این توفیق حاصل نشد که شهر شیشه ای از اراجیف و پرت گوییهای قلم فرانسه در آرامش باشد!! این جرم من نیست تقصیر با جناب تعطیلات و یا همان جناب سرمای بی سابقه و قطعی گاز در شهرهای متعدد ایران است. دیروز که خبر تعطیلی دانشگاه های آزاد را از جناب «کوچولو» گرفتم گفتم سری هم به این دوست مجازی بزنم!
جدا از شوخی وضع و اوضاع اصلا خوب نیست. بعضی از شهرهای شمالی و غربی چند روزی گاز نداشتند و یا ندارند. فکر اینکه مردم در شهری مرزی با سرماهای زیر 20 درجه ی زیر صفر و حتی بیشتر بدون گاز و وسیله ی گرمایی مناسب به سر میبرند ناراحت کننده است.
شاید ما که در خانه های تا سر حد استوا گرم نشسته ایم تصور این موضوع دور از ذهن باشد اما یک بچه ی ۶ـ۵ ساله ی ساکن در شهرهای سردسیر و بدون گاز خوب می داند سرمای کشنده یعنی چه!کسی که در خانه اش با شلوارک میچرخد و حتی از گرمای زیاد اتاق در و پنجره را باز میکند معنی سرما را هم میداند؟
به هر حال هوا ناجوانمردانه سرد شده و عده ای گرفتار در سرما. دو روز پیش شبکه ی BBC یکی از شهر ها ی ما را نشان میداد که مردم وسط پذیرایی خانه هاشان چادر زده بودند. . . کمی به فکر بودن هم بد نیست! ماهایی که تحت تاثیر زلزله ی بم لباسهای خودمان را میدادیم به زلزله زدههای بمی حالا یه کمی هم به فکر سرما زده ها باشیم. اینها همان هموطنان ما هستند.
پ.ن: این اس.ام.اسو دیدید که یه آدمک داره نماز میخونه و بعد میگه که تعجب نکن. دارم نماز شکر میخونم. چون انرژی هسته ای داریم اما گاز ندارم. . . .« تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل »
+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 21:17  توسط قلم فرانسه
|
نمی خواستم چيزی پست کنم اما لازم بود اين رابنويسم که تا پايان امتحانات دانشگاهی احتمالا دنيای مجازی از اراجيف و چرت و پرت گويي های قلم فرانسه در آرامش کامل به سر خواهد برد.
البته دارم ژست بچه هاي درس خوان را میگیرم وگرنه فقره ی من و درس و مشق همان طور که قبلا گفته ام فقره ی جن است و بسم الله.
اينها را نوشتم تا دوستانی که زحمت ميکشند و وقت و انرژی برای اين وبلاگ مي گذارند گمان به بي صاحب شدن اين وبلاگ چپر چلاق نبرند!!! اگر عمری باقی بود تلافی خواهم کرد!
زياده جسارت. قلم فرانسه
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 17:54  توسط قلم فرانسه
|
پروانه گفت: دوستت دارم!
خرس گفت: اما الان زمان خواب زمستانی من است. . .
او رفت و خوابید اما هرگز نفهمید پروانه تنها برای سه روز زنده است!
* پیامی الکتورنیک بود ما را خوش آمد. گفتیم شاید دیگران را نیز خوش آید. ( باشد که پند گیریم )
+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 17:22  توسط قلم فرانسه
|
صبح میلاد باهام تماس گرفت گفت بیا خونه ی پیمان. فکر کردم بچه ها برای شب یلدا برنامه دارن. به مامانم گفتم که من میرم خونه ی پیمان و احتمالا دیر بر میگردم. نزدیک خونه ی پیمان بودم که یه ماشین برام بوق زد. الهه ی تاریکی بود. سوار ماشین شدم بعد از احوال پرسی یکدفعه گفت: بابای پیمان فوت کرده! سر جام خشک شدم. باورش برام سخت بود. دلیلشو پرسیدم گفت دیشب سکته کرده. اورژانس تاخیر داشته و داییه پیمان هم که پیشش بوده ریکاوری بلد نبوده.
میلاد و مجید و مسعود هم اونجا بودن. من هنوز نمی تونستم باور کنم آخه اون که ۵۳ سال بیشتر نداشت تازه کوهنوردی میکرد. هر روز میرفت می دویید!
بچه ها همه بدون حرکت بودن. با هم رفتیم توی اتاق سرایداری نشستیم. پیمان هم اومد. یاشا ( الهه ی تاریکی ) میگفت پیمان تا ساعت ۴ صبح به در و دیوار نگاه میکرد و لبخند میزد. ولی یکدفعه زده بود زیر گریه.
هیچکس نمی تونست تو چشمای پیمان نگاه کنه. فقط سکوت بود. بابای پیمان تازه میخواست موفقیت دو تا پسرش رو ببینه. روزی که پیمان دانشگاه امیر کبیر رشته ی مهندسی کشتی سازی قبول شده بود سر از پاش نمیشناخت. . .
فوت بابای پیمان رو نمیتونم به حساب سرنوشت بذارم. سرنوشت رو ما می سازیم. در سکته های قلبی کسی که سکته میکنه حداقل تا ۵ دقیقه میتونه که برگرده. این نشون میده اورژانس ما که اتفاقا از خونه ی پیمان زیاد هم دور نیست و اونوقت شب هم ترافیکی وجود نداشته به تنها چیزی که اهمیت نمیده جون آدمهاس. تازه وقتی میرسن میگن که فوت کرده اما تو بیمارستان میگن که هنوز نبض داره و دیر آوردیدش و کاری از دستشون بر نمی یاد.
* هر چقدر اظهار تأسف بکنم نمی تونم احساس پیمان رو درک کنم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که برای باباش دعا بکنم و برای پیمان و خانواده ی مهربانش طلب صبر بکنم. نعمت وجود پدر در خانواده و خدایی نکرده نبودش کم دردی نیست.
* من و پیمان ۱۴ ساله که باهم دوست هستیم.
+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 0:0  توسط قلم فرانسه
|