تبليغاتX
قلم فرانسه

سال نو مبارک.

بهار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 15:13  توسط قلم فرانسه  | 

یک روز کاری و خیلی هم کاری! به بهانه ی درس و دانشگاه امروز را چندان کار نمیکنم  _  از زیر کار فرار میکنم _ چون آرامش میخواهم٬ واینجا آرامش هست٬ هوای پاک هم. سعی میکنم از این تنهایی استفاده کنم٬ سری به باغ وحش خانگی میزنم. قرقاولها هم بوی بهار را حس کرده اند٬ شیطنت میکنند. ماده ها را میخواهند و چقدر خوب که ماده ها هم بی میل نیستند!
هلن هنوز در سوگ همسر از دست رفته اش است٬ شاید خورناسه های پارس مانندش فاتحه باشند٬ برای آن از دست رفته. . . چند روزی میهمان داشت٬ از سرما پناه آورده بود. همان طور که سر زده آمد سر زده هم رفت.

به کبوتر ها توجه خاصی نمیکنم٬ میدانم که صاحبشان را بیشتر دوست دارند تا من و شاید گندم را دوستتر دارند! زنبورها ی عسل هم بهار را شادمانه خبر میدهند٬ این را از گرده های روی پایشان فهمیدم. . . . این طرقه چقدر میخواند و من هم میخوانم:

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش. . .

و چقدر دوست دارم٬ صدایم را روی سرم بیندازم و بخوانم  _  حالا میفهمم چرا آن حیوان عظیم الشعن وقتی کیفور میشود « عر » میزند! _ اما سکوت شکسته شده با صدای پرندگان بهاری را ترجیح میدهم.

به آخرین موجود باغ وحشمان سر میزنم٬ می مانند درختها و گلها٬ درخت عناب گویا سالهاست که خوابیده٬ هر سال دیرتر از دوستانش بیدار میشود. تنبل است زبان بسته.

درختها و بوته ها را می شمارم٬ معاینه میکنم٬ عناب خواب است و سالم٬ آلبالو خوب است٬ گلابی هنوز هست٬ پیچ امین الدوله شاد است٬ بوته ی انگور را پدر کچل کرده٬ اما راضی است٬ خرمالو. . . امید چندانی نیست٬ سرما کار خودش را کرده٬ شاید زنده بماند. . .شاید!

                                                     

* * *

چقدر هوس چهارشبه سوری کرده ام٬ این پنجمین سال است که دور از هیاهوی شهر٬ اینجا جشن می گیریم و چشم فامیل به اینکه این بار برای چهارشبه ی آخر سال چه کرده ام! چوب و میوانه جمع میکنم برای جلب نظر فروهرها!! به امید اینکه شراره های آتش را ببینند و  رحمت خداوند را برایمان به ارمغان بیاورند!!! از فکر چهارشبه که در می آیم ساعت از ۳۰/۱۲ گذشته و حالا استاد یک « غ » بزرگ جلوی اسمم گذاشته است. . .خیالی نیست٬ این همه زیبایی و آرامش را به مزون کده و « غ » و « ح » نمی دهم. یک روز طاووس ها را نبینیم! مگر چه میشود؟

 ای کاش این طاووس ها می دانستند که چقدر پاهایشان زشت است.

* * *

چشمم به جسد آن بید مجنون می افتد. . .هنوز در فکر آن بید هستم که تابستان پیش خشکید. تشنه بود٬ از دوری لیلی خشکید٬ بی مهری خشکاندش. دوستش داشتم اما چتر باز میکرد و جلوی نور آفتاب را میگرفت٬ آخر دوستانش هم به مهر آفتاب نیاز داشتند _ گویا بید مجنون هم چتر بازست _  مجبور بودم منتقلش کنم خارج از خانه٬ همسایه گفت: جلوی خانه ی من بکارش٬ گفتم:بید آب میخواهد٬ همسایه گفت: من آبش میدهم٬ گفتم: لطف میکنید٬ لطف همسایه خشکاندش. . . آب را میفروخت به زبان بسته. بید٬ لیلایش آب است. میمیرد اگر لیلا نباشد٬ از دوری لیلا خشکید و مرد. . . و چه بی رحمانه در آوردمش از خاک که برای فروهر ها بسوزانمش. . . یک مجنون دیگر میکارم٬ این بار به دور از لطف همسایه. . .

نفس عمیقی میکشم. اما چه فایده؟ دماغم کیپ است. . . اما گوشهایم میشنود٬ نوایی می آید. . .

 نرم نرمک میرسد اینک بهار٬ میرسد اینک بهار. . .

خوش به حال روزگار. . .

و من٬ همنوایی میکنم. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 15:58  توسط قلم فرانسه  | 

حسی مبهم. . .

                                

و باز٬ "حسی مبهم تو را فرا میگیرد . . ."

 

 

پ.ن: این بار نه دوپامین کم آوردم و نه از زندگی سیرم٬ فقط به حسی مبهم دچارم . . .

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 12:41  توسط قلم فرانسه  | 

 

این روزها احساس میکنم « دوپامین » بدنم به شدت کم شده. . .

 

 

پ.ن: یه بار در دوران جهالت به خدا گفته بودم اگر چنین بلایی سرم اومد دیگه نمی خوام زنده باشم.

(خدایا٬ هنوز یه کمی اون ته٬ مها هست. منو فعلا زنده نگه دار٬ شاید. . .  )  

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 19:31  توسط قلم فرانسه  | 

تبعید 2

صبح پنجشبه با صدای قارامب و قورومب از طبقه ی پایین٬ بیدار شدم. اوه خدای من دشمن آسایش من اونجا بود!!! (همسر اخوی گرام) خونه تکونی عید گریبان ما رو هم گرفته بود.اول خودمو زدم به کوچه ی علی چپ که از من کار نکشن.وای. . .  ای کاش فقط کار بود. اونا از من چیزیو می خواستن که برام خیلی سنگینر بود٬ همسر اخوی گرامی قلم فرانسه٬ تهدید کرد که باید همین امروز اتاقتو از طبقه ی دوم به پایین منتقل بکنی. . . اوه خدای من اینا از من چی میخوان؟ این اتاق یعنی زندگی. یعنی آرامش. یعنی خاطره٬ یعنی. . .

بله این رویا نبود باید به 5 سال حکومتم پایان میدادم. این دو کبوتر عاشق! ( اخوی گرام و همسر اخوی گرام) دیگه کم کم میخوان بیان سر خونه و زندگیشون. این دو کبوتر٬ این دو سالب آزادی و آسایش٬ بالاخره کار خودشونو کردن. همسر اخوی گرام گفت زود باش میخوام همسر جونمو سور پرایز کنم.نمیدونم چی شده بود و آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که خیلی خوش اخلاق بودم. خانم والده هم با چند تا وعده و وعید٬ حسابی بنده رو خر کرده بودن٬ خلاصه تا به خودم اومدم دیدم با پیچ گشتی افتادم به جون تخت خواب مبارک و دارم تختم رو از طبقه ی دوم منتقل میکنم به پایین٬ هی به در و دیوار اتاقم نگاه میکردم و به خاطرات گذشته می اندیشیدم و میگفتم: هییییییی!!!

فقط از کشوهای تختم یه کیسه ی پر کاغذ پاره و چرک نویس استخراج کردم. این اساس کشی امتیازاتی هم برای من داشت. از جمله اینکه سند موبایلم که خیلی لازمش داشتمو پیدا کردم. همینطور چند تا دست نوشته ی خاطره انگیز از دوره ی جهالت!!!!

این وسطم اخوی گرام از مسافرت 17 روزش برگشتو گروه تخریب اعصاب و روانم تکمیل شد. ( همون اخوی و همسر)٬ از اون خرچنگ و هشت پایی که به عنوان سوغات آورده بود٬ بگذریم٬ یه شکلات تلخ انداخته جلوی من میگه بیا برای تو آوردم هرمون عشقت بزنه بالا!!!! ( لعنت به بخت سیاهت!)

شاید اون وقتی که طبقه ی دوم خونه حکومت میکردم. مامنم ماهی یک بار به اتاق من سر میزد٬اونم برای اینکه از خواب بیدارم کنه٬اتاقمو به هم میریختم بدون اینکه کسی باهام کار داشته باشه. دیروز اومده بود میگفت اگه مجبور نمیشدی اساس کشی کنی تا آخر همین سال یا کپک میزدی یا موریانه ها میخوردنت. راست میگفت زیر تختم از گرد و خاک پر شده بود. میگفت: من میزارم تو اونجا هپلی بازی دراری؟ بالاخره کلی خط و نشون کشید که پایین از این خبرا نیست. . . ( لعنت به بخت سیاهت!!!).

مامانم میدید من خوش اخلاقم٬ از اخلاقم سؤ استفاده میکرد میگفت آفرین پسر گلم این فرشم ببر بالا٬ این میزم بیار پایین٬ این مبلم بکش اونور٬ اون ظرفم بذار اونجا. . . بله سر بالا کردیم دیدیم آفتاب غروب کرده و اتاق سابقم تبدیل به متروکه ای شده٬ انگار نه انگار که یه موجودی ۵ سال توش زندگی کرده٬ چه شباییو تا صیح بیدار میموندم که مثلا عاشق بودم. . .( چه عشقی؟) عقش بود تا عشق. . . در دیوارشو پر کرده بودم از نمادهای عارفانه و عاشقانه که اونا رو پارسال در یک حرکت جننون آمیز نابود کردم و فقط روی دیوار اتاق عکس نامزدی مامان و بابا مونده بود و مادر بزرگ سفر کرده. . . من که خیلی از اون اتاق خاطره دارم٬ شاید دلمو توی همون اتاق دفن کرده باشم . . . شاید!

اتاق جدید هم بد نیست٬ دقیقا زیر همون اتاقه٬ با همون مقیاس. فقط اون آرامشو نداره. . .

 

   

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 21:10  توسط قلم فرانسه  | 

تبعید شدم!

تبعید شدم. . .انداختنم بیرون. . . ۵ سال حکومتم بدون مقاوت و خونریزی تموم شد. . . من تبعید شدم.

آسایشمو ازم گرفتن. . .

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 12:12  توسط قلم فرانسه  | 

                                           

 

 

آخه این دل مگه از فولاده؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 22:19  توسط قلم فرانسه  | 

بازی!

دوست مجازی بسیار گرامی خانم "سمنو"٬ لطف کردن و قلم فرانسه رو به یک بازی دعوت کردن. قلم فرانسه از همون بدو تولد تمایل چندانی به بازی نداشت اما چون علاقه ی زیادی به شعر و موسیقی در این حقیر موج میزند () این دعوت را لبیک میگوییم

از من خواسته شده که هفت ترانه ی مورد علاقمو بگم٬ ابتدا به ساکن باید عرض کنم که گرایش اول من به سمت موسیقی اصیل ایرانیه. پس صبیعتا باید بیشترین ترانه های (تصنیف) مورد علاقم در این نوع موسیقی باشه. هر چند که از هر نوع سبک و روشی که یه دل بشینه٬ استقبال میکنم٬ حتی رپ.

۱ـ اولین تصنیفی که خیلی به دلم نشسته و هر وقت میرم حموم!!!!! میخونمش تصنیف بسیار زیبای " نه دیگه این واسه ما دل نمیشه" هستش. ( کسایی که نوار یا تئاتر٬ شهر قصه رو کوش دادن و دیدن٬ حتما این تصنیف رو با صدای ایرج شنیدن)

۲ـ تصنیف بسیار زیبا و قشنگ "بوی باران" با صدای استاد شجریان. ( شب عید چه حالی میده شنیدنش)

۳ـ" گنجشگک اشی مشی" با صدای مرحوم فرهاد.

۴ـ "گوش کن یارب" با صدای هایده.

۵ـ "الهه ی نار" استاد بنان.

۶ـ "مرغ سحر" باز هم استاد شجریان.

۷ـ همه ی تصانیف و ترانه هایی که گوش دادم و لذت بردم که خیلی زیاد هستن.

 

 

پ.ن: خیلی ممنون خانم "سمنو" 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 21:11  توسط قلم فرانسه  | 

                                                    بازم خندونک on line!

*********************************************************************

                                                   میدوم ممکن نیست!!!!

                                                واسه همینه که فرار میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 23:55  توسط قلم فرانسه  | 

عزیزم من ممد نیستم!

( قلم فرانسه که روز پیش را مانند چهار پا٬ کار کرده٬ در تخت خود مانند مرده ای افتاده و خیر سر خود میخواهد یک روز جمعه را تا لنگ ظهر بخوابد )

[جمعه٬ اتاق در هم و بر هم قلم فرانسه٬ ساعت ۳۰/۶ دقیقه ی بامداد]
تلفن: زینگ. . . زینگ. . . زینگ. . .( مثلا زنگ تلفن )
( قلم فرانسه ابتدا فکر میکند خواب میبیند. اما این حقیقت است٬ یک چشمش را به سختی باز میکند و به دنبال تلفنش٬ میان کاغذها و کتابهای تل انبار شده در کنار تخت خواب میگردد )
قلم فرانسه [گیج خواب و با صدایی گرفته] : الو!؟!؟!؟!؟!
پشت خط : الو ممد!؟
قلم فرانسه [با خشم]: اشتباه گرفتید  ( تلفن را قبل از هر عکس العملی از پشت خط. قطع میکند.)
( قلم فرانسه زیر لب یک فحش بیتربیتی به پشت خطی میدهد و کمکم چشمانش گرم خواب میشوند )
تلفن: زینگ . . . زینگ. . .زینگ. . . ( بازهم مثلا زنگ تلفن )
قلم فرانسه [ از خواب میپرد و این بار عصبانیتر ]: الووووووو!!!!
پشت خط: الو ممد؟!
قلم فرانسه: عمو جان یه بار گفتم اشتباه گرفتی!!!
پشت خط [ با خنده ای همراه با شک ] : ممد اذیت نکن ببین چی میگم. . .
( قلم فرانسه گوشی را قطع میکند و سعی میکند باز هم بخوابد )
تلفن : زینگ . . . زینگ . . . زینگ. . .  ( و بازهم مثلا زنگ تلفن )
قلم فرانسه [باز هم از خواب میپرد. اما این بار کمی صبر میکند و با خونسردی جواب میدهد] : بفرمایید.
پشت خط [با خنده] : الو ممد اذیت نکن من با تلفن کارخونه زنگ میزنم٬ الان قطع میشه٬ ببین ممد جان دیگه نمی خواد بیاری. . . یه نفر دیگه برام آورد.
قلم فرانسه [میبیند که توانایی مقابله با این دیوانه را ندارد. جواب میدهد] : باشه. . . آقا شرمنده ها. . .  ببخشید نشد!!!!؟؟!!
پشت خط: نوکرتم ممد جان. . .  این حرفا چیه؟ ان شا الله دفعه ی بد . . . خواب بودی؟
قلم فرانسه [به مسخره] : نه بابا٬ داشتم بستنی میخوردم!!!
پشت خط [بی تفاوت] : نوکرتم. . . خدافظ.
قلم فرانسه: خداحافظ.
(همچنان جمعه٬ همچنان اتاق در هم و بر هم قلم فرانسه و حالا ساعت ۵۵/۶ دقیقه ی بامداد و دیگر خواب به چشمان قلم فرانسه  ی بدبخت نمیاید. . .


پینوشتها:

* آخر سر هم نفهمیدم این محمد کی بود که این دوست مجنونش نفهمید که من٬ محمد نیستم.

* اصلا این محمد چی باید میبرده براش. که اونوقت از صبح میگه نیار؟!؟!؟!؟!؟

* گویا قرار بر این نیست که قلم فرانسه کمبود خوابشو جبران کنه!!!!

*** نتایج حاصل شده:

* نتیجه ی اخلاقی: ۱ـ موقع خواب تلفنتون رو خاموش کنید.

* نتیجه ی غیر اخلاقی: [. . .]

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 18:23  توسط قلم فرانسه  | 

رفت. . .

هی٬ تو!!!. . . . . . . . . . . . هی٬ باتوام!!!!!

حواست اینجاس؟!

ببین چی میگم!

داره تموم میشه. . . . داره میره. . . . . . . بابا اصلا رفت. . . . . . .

هی٬ با توام!!!!!

میفهمی چی میگم؟!

پیششششششششششش. . . . ما رو باش با کی حرف میزنیم!!!!!

 

پ.ن: ؟؟؟؟؟. . . . .!!!!!. . . .!؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 14:41  توسط قلم فرانسه  |