
مرگ حق است عزیز من! من بارها به مرگ فکر کرده ام و چند باری هم اینجا از مرگ نوشته ام اما راستش هیچوقت خودم را در قالب یک میت رسمی تصور نکرده ام. فقط تصورم از مرگ یک محیط بزرگ و تاریک بوده است که البته همیشه سعی کرده ام رنگ محیط مورد نظرم را تغییر دهم.
دیشب باز هم مرگ اندیش شده بودم و به این جزو لاینفک زندگی فکر می کردم. این بار در حرکتی نمادین سعی کردم خودم را میتی فرض کنم که داخل یک قبر قرار گرفته٬ فرضم هم بر این بود که این داستان شب اول قبر و این چیزها درست است و قرار است که این دو فرشته ی بد اسم ـ که آدم خجالت می کشد نامشان را ببرد ـ بیایند بالای سرم و سین جیمم بکنند. الحمد الله همه چیز برای صحنه سازی محیط قبر و قبرستان مناسب و آماده بود. اتاقم که همیشه ی خدا به قبرستان تاتار زده می ماند٬ در این هوای خفه ی تیر ماه هم پنجره ی اتاقم را بستم و کولر و وسیله ی خنک کننده هم که در قبرستان پیدا نمی شود! خب٬ می ماند محیط خفه ی داخل قبر که با خوابیدن روی فرش و پیچیدن یک لحاف کرسی با پدر و مادر مشکل آن هم حل شد. یک دقیقه نگذشت که شرشر عرق شروع شد٬ از خودم در نقش یک میت پرسیدم: مگر مرده را داخل لحاف کرسی می پیچند؟ آخر مگر مرده هم عرق می کند. خود میتم بلافاصله جواب داد بالاخره شب اول قبری گفته اند! ما هم که بنده ی پاک نظیف خدا نبوده ایم. خدا می داند من از گرما بدم می آید٬ با گرما عذابم می دهد. . .اما واقعن این حرفها نبود! نقش مرده داشت می رفت زیر پوستم. نفسم بالا نمی آمد فکر می کنم این وسطها متوهم هم شده بودم و واقعن این دو فرشته ی بد اسم هم داشتند نجوا کنان می آمدند سر وقتم که خودم فهمیدم شکر زیادی تناول کرده ام! به قول ابوی " نکبت نیامده را که استقبال نمی کنند " حالا من بیایم محیط قبر و مرده را شبیه سازی بکنم که چی؟ مرگ اندیشی هم خوب است اما نه اینطوری و به صورت غار نشینی! همانجا بود که از قبر شبیه سازی شده ی خودم با حرکتی آکروباتیک خارج شدم و خودم را به پنجره رساندم وقتی با باز شدن پنجره هوای تازه به صورتم خورد٬ نفس عمیق و جانداری کشیدم و خواندم: " زندگی زیبا است ای زیبا پسند/ زنده اندیشان به زیبایی رسند/ آنقدر زیبا است این بی باز گشت/ کاز برایش می توان از جان گذشت "
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 21:39  توسط قلم فرانسه
|
به جز چهره ی سه نفر از دوستانم چهره ی دیگر دوستان مجازیم را ندیده ام. هیچوقت هم در ذهنم تصویری از آنها نساخته ام عوضش شکل و شمایل قالب وبلاگشان برایم تصویری از آنها بوده است٬ با این تصور٬ بعضی ها دماغشان را عمل کرده اند٬ بعضی ها موهایشان را رنگ کرده اند٬ بعضی ها کراوات می زنند٬ بعضی ها لباس اسپرت می پوشند و بعضی ها هم مثل من هفته بیجار هستند و یک وقت ریش می گذارند یک وقت همیشه می تراشندش و گاهی موهای فرشان را بلند می کنند و گاهی از ته می تراشند. مثل اینجا که هر از گاهی قالب وبلاگم را تغییر می دهم. اما گاهی تیپ و شکل و شمایلت دیگران را اذیت می کند و از تو می خواهند یک فکری برای خودت بکنی تا کمی قابل تحمل بشوی!
از قالب قبلی وبلاگم راضی بودم یعنی باید هم راضی می بودم! اما نمی دانستم بخاطر وضع نمایش وبلاگم در دیگر مرورگرها مورد لعن و نفرین خیلیها قرار گرفته ام ـ و فکر می کنم تمام این تیر غیبهایی که این مدت به پس کله ی من اصابت می کرد از همین آه و نفرینها آب می خورد ـ اما بالاخره پیشنهاد یک دوستی گرامی باعث شد که تصمیم بگیرم تیپ جدیدی بزنم و برای این مهم هم یقه ی همین دوست گرامی یعنی جناب استاد م.الف را گرفتم و بنده ی خدا هم در رو در وایسی قرار گرفت و زحمت قالب جدید را متحمل شد. بنده در این قالب جدید در قسمت فوقانی بلاگ و بر روی اسمم دارای یک هاله ی نور هستم که یکهو مرا در بر گرفت و اصلن همین هاله ی نور بود که من را وبلاگ نویس کرد! در کنار این اسم و هاله هم خون قلم ریخته شده است که بر خلاف خون شما مثل روی خودم سیاه است. اما چیزی که در دل خودم قند آب می کند آن لوح سفید و تمیز است که رویش نقاشی می کشم و یا اگر خیلی بی حوصله باشم با رنگهای مختلف رویش خط خطی می کنم تا حالم جا بیاید. شما هم می توانید با یک کلیک روی این بوم سفید نقاشی بکشید و خط خطی بکنید٬ اما این جانب مسئولیت هر گونه نوشتن شعار و فحش را به عهده نمی گیرم و از حالا هم گفته باشم که " نصب هر گونه آگهی پیگرد قانونی دارد ". فکر کن رو دیوار خونه ی خودتون می نویسی. . . اما همانطور که گفتم تمام زحمت این قالب بر دوش استاد م. الف عزیز بود که بدون اغراق و زیاده گویی ارادت خاصی نسبت به ایشان دارم و باز هم به این وسیله از زحمت و خلاقیتی که در این قالب به خرج دادند خیلی خیلی تشکر می کنم. . .باشد که از خجالتشان مبسوط در بیایم!
* پنجره هایمان
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 23:42  توسط قلم فرانسه
|
*همه چیز گردن دستم است! دستم به نوشتن نمی رود. یعنی می رود اما نمی تواند معقول و معمول بنشیند و مثل دست بچه ی آدم چیز بنویسد. تا می آید کمی آرام بگیرد و کَمَکی از چیزی غیر از ظلم و اعتراض بنویسد٬ شقاوتهای چند تا آشغال کله که سرشان هم به تنشان نمی ارزد می آید جلوی چشمانش و فقط و فقط می تواند چند تا از این فحشهای " چار پا داری " بدهد و برای خواهر و مادر همان آشغال کله ها٬ دعای خیر حواله کند.
*این دست نا فرمان شده است. این دست نافرمان شبها خواب آشفته می بیند و از جا می پرد. این دست نافرمان بغض گلویش را می گیرد و حرف نمی زند. این دست نافرمان از این همه پستی و خونخواری خسته شده است. . .این دست نافرمان از فرمان من خارج شده است و چیزی غیر از اینها که اینجا می نویسد٬ نمی خواهد ثبت کند. این دست نافرمان نمی تواند بی تفاوت باشد. . .
+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 0:44  توسط قلم فرانسه
|
داشتم فکر می کردم٬ اگر آن پری به خون خفته و پرپر شده تو بودی٬ من چه می کردم؟ خیال باطلی بود٬ تو مدتهاست از روی دستانم پر زده ای!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 22:0  توسط قلم فرانسه
|