تبليغاتX
قلم فرانسه

بانو شوماخر!

سالها قبل!

سوم راهنمایی بودم٬ مدرسه مان تا خانه ۵ دقیقه راه بیشتر نبود٬ به همین خاطر همیشه پیاده می رفتم٬ یک روز خیلی شاد و شنگول داشتم داخل کوچه برای خودم قدم می زدم و از کنار دیوار راه می رفتم که یکدفعه دیدم همه جا تاریک شد و جایی را نمی بینم! چند لحظه که گذشت و به خودم آمدم٬ متوجه شدم سرم تا گردن داخل کپه ای از ماسه ی ساختمان سازی فرو رفته. . . همانطوری که داوطلبانه و به خواست خودم به صورت سکندری داخل ماسه ها نرفته بودم به همان صورت هم متوجه شدم که یک نفر دارد از روی ماسه ها بلندم مي كند و با یک دست می زند توی سر خودش و با یک دست من را می تکاند و با اضطراب تمام می پرسد: « سالمی ؟ » جاییت درد نمی یاد؟ » من هم در حالی که تف می کردم و دهانم را از مقادیر قابل توجهی ماسه و خورده سنگ و آهک خالی می کردم٬ با سر٬ به نشانه ی سلامت سر تکان می دادم که " سالمم "!

کمی که گذشت تازه متوجه شدم بانویی میانسال به قصد دنده عقب گرفتن از کوچه ی فرعی به صورت " جیمز باند ی " می آید و من را به صورت نیمه پرنده می فرستد داخل ماسه و آهک! خودم متوجه نشدم اما آقای " میجوزی " ـ بقال محل ـ می گفت من را در حال پرواز دیده که دارم به سمت تل ماسه شوت می شوم. . .! حالا از خانم راننده اصرار بود که ببردم بیمارستان و از من انکار بود که خوبم و می خواهم بروم مدرسه و شما را به خیر و ما را به سلامت٬ بماند که آن روز را مدرسه نرفتم و به بهانه ی کثیف شدن لباسها و سرو رویم برگشتم خانه و البته از این بابت خیلی هم از خانم راننده ممنون و سپاسگزار بودم. . .

سالها بعد!*

ماشین را به هزار زحمت و دنگ و فنگ پارک کرده بودم داخل کوچه اي تا با دوستان برویم و به دیگران دوستانمان ملحق بشویم٬ در همان حال دخترکی شوماخر مسلک٬ مثل اجل معلق با کجاوه ی آهنینش سر رسید و گفت با ماشینت راه را بسته ای و من نمی توانم رد بشوم و اللا و للا باید ماشین را برداری که من رد بشوم. . . هر چقدر گفتم خانم محترم اینجا برای رد شدن یک فیل گنده هم جا هست٬ زیر بار نمی رفت و چرت و پرت بود که حواله ی ما می داد والخ. . . من هم با تمام  عصبانیتم٬ بخاطر اینکه دوستانم با من بودند کوتاه آمدم و ماشین را از کوچه در آوردم و به خانم شوماخر گفتم که خوش آمدید! اما مثل اینکه کوتاه آمدن من به دهان بانو شوماخر مزه کرده بود و باز هم می گفت باید جلوتر بروم که با خیال راحت رد بشود و... بالاخره با هزار بدبختی بانو شوماخر با چندتا فحش تو دلی ( جلوی دوستان که نمی شود با صدای بلند فحش داد ) رهسپار کردیم٬ اما خودم شنیدم که این بانوی دست طلا موقع خداحافظی و تشکر از من با توجه به هوش و ذکاوتشان که به پلاک ماشین بنده توجه کرده بودند فرمودند: « برو گمشو شهرستانی بی شعور »!

 

امروز!

همشیره می خواستند جایی تشریف ببرند و از من خواستند من هم بروم تا پاسداری هم برای خرابکاریها و شیطنتها ی همشیره زاده وجود داشته باشد . . .هنوز ماشین را روشن نکرده بودم که همشیره فرمودند: « بذار من پشت فرمون بشینم » البته بنده هم با کمال میل قبول کردم و ایشان پشت فرمان نشستند. . .خب! دوست ندارم تجربیات وحشتناک امروزم را تعریف بکنم٬ چون وقتی یادشان می افتم تیک عصبی می گیرم و دستانم می لرزد. . . فقط بگویم که در طول مسیر بارها گفتم کاش ماشینم" ایر بگ " داشت و به اين مسئله فكر مي كردم يك پرايد چقدر مي تواند ايمن باشد؟

وقتي به حول قوه ي الهي به سلامت به خانه برگشتيم٬ همشيره پرسيدند كه رانندگيشان چطور بود؟ بنده هم گفتم عالي بود! فقط٬ كمي محل دقيق گاز و ترمز را تمرين كنند تا رانندگيشان از ايني كه هست بهتر شود. . .

ريز نوشت:

* "من و من" و" موريانه ها ي چوبي" اين داستان را خوب به خاطر دارند!!!

* مديوني اگه فكر كني در نكوهش رانندگي خانمها نوشته ام :))   

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 23:42  توسط قلم فرانسه  | 

مسلوب الاراده. . .

بعد از یک مواقعه ی سخت٬ وقتی هنوز در آغوش گرم او لمیده بود. با صدای نرم و نازکش نجوا کنان پرسید: ـ عزیزم!توو من چی دیدی؟ چی شد که به من علاقه مند شدی و بهم پیشنهاد دادی؟ پسرک آهی کشید و گفت: ـ هیچی عزیزم!. . . من اون شب مستِ پاتیل بودم. . .

* دارم درس پس میدم!

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 21:48  توسط قلم فرانسه  | 

حاج مهدی هر چقدر هم حرفهای عجیب و غریب بزند و بخواهد برای همه مردم عالم پرونده درست بکند و به قول خودش در حفظ حرمت جامعه ی اسلامی بکوشد٬ باز هم به نظر من از آن بسیجیهای بو نداده است و بیشتر از آنی که در دلش باشد حرفش را می زند٬ با این حال کافی است یک دختر و پسر را ببیند که کمی مهربان با هم صحبت می کنند یا دختری با صدای بلند بخندد یا حتا کسی عقیده خلاف باورهای او بزند تا با لحن و نگاه خشمگین و تهدید آمیزی بگوید " باید برای فلانی پرونده بسازم تا بداند اینجا حرمت دارد ". . .با این حساسیــت و ولعی که برای پرونده سازی علیه این و آن دارد حتا برای گربه های هرزه ی محلشان هم پرونده ســازی کرده و می خواهد روزی حالشان را بگیرد تا ایــن گربه های هــرزه و هرجاییِ محل حاج مهدی اینها بداندد٬ نه تنها دانشگاه ما ـ که رئــیـس بسیج دانشکده انسانیش است ـ حرمت دارد٬ بلکه هر جا که حاج مهدی حضور پیدا بکند هم به منزله ی مکان مقدس است و باید حرمت آنجا را حفظ کرد. . . 

                                            * * *

اگر کمی دیرتر رسیده بودم زده بود " نوید " را " لب پر " کرده بود! وقتی وارد بوفه شدم از دور دیدم که یقه ی همدیگر را گرفته اند و دارند تاب می خورند! اول فکر کردم اینطوری مقدمات ماچ کردن همدیگر را می چینند٬ اما قضیه چیز دیگری بود. خودم را با سرعت تمام رساندم بهشان و جدایشان کردم. . .گفتم حاج مهدی از شما بعیده. . .! مگه چی شده؟ . . ." نوید تو چته؟ چرا اینجوری می کنید؟ حاج مهدی از عصبانیت سرخ شده بود و با صدای بلند می گفت: این کافره. . .داره کفر میگه! در همین حال برایش خیز بر می داشت و مثلن می خواست بزندش!

 داستان از این قرار بود که ظاهرن حاج مهدی از یکسری فیلمهای اخلاقی حرف میزده که در تلویزیون پخش می شود و با اشاره به این فیلم گفته که هر کس٬ فقط برای رضای خدا به مردم کمک بکند خداوند در جایی دستش را می گیرد و به وسیله ی امدادهای غیبی کمکش می کند و حالا  "نوید هم " ( یکی از دوستانمان ) می گوید اینها چرت و پرت است و انسان باید رضای بنده ی خدا را هم در نظر بگیرد و نباید بگوید فقط برای رضای خدا٬ و من اگر به کسی کمک می کنم برای دل خودم و خوشحالی آن شخص است٬ نه خدا٬ همین حرفها هم باعث شده بود حرفشان بالا بگیرد و دست به یقه بشوند. . . حالا آن وسط هم مرا حاکم قرار داده بودند و از من می خواستند بگویم کدامشان درست می گوید. اما من٬ بدون اینکه عقیده و نظر خودم را وسط بکشم رو به نوید٬ با اشاره به حاج مهدی گفتم: نه تیپ من به حاج مهدی می خورد و نه مسلمن عقایدمان با هم یکی است اما همیشه حرمت هم را داریم و با هم رابطه ی خوبی داریم. حتا بعد از جریان انتخابات و اعتراضها که شکاف عقایدمان را بیشتر کرد و ما را در نقطه ای درست مقابل هم قرار داد باز هم دوستیمان را حفظ کردیم و بی احترامی نکردیم.

قرار نیست که ما اینطور با هم مبارزه بکنیم و مسلمن ما نمی توانیم با یک بحث و گفتگوی کوتاه عقاید همدیگر را عوض بکنیم. این بحثها مطالعه می خواهد و به قول فقه و حقوقی ها  « البينته علي المدعي»٬ کسی که ادعایی دارد باید سند و مدرکی دال بر صحت حرفهایش داشته باشد. پس نمی شود بدون مطالعه و قوی کردن بنیه ی علمی٬ پای بحث با کسی نشست و و صرفن به خاطر عقیده به مطلبی با کسی جدل کرد. . .نتیجه ی این بحثها می شود داستان نوید و حاج مهدی که بعد از چهار سال دوستی می خواستند همدیگر را تیکه و پاره بکنند و به جایی هم به جز کدورت و دشمنی نرسند. . .

                                              * * *

بعد از اینکه حاج مهدی و نوید روی همدیگر را بوسیدند و داستان ختم به خیر شد٬ حاج مهدی خیلی آرام در گوش من گفت: " شانس آورد٬ وگرنه می خواستم براش یه پرونده درست بکنم. . . " 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 22:54  توسط قلم فرانسه  | 

حضور محترم حضرت خدا. . .

استاد فرشچيان

خدایا آن شب سرد زمستانی را یادت می آید چه گفتم؟ اصلن به حرفهای من گوش می دهی؟ یادت می آید آن شب را که سرمست از عشق بودم٬ برگشتم گفتم " خدایا! اگر روزی دلم را از عشق تهی یافتی جانم را بگیر و نگذار در خفت بی عشقی زندگی کنم " یادت هست خدا؟ راستش حالا هم خواهشی دارم. . . گوش می دهی خدا؟! ببین. . .چرت گفتم! بچگی کردم! مگر آن روز چند سال داشتم؟ ۱۷ سالم بیشتر نبود! هنوز هم به سن قانونی نرسیده بودم. . . بیا و آقایی کن و اگر دعای آن شبم را در لیست " استجابی " ها گذاشته ای خارجش کن که سخت پشیمانم. . .تازه آنروزها چه می دانستم که روزی از عرش به فرش می آیم و روزگار سبز عاشقی به روزگار سرد فارغی تبدیل می شود! تازه من را هم که به زور زایاندن و و فارغم کردند! تقصیر من چه بود که معنی دیگر عشق را که ظاهرن " خاکبرسربازی " و " بی غیرتی " و " بی ناموسی " است نمی دانستم؟! باور بفرمایید اگر هم کوتاه آمدم به خاطر پند آن حمار عظیم الشانِ مرحوم مغفور٬ خر خراط ( رضی الله عنه ) بود که فرمود " داش من! از قول ما به این دل واموندت حالی کن ٬ عشق مثل دسته چپق٬ باس٬ حتمن دو تا سر داشته باشه٬ آخه عشق یه سره٬ باعثه دردسره " می بینید خدا؟ روزگار ما را می بینید؟ الان مدتی است که هر وقت پشت فرمان می نشینم یا از عرض خیابانی رد می شوم٬ همه ی ماشینها را در قالب حضرت عزرائیل می بینم که حکم استجاب دعایم را در دست دارد و می خواهد مرا با خودش ببرد! همش می گویم نکند همین یک دعایمان که از سر جهالت بود مستجاب بشود و فاتحه. . .! حالا اگر شما بیایید و حرف این بنده ی کمترین را نشنیده بگیرید ممنونتان می شوم٬ اصلن کمی وقت بدهید! خودتان را چه دیدید؟ شاید باز هم دلم از شراره های این " زهر شیرین " پر شد و به سلامتی برگشتم به روزهای اوج خودم! به خودتان قسم من هنوز آرزوهای زیادی دارم. . . درست است که خیلیهایشان را سر همین فقره پر پر کردمو رفت پی کارش٬ اما انسان مگر به امید زنده نیست؟ من فعلن کار دارم و می خواهم خیلی چیزها را ببینم و خیلی چیزها را تجربه کنم. . .قبلن از همکاری شما کمال تشکر را دارم! 

        زیاده جسارت٬ قلم فرانسه. 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 23:8  توسط قلم فرانسه  |