیلی و صد من یک غازی نمی گرفتم و معلمِ بی حوصله ی با زور " فرهنگی شده " از من کلیشه می خواست و مسلمن ننوشتن این کلیشه ها را از زیر درس فرار کردن می دانست٬ و خب. . . نمره ی یک دانش آموز از زیر درس در رو٬ بهتر از ۱۶-۱۵ نمی توانست باشد. . .
* * *
کلاس چهارم ابتدایی بودم٬ زنگ انشا بود و آقای " باقی " هنوز نیامده و کتش را بر روی چوب لباسی آویزان نکرده٬ اسم من را برد تا بروم پای تخته و انشایم را بخوانم. . . یکدفعه رنگ از رخسارم پرید و حس می کردم قلبم دارد داخل دهانم می زند! طبق پیش بینی هایم امروز قرار نبود من انشا بخوانم! دفعه ی پیش رفته بودم پای تحته! آب دهانم را با زور قورت دادم و دفترم را برداشتم رفتم پای تخته ایستادم٬ انگار که دنیا به آخر رسیده باشد٬ نمی دانستم چه کار باید بکنم! یا باید انشا می خواندم و یا باید می رفتم ولیم را می آوردم. . .
رو به کلاس ایستادم و دفترم را باز کردم٬ چشمم را دوختم به کاغذ سفیدی که خطهای باریک و بی رمقی مرز بین هر سطر را نشان می داد. . .چاره ای نبود همینطور که به صفحه ی سفید و خالی دفتر نگاه می کردم همان طور " فی البداهه " برای خودم یک چیزهایی می بافتم و وسط جمله هایم " مِن مِن " می کردم تا یک جمله ی دیگر بسازم و تحویل معلم و کلاس بدهم. . . بالاخره با هر زحمت و جان کندنی بود انشای خیالی را آنقدر کش دادم که به اندازه ی یک انشاء استاندارد برسد و بروم سر جایم بنشینم٬ شانس بزرگم این بود که آقای باقی هیچوقت دفتر را نگاه نمی کرد و تکالیف را خط نمی زد. وقتی رفتم بنشینم یکی از بچه های کلاس ادایِ مِن مِن کنان خواندن انشاء عجیبم را در آورد و همه ی بچه ها خندیدند. که یکدفعه زدم زیر گریه و از اینکه غرورم جریحه دار شده با ناراحتی سر جایم کِز کردم و سرم را گذاشتم روی دستم٬ اما آقای باقی به شدت به آن هم کلاسی توپید و کلی از انشایم که یادم نمی آید چه بود٬ تعریف کرد و من اولین و آخرین نمره ی بیست درس انشایم را گرفتم. . .
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 21:31  توسط قلم فرانسه
|

دیشب که می خواستم بخوابم٬ با خودم گفتم چه قدر جالب است که ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه و هشت صدم ثانه ی هشتِ هشتِ هشتادو هشت را درک بکنم! تصمیم گرفتم آن ساعت بیدار باشم. . .صبح زود بیدار شدم٬ با یک چشم٬ راه دستشویی را پیدا کردم و بعد از اتمام کار به زور به ساعت نگاه کردم ساعت شش بود٬ برای تفکر به این سوسول بازیها٬ خودم را سرزنش کردم و سپس در حالی که در تخت گرم و نرم خود غلت می خوردم٬ گفتم چقدر جالب است که ساعتِ نُه و نُه دقیقه و نُه ثانیه و نُه صدم ثانیه ی نهِ نهِ نودو نه را درک بکنم. . .تصمیم گرفتم آن ساعت را بیدار باشم. . .
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 17:8  توسط قلم فرانسه
|

" فرانسوا " هستم٬ " فرانسوا فرانس "٬ متولد پاریس٬ محله ی " مونپارناس ـ کوچه ی دوم ـ پلاک ۲ ـ منزل فرانس!
فعلن دانشجوی رشته ی حقوق٬ در دانشگاه آزاد واحد پاریس هستم و گاهی در یک گالری به صورت پاره وقت کار می کنم و سعی می کنم در کنار کار فرهنگی پول هم در بیاورم تا " منت مردم نکشم ". . . ساعاتی را که در دانشگاه نیستم و کاری هم ندارم٬ گاهی با دوستانم و یا تنهایی به کافه " دُوم " می روم و قهوه ای می نوشم و با دوستانم به گپ و گفت می پردازم! اینجا را با نام دوکراسی می شناسند. ما هم سعی می کنیم در گفت و شنودِ بحثها و عقایدمان به هم احترام بگذاریم. اما در این فقره ی دموکراسی احترام را که گذاشته و که دیده؟ به همین خاطر این روزها سعی می کنم تنهایی به پاتوقم در کافه دُوم بروم و در حالی که یک قهوه ی مخصوص را مزه مزه می کنم برای وبلاگ عاشقانه ام مطلب می نویسم و کلی هم با این کارم حال می کنم. اگر هم حوصله داشته باشم٬ یک قوطی آبجو خنک می گیرم و در حالی که در کنار رود "سِن " قدم می زنم و به برج محبوبِ " ایفل " نگاه می کنم٬ آبجویم را جرعه جرعه می نوشم و به کار دنیا و روزگار کج مدار فکر می کنم.
از آنجایی که اینجا در خارج دخل و خرج ما خارجیها با هم مطابقت می کند٬ آخر هفته ها یک تلفن به دوست ماجراجوی معروفم " ماریا پودینگ " می زنم و برنامه ی خودمان را با هم چک می کنیم که این هفته به کدام طرف برویم و خودمان را از کدام کوه٬ دره٬ پل یا هواپیما پرت بکنیم و کلی هیجان زده بشویم! اگر هم کمی دست از ولخرجی بردارم و پولهایم را جمع بکنم برای جشن " سان فرمین " خیلی سر زده به اسپانیا می روم و خودم را چتر دوست خوبم " مازاریو پودینگ " می کنم و با هم به جشن سان فرمین می رویم و در حالی که گاوها دنبالمان می کنند جیغ و هورا می کشیم. . .امسال برای تعطیلات سال نو می خواهم با دوست جدید کره ای یم " چو فیر زونگه " باز هم به اسپانیا بروم و از آنجایی که هر دویمان به پیاده روی علاقه داریم٬ جاده ی " سانتیاگو " را طی کنیم و در حال پیاده روی به بحثهای سیاسی ـ فرهنگی ـ اجتماعی ـ هنری بپردازیم و زیتون پرورده بخوریم . . . چقدر خارجی بودن خوب است. . .
* بازی هیجان انگیزی است. کلن " میس کارتون " ید طولایی در به راه انداختن بازیهای خوب دارد و ما را وسوسه می کند بازی کنیم. در روایات هم داریم که هر کس در بازیهای دست ساز میس کارتون شرکت بکند به ۱۰۰ درد و بلا گرفتار نمی شود و شب اول قبر بر او آسان گردد. . .پس بهتر است بازی کنید تا ثواب دنیوی اخروی خود را هم در این بازی برده باشید. . .
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 21:59  توسط قلم فرانسه
|
اگر انسان اخلاق گرایی نبودم حتمن عفتت بر باد بود٬ شک نکن!
ریز نوشت:
*وضعیت داخلی و خارجی: ( سگ هار )!
+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 22:34  توسط قلم فرانسه
|