تبليغاتX
قلم فرانسه

مامان بزرگ

(بعد از مدتی کوتاه دوباره تونستم آپ بشم. مسافرت بودم و در سفر هم دل و دماغ رفتن به کافی نت رو نداشتم و دلیل مهمتر این بود که اخوی گرام در غیاب بنده دهن کامپیوتر رو آسفالت کردن و هم اکنون هم از کافی نت مشغول نوشتن هستم)

از کافی نت خوشم نمیاد ولی نتونستم که نیام. به خاطره مامان بزرگ اومدم. دیروز چهارمین سالگرد پرواز مامان بزرگ به (بهشت) بود. بله بهشت چون می دونم که جاش فقط در بهشته. آدم عجیبی بود. به معنی کامل کلمه بزرگ بود. حتی برای کوچیکترین نوش که ۵ سالش بود از سر جاش پا می شد و احترام می ذاشت در صورتی که این کار وظیفه ی ما بود نه اون! وقتی به محبتهای خالصانه و از ته دلش فکر میکنم احساس تنهایی بهم دست میده. 

مامان بزرگ روی نوهای محبوبش اسم مستعار می ذاشت. منم اسم داشتم اونم دو تا اسم. یا می گفت آقای باستان شناسی. چون خیلی به باستان شناسی علاقه داشتم و یا "قلم فرانسه" چون که قلمی تر و لاغرتر از همه ی نوه ها بودم. همیشه منو به این دو تا اسم صدا میکرد.

کلمات از توصیفه خوبیهای مامان بزرگ عاجزن (منظورم خودمه) هیچ وقت از خدا براش طلب آمرزش نکردم چون می دونم که هیچ گناهی نداشت. فقط همیشه می گم خدایا روحه مامان بزرگ رو شاد کن.

 

پینوشت۱: از مامان بزرگ بعداْ خواهم نوشت. امروز فقط یاد کوتاهی بود از او.

پینوشت۲: قلم فرانسه قلمی باریک از جنس چوب یا فلز بوده که به روان نویس متصل میشده و چون از فرانسه وارده ایران شده. مشهور است به قلم فرانسه.                     

  

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 18:50  توسط قلم فرانسه  | 

مباش در پی آزار...

چند وقت پیش توی یکی از کلاسهایی که ترم تابستون برداشته بودم در مورد گناه های انسان و بهشت و جهنم و کیفیت انسانها بحث می کردیم. این مسئله اونقدر برام جالب بود که توی راه برگشت به خونه هم به این موضوع فکر می کردم.

یه مسیره کم و بیش طولانیو پیاده میرفتم به سمت خونه. پس کلی وقت برای فکر کردن داشتم. توی راه یکدفعه یاد این بیت از حافظ افتادم: " مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست ". به خودم گفتم: خب منم پیرو همین مرام و مسلکم. منم هیچ وقت دنبال آزار و اذیت کسی نبودم. تازه همون کارهای دیگه هم نکردم. پس خیلی با حالم. دو تا قضیه سر هم کردمو به تصدیقم رسیدم. در آخر دو تا هندونه ی درشت زدم زیر بغلم که: بببه! آقا نسیم! تو دیگه آخر انسانیت و بی گناهی هستی! توی همین عوالم بودم که دیدم گوشه ای یه آخوندک (نوعی حشره) بی نوا داره برای تجدید نسلش تخم گذاری میکنه.

ایستادم. یه کم بهش نگاه کردم. با پام یه ضربه کنارش زدم ولی از جاش تکون نخورد. یه ضربه ی دیگه. ولی باز هم جسورانه مشغول تخم گذاری بود.با پا یه کم خاک ریختم روش. بیچاره یه تکونی به خودش داد . این بار بیشتر و با شدت خاک رو به طرفش زدم. آخوندک بی نوا دیگه طاقت نیاورد و کارشو نصفه ـ نیمه گذاشتو یواش یواش اونجا رو ترک کرد. منم که کارم رو به نحو احسنت انجام داده بودم دوباره به راه خودم ادامه دادم. دو ـ سه قدم نرفته بودم که یکدفعه سر جام خشک شدم.

"مباش در پی آزار...". یک دقیقه نشده بود که این بیت از حافظ رو می خوندم! یک دقیقه نمی شد که حکم به بیگناهی خودم داده بودم! من یه حشره ی بی دفاعو  اون هم در شرایطی ویژه آزار داده بودم.

اونجا بود که خدا بهم فهموند از امتحانش سر افکنده بیرون اومدم بیرون. من متوجه شد که از حرف تا عمل و حقیقت چقدر راهه.

چقدر زدن حرفهای شکلات پیچ و اتو کشیده راحته. ولی عمل به اونها نیاز به دلی محکم و روحی قوی داره.

باز هم از خدای بزرگ بخاطره ازار رسوندنم به مخلوقش پوزش می خوام و از اون حشره که تا حالا کلی فحش بارم کرده.

پینوشت: این بار دوم هست که این مطلب رو می نویسم. دفعه ی پیش همین جمله ی آخر رو که نوشتم کامپیورم پاچید. با مشکلاتم در تایپ فارسی پدرم در اومد که باز از اول بنویسم. این آهه همون حشرس.

      

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 21:59  توسط قلم فرانسه  | 

عشق و کفر

چون سرّ عشق خواهی از کفر و دین گذر کن

کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دین است؟

                                                                  (عطار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 20:43  توسط قلم فرانسه  | 

بنا به دلایلی - که آوردنش فقط وقت تلف کردن و آمدن چراها و چراهاس - کامپوترمو به خونه ی قدیمیمون منتقل کردم و در اینجا ازش استفاده میکنم.

نزدیک به ده سال میشه که کسی توی این خونه ی قدیمی (البته نه چندان قدیمی) زندگی نمیکنه. بماند که تقریبآْ یک ساله که عمو کوچیکم (۵۰ سالشه ها ) به طور موقت طبقه ی دوم این خونه زندگی میکنه ته اینکه آپارتمان خودش تکمیل بشه و باز هم اینجا رسماْ خالی از سکنه بشه.

اما...! اما به همین دلیل من مجبور هستم که بساطمو در اشکوبه ی نخست این خونه پهن بکنم و باید عرض کنم که اصلاْ راحت نیستم. چون ۸۰٪ امکانات تو اشکوبه ی فوقانی ست و دست من کوتاه. گلاب به روتون. روم به دیوار یه موال هست که از [...] نمیرم و یه آشپزخونه ی از خونه متروکتر هم هست. اما به چه درده من میخوره؟

ولی یه زن عموی مهربون و خییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خیلی ساده دارم که گاه گداری یه چای و دو تا میوه ـ شیرینی می ذاره جلوم تا پس نرم. تازه اوقات بیکاریش رو با مخ من سپری میکنه و ضمن آمار دادن از عموها و عمه ها از دختر عمو جان تازه عروس میگه و از پسر عموجان سرباز و گاه گداری اشک منم در میاره. خب منم باید سنگ صبورش باشم هر چند که گاهی انقدر سرگرم کار با کامپوتر هستم که حرفاش رو متوجه نمی شم.

بنده ی خدا انقدر سادس که اصلاْ نمیدونه من چی کار میکنم! اما در عین سادگی امار پشه های خونه رو هم داره و با اینکه با کمترین آلودگی صوتی ممکن رفت و آمد میکنم. می دونه که کی میام و میرم.

عمو هم که اصلاْ با من کار نداره. فقط هر از گاهی میاد و سیگاری دود میکنه و بدون اینکه به این ور و اون ور نگاه کنه میره.

بودن عمو در اینجا بدی ها و خوبیهایی داره. مثلاْ اگه زن عمو نباشه من از تشنگی و بعضاْ از گرسنگی خواهم مرد. ( ای داد از گـ...).

ـ دست کم روزی یکبار آمار کل فامیل توی چند دقیقه به دستم میاد.

و معایب اینکه:

ـ از امکاناتی چون جای استراحت و دوتا امتیاز خیلی مهم محروم هستم.

ـ در پاره ای از مواقع زن عمو جان. اعصاب و روانم رو به چالش میکشه و یا باید براش بار بکشم و یا ضبطش رو تعمیر کنم (نمی دونم هر روز چه بلایی سر این ضبط مادر مرده میاره؟!؟!؟!؟)

اما در کل عمو  و زن عمو خیلی مهربون و با محبت هستن.

در آخر از ایزد پاک خواستارم که هر چه زودتر خونه ی عمو کامل بشه تا اوضاع من بهبود پیدا کنه و عمو جان هم اوضاش مثل من بهبود پیدا کنه

از این پشه های [...] هم سپاس گذارم که تا من این مطلب رو تایپ کنم دهن این جانب را [...].

      

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 19:29  توسط قلم فرانسه  | 

                                        روزی نمی رود که بیاد گذشته ها

                                      در ظلمت ملال نگریم به حال خویش

                                                                                  (فریدون مشیری) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 21:18  توسط قلم فرانسه  | 

... نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

    وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند.

                                                                          «ه.ا.سایه»

گاهی وقتها یک بیت شعر. بهتر از هزار خط نوشتن می تونه حرف دل یک نفر رو بزنه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:28  توسط قلم فرانسه  | 

چرا وبلاگ نویسی میکنیم؟

ـ چرا وبلاگ نویسی می کنی؟

ـ میخوام خودم رو بهتر و بیشتر بشناسم.

ـ چی جوری؟

ـ با پیام ها و نظراتی که دیگران برام میفرستن.

این دلیل خیلیها برای وبلاگ نویسیه. البته بماند که یه وبلاگ میتونه یه دفتر خاطرات یا وسیله ای باشه برای یک هدف خاص.

 اما شاید ۸۰ ٪ این پیامها که برای نوشته ها ارسال میشه. یک نظر واقعی نیست و فقط وسیله ای برای تبلیغ وبلاگ ارسال کننده ی پیامه. از بعضی از این پیامها می شه فهمید که مخاطب حتی یه بار هم اون مطلب رو نخونده.

بالاخره یک وبلاگ نویس دوست داره که نوشته هاش خواننده داشته باشه و صرف وقت و هزینش بی خود و بی جهت نباشه. چه خوبه که وقتی به یک وبلاگ سر می زنیم و می بینیم مطلب جالب و به درد بخوری نوشته شده با نظرات بجا و درست به نویسنده ی وبلاگ کمک کنیم و اگر اشکالی در نوشته وجود داشت باز هم دوستانه گوشزد بکنیم و نظراتمون رو بگیم.         

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 22:15  توسط قلم فرانسه  | 

نیلوفر

در دشت خیال خود

صدای پچ پچ دو فاخته را شنیدم که می گفتند:

بید مجنونی٬ به روی شنهای داغ ساحل تنهایی خویش.

نقش نیلوفری را می کشد.

نقش نیلوفری که آرام می پیچد به تنه ی خشک آن بید.

 

(بچه بودم٬ نفهم بودم یه چی نوشتم٬ معصوم که نیستم٬ بالاخره [...] هم می گم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 16:43  توسط قلم فرانسه  | 

از فضل پدر تو را چه حاصل؟

چند روز پیش پیامی دریافت کردم ما مضمون اینکه در پارسه (تخت جمشید) نقش هیچ کشت و کشتاری وجود ندارد و نقوش عریانی زن و مرد وجود ندارد و کلی از این صفات پسندیده. که ظاهرآ در انحصار ما ایرانیان است. در پایان این پیام اومده بود که من هم پیام مورده نظر رو بفرستم برای دیگران تا اونها هم بدونن که ما چقدر نجیب و چشم و دل پاک هستیم.

وقتی این پیام رو خوندم رفتم تو فکر و یه جورایی ناراحت شدم. یاد این مثل افتادم که " گیریم پدر تو بود فاضل/ از بهر پدر تو را چه حاصل". من فکر میکنم این داستانها دیگه به درد ما نمی خوره. بله ما خیلی بزرگ بودیم. خیلی نجیب بودیم. ولی حالا چی هستیم؟ ما هنوز اون ملت بزرگ و اریایی هستیم؟ 

فکر می کنم اون همه شرافت و بزرگی رفته توی کتابها. توی کتابها نوشته شده و میبینیم که در نقوش برجسته ی پارسه بر خلاف نقوش و مجسمهای یونانی هیچ اثری از زنهای لخت وجود نداره. همین حالا یه سری به اینترنت و موبایل های خودمون بزنیم. پر از عکس ها و فیلمهایی هست که توسط ایرانی هایی گرفته و پخش شده که در پارسه شون عکس غیر اخلاقی وجود نداره!!!! 

داریوش بزرگ در سنگ نوشته ای در پارسه می گه: "به این خاطر اهورامزدا مرا یاری کرد که دروغگو نبودم. دراز دست نبودم. من و دودمانم موافق حق و عدالت رفتار کردیم" خب حالا ایران ما سراسر حق و عدالته؟؟

سردمدارهای ما فقط خوب سر مردم ساده رو شیره می مالن.

در کتابها خوندیم و انقدر تلویزیون جمهوری اسلامی تو گوشمون خونده که از حفظ هستیم که اسلام دین صلح و برابریه. کجاست برابری؟ کو صلح؟ انقدر دوستان و برادران دینی با بمب داخل اتوبوس بچه مدرسه ای ها رفتن و با هواپیما تو برجها رفتن و اماکن عمومی ترکوندن که من هم در شک رفتم که دین ما واقعآ دین صلحه؟

دوست ندارم دل خودم رو با این داستانها خوش بکنم. در عین اینکه دوست دارم ایران حالا همون ایران ۲۵۰۰ سال پیش باشه. ما باید باور کنیم که با تاریخی درخشان نمی شه روی ضعفهای بزرگ رو پوشوند. ما باید ببینیم که الان چی و چی کاره هستیم. ما الان کجا هستیم؟

به امید اینکه ایرانی. ایرانی باشه.(از خودم شروع می کنم)   

      

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 21:54  توسط قلم فرانسه  |