قلم فرانسه. . . این خواب نیست! تو بیداری!!! تو به یک بازی دعوت شدی!!!
خانم "سایه" (دنیای تلخ یک توت فرنگی ) لطف فرمودن و قلم فرانسه رو به یک بازی دعوت کردن و قلم فرانسه هم این دعوت رو با کمال میل لبیک می گوید. البته من متوجه نشدم به دو بازی دعوت شدم یا به یک بازی؟! به هر حال فقط از یک بازی سر در آوردم!
خب٬ بازی از این قراره که باید پنج نفر رو نام ببیریم که اگر توی خیابون دیدیمشون٬ بغل و ماچشون می کنیم!! اما از اونجایی که قلم فرانسه به ندرت کسی رو بغل میکنه تا چه برسه به ماچ٬ من نام پنج نفر رو می برم که دوست دارم ببینمشون ـ ممکنه اصلا دوستشون نداشته باشم٬ ولی دوست دارم که ببینمشون ـ و از اونجایی که دوستان عزیز قبلی افراد مورد علاقشون رو به دو گروه برای ماچ و بغل کردن تقسیم کردن. من هم با اجازه ی خودم افراد مورد علاقم رو برای زیارت٬ به دو گروه این دنیایی و اون دنیایی تقسیم می کنم. افرادی رو که این دنیا دوست دارم ببینم و افرادی رو که اسیر خاک هستن و به ناچار یه چند وقتی رو برای زیارتشون باید صبر کنم! ( شرمنده که ساختار بازی رو به هم زدم٬ من کلا جرن بازم!!!! )
افراد این دنیایی:
۱) مهدی کلهر ( دوست و هم بازی دوران کودکیم که خیلی با هم صمیمی بودیم و حالا دوازده سالی هست که ندیدمش )
۲) خانم زنجیری ( معلم کلاس دوم ابتدایی من که خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود )
۳) استاد هوشنگ ابتهاج ( با شعر هاش میشه زندگی کرد )
۴) معمرالقذافی ( خیلی دوست دارم این موجود عجیب الخلقه رو از نزدیک ببینم!!! یه کاریم باهاش دارم!!! )
۵) احمدی نژاد ( همین جوری )
افراد اون دنیایی:
۱) کورش کبیر ( این یکی رو می خوام در آغوش بگیرم )
۲) دکتر محمد مصدق (دوستش دارم )
۳) اوریانا فالاچی ( شخصیت و دل و جرأت این "شیر زن" خبرنگار که فکر می کنم سال پیش فوت کرد٬ منو به وجد میاره! )
۴) هیتلر ( در نوع خودش موجود عجیبی بود )
۵) مادر بزرگم ( هم بغلش می کنم و هم غرق ماچ و بوسش می کنم )
و حالا اینجانب٬ نویسندگان وبلاگهای گاه و بیگاه٬ زندگی می گوید اما باز باید زیست٬ کوته نوشته ها٬ کلوپ شادی٬ فراتر از آرامش٬ پاهای کثیف٬ "گون" خار صحرایی و هر کس که در پیوندهای من جا داره رو به این بازی ( البته در قالب صحیحش ) دعوت می کنم.
الان دیدم که آقای "گون" هم بنده رو به یک بازی دیگه دعوت کردن٬ اما متأسفانه توضیح ندادن که شرایط بازی چیه! پس من برداشت خودم رو از این بازی فقط در یک بیت خلاصه می کنم:
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم / روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 20:9  توسط قلم فرانسه
|
دوست عزیزی دیشب. مرقومه ای الکترونیکی مرحمت فرمودند که اگر بدانی فقط سه هفته زنده هستی و آن وقت. . . فاتحه!! . . . چه کاری و یا کارهایی انجام می دهی؟ گفتم به عزیزانم نامه می نویسم و "کتاب" می خوانم: مرقوم فرمودند: « به تو بگن سه هفته دیگه می میری٬ کتاب می خونی؟!!!!! » عرض کردم: « حرفهای بهتری هم هستا!!!! » و به یک صورتی از زیر بار این سوال علمی٬ تخیلی٬فلسفی٬ فرهنگی و اجتماعی فرار کردم! و بعد از آن هم دیگر به فکر پاسخ گویی به این سوال به خودم نبودم٬ هر چند که حرف دوست را تصدیق کردم که باید سعی کرد که از لحظه لحظه زندگی سود برد و استفاده کرد٬ اما از حرف تا عمل راهی است بس طولانی و این نسخه ها در لسان بسیار هم گواراست٬ اما. . .
و حالا این سوال پیش می آید که اگر شما بدانید ( زبانم لال٬ روم به دیوار ) که سه هفته دیگر با جناب عزرائیل ملاقات خواهید داشت چه کار می کنید؟ و چگونه می توان از لحظه لحظه ی زندگی٬ مبسوط لذت برد؟
*ما قدرت تفکر را از دست داده ایم. پس ظاهرا نیستیم!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 17:43  توسط قلم فرانسه
|
دوست عاقل و روشنفکر (!؟!؟!) من سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد. هر چند که می دانم حالت همیشه خوب است٬ گفتم دوست عاقل و روشنفکر٬ وقتی تو را روشنفکر خطاب می کنم چهره ام مانند این خندانک سبز رنگ می شود که گویا از چیزی حالش بد شده و می خواهد بالا بیاورد!! پس بگذار تو را فقط دوست عزیز خطاب کنم آن هم فقط برای اینکه تصوری از تو داشته باشم.
دوست عزیز ببخش که یکی از همین عوام بی سواد و مرتجع تو را مخاطب قرار می دهد٬ اما کمی تحملم کن. هر چند که می دانم این کار برای تو خیلی سخت است و شاید غیر ممکن!!
دوست عزیز٬ من که از عوام هستم و نمی فهمم٬ اما مرد دانشمندی به نام دکارت ( ببخشیدکه کسی غیر از تو نامش را به زبان می آورد ) می گوید: « هیچ چیز در دنیا بهتر از عقل تقسیم نشده است٬ چون هر کسی فکر می کند بیشتر از بقیه دارد » اما نمی دانم چرا سهم الارث تو گرانمایه از همه ی ما عوام و حتا دوستان هم پیاله ای ات هم بیشتر است! دوست عزیز من عوام در برابر دنیای فضل و کمالات تو هیچم٬ اما این را بدان که من و دوستان هم صنفم اگر فضل و کمالات را مانند تو یکدفعه قورت نداده باشیم٬ کاه و یونجه هم قوتمان نبوده است. تو و دوستانت حالم را بد می کنید وقتی خود را روشنفکر می نامید! تو و هم مسلکانت باعث شده اید که این روزها واژه ی روشنفکر برای تمسخر و حتی به عنوان نوعی فحش به کار برود. خواهشی از تو دارم. . . خواهش می کنم یا این نام را با خود یدک نکش و یا اگر خیلی دلبسته ی این نام هستی سعی کن کمی معنای آن را برای خودت حلاجی بکنی و یا حداقل به یک فرهنگنامه یا واژه نامه رجوع کن تا ببینی چه تعریفی از آن وجود دارد. . .
دوست عزیز آن روز را به یاد دارم که داشتی به دوستی دیگر می گفتی که دلت برای این کشور و "ملتش" می تپد و وظیفه ی خود را روشنگری و آگاهی دادن به مردم می دانی٬ وآن روز فریادهایت برای خواندن سرود "ای ایران" گوش هر دشمنی را کر می کرد!!!! و در مقابلش آن روز را به یاد می آورم که با سخاوت تمام به هم میهنانت درجه ی "خریت" اعطا می کردی و راه آزادی ایران ـ که دلت بریش می تپد!!! ـ را حمله ی برادران آمریکایی می دانستی. دوست عزیز تو به درجه ای از کمال رسیده ای که چشم برزخی پیدا کرده ای و فلانی را "خر" می بینی و بهمانی را "الاغ"٬ ای کاش در برابر این همه علم و آگاهی٬ کمی مردم داری می دانستی. همه را از خودت میرنجانی و پوزخندی میزنی که فلانی از عوام است و برود به درک٬ آن روز را خواهیم دید که چه کسی جایش در درک دلهاست!!!
دوست عزیز٬ من افراد زیادی را مانند تو دیده ام که الان رو به فراموشی اند. شاید آن مرد مانند تو وارسته را بشناسی که باعث شد آن جوان خوش ذوق دفتر شعرش را به آتش بکشد که جناب آقا فرموده اند اینها یک مشت دری وری اند و برو که تو را با شعر کاری نباشد. و حالا بیا و روزگازش را ببین که آن همه چیز دانی که می خواست دنیا را متحول کند و کسی روی دستش نبود. همبستر الکل و عرق سگی است و هر شب بر فیل سوار٬ و اگر وفاداری زنش نبود تا به حال گندیده بود.
دوست عزیز حرفها بسیار است. اما خوب می دانم که « نرود میخ آهنین بر سنگ » پس تو را با افکار پوچ و پوسیده ات رها می کنم که تا همین جایش زیاد آمده ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 20:0  توسط قلم فرانسه
|
خیلی اتفاقی در یکی از این سایتها به مطلبی بر خوردم که یک دختر مدل اسپانیایی ایرانی تبار عکسهای سکسی خودش رو در یکی از مجله های اسپانیایی منتشر کرده و هدف خودش رو از این کار شناسوندن فرهنگ ایران به مردم اسپانیا اعلام کرده و حالا داد و فقان از همه در اومده که ای داد و بیداد این [. . .] قصد حمله به فرهنگ ما رو داره و والخ. . . این خانم فرمودن که تصور مردم اسپانیا از مردم ایران٬ یک عده تاجر فرش و خاویاره ( باز جای شکرش باقیه که ما رو شتر سوار و بدوی نمی دونن!!! ) و حالا من اومدم که بگم نه اینطور نیست ما خیلی هم مهیج تریم ( این یه تیکه رو دیگه خودم اضافه کردم ).
و اما واقعا در اروپایی که مسئله ی سکس تا حدودی حل شده محسوب میشه و یا حداقل این گونه تصاویر. مخاطب خاص خودش رو داره این کار « رومینا گرشاسبی » که فقط رفتار خصوصی یک نفره که مختاره هر بلایی سر خودش بیاره٬ توهین به ما محسوب میشه؟ اگه این کار توهینه پس با وجود این همه کلیپ و تصویر مستحجن زنان و دختران ایرانی که داره از این موبایل به اون موبایل دست به دست میشه و در اینترنت الا ما شاالله وجود داره٬ ما باید فاتحه ی فرهنگ خودمون رو بخونیم! همون طور که گفتم این قسم رفتارها فقط و فقط مخاطب خاص داره که همون بهتر این مخاطبین خودشون رو با این برنامه ها سر گرم بکنند و قطعا لطمه ای به ما نخواهد زد. . . اگر ما ادعای حراست از فرهنگ خودمون رو داریم بهتره که جلوی حملات فرهنگی مهم دشمنان ایران رو که از راه هایی مثل سینما ( فیلمهایی مثل ۳۰۰ و الکساندر ) و معرفی ما به عنوان تروریست و بدوی و اخیرا اسمهایی که همسایگان عرب روی جزایر ایرانی و خلیج فارس می گذارند را بگیریم ( این روزها هم که دوباره این موضوع احمقانه را علم کرده اند که ابوموسی و تنب برزگ و کوچک برای امارات است!!!! ).
و اما مخلص کلام که نه دوستان٬ کاری که این مثلا ایرانی ( فقط اسمش ایرانیه وگرنه تبعه ی اسپانیاس ) کرده توهین به ما نیست. خودمونو درگیر این خانم نکنیم. به نظر من این موضوع در شان ایرانی نیست که با یک معلوم الحال سر و کله بزنه که چرا و چرا؟
+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 20:1  توسط قلم فرانسه
|
وقتی که روزنامه ی شرق برای بار دوم تعطیل شد٬ خیلی افسوس خوردم. شرق یکی از بهترین روزنامه های صبح ایران بود که متأسفانه با بهانه های بنی اسرائیلی فاتحه اش خوانده شد. اما بیشترین افسوس من به خاطر ستون گرگدن نامه بود که به قلم توانای آقای سید علی میرفتاح نوشته می شد. این اواخر هم که پنجشنبه ها هفته نامه ی کافه شرق ضمیمه ی روزنامه بود و اتفاقا آقای میر فتاح سر دبیریش را به عهده داشتند. هر روز روزنامه را از صفحه ی آخرش شروع می کردم که ستون گرگدن نامه در سمت راست صفحه قرار داشت و به نظر من یکی از بهترین سبکهای طنز سیاسی و اجتماعی به قلم آقای میر فتاح در آن نوشته می شد.
وقتی که شرق توقیف شد تنها محل دسترسی به نوشته های آقای میرفتاح سایت kargadan.net بود اما گویا دل و دماغی برای میر فتاح باقی نمانده بود که حداقل آنجا بنویسد. تا اینکه کم کم نوشتن در سایت هم آغاز شد. این موضوع برای من که هم٬ نوشته ها و هم شخصیت این مرد را می ستودم جای امید بود.
و اما امروز مشغول خواندن ستون طنز سیاسی آقای ابراهیم رها در روزنامه ی اعتماد بودم که بعد از آن٬ تیتر « باز گشت گرگدن نامه » نظرم را جلب. با خواندن تیتر و مطلب ستون فهمیدم که آقای میر فتاح باز هم نوشتن گردن نامه را این بار در روزنامه ی اعتماد آغاز کرده اند که برای من باعث خو شحالی و مسرت است. امیدوارم که نوشتن ایشان حداقل در این روزنامه تداوم پیدا بکند که خوانندگانشان هر چه بیشتر از این نوشته ها بهره ببرند.
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 20:21  توسط قلم فرانسه
|
حاج آقای قصه ی ما خیلی مرد شریفیه٬ چهرش نورانیه٬ اینو من نمی گم٬ همه می گن٬ مرد به این با تقوایی و با خدایی بالاش نیومده. هر چی از این مرد بگم کم گفتم!
نمی دونم اصلیتش کجاس؟ انگاری یهو به ما نازل شده! هیچکس نمی دونه ایل و تبارش از کجا اومدن! تا بیاییم از لهجش به زادگاهش برسیم یهو لهجش برگشت و آخرین راه هم کور شد٬ ای بابا من دارم چی میگم؟! مگه مهمه که از کجا اومده؟ مهم اینه که این مرد بزرگ الان اینجاس و ما از نعمت وجودش بهره مندیم!
حاج آقای قصه ی ما از اون آدماس که دنیا و آخرت رو با هم داره٬ اینو من نمی گم٬ همه می گن. حاج آقا هیچوقت نماز اول وقتش ترک نمی شه و همیشه صف اول نماز ایستاده!! حاج آقا خیلی هم پولداره! خیلی هم خییره! هر کی به پول احتیاج داشته باشه سریع حاج آقا بهش پول قرض می ده و البته ـ فقط برای اینکه به نون شبش محتاج نباشه و حاج خانم و حسن و رقی برای خورد و خوراکشون به دست این و اون چشم نداشته باشن ـ یه کمم بهره ی وام خیر خواهانش رو می گیره! یه وقت فکر نکنید خدایی نا کرده حاج آقای قصه ی ما نزول خوره ها! نه! حاج آقا که نزول نمیده!! اینا که مردم با اصل پول تقدیم حاج آقا می کنن که بهره ی نزول نیست! اینا اظهار تشکر مردم نسبت به لطف جاجیه!!! تازه. . . فکر نکنید حاج آقا همه ی این پولا رو میذاره تو جیبش که اگه این طور فکر کردید گناه حاجی رو شستید٬ حاج آقای قصه ی ما تا الآن با بهره ی این پولا دو تا مسجد ساخته٬ مسجد که چه عرض کنم. یه چی میگم یه چی میشنوی٬ ماشاللا هزار ماشاللا دو تا کاخ ساخته که پا توپم نمی ریزه!!!
از فضایل حاجی هر چی بگم کم گفتم. حاج آقای قصه ی ما اونقدر شیفته ی خداست که سالی دو بار میره زیارت خونه ی خدا٬ خیلی مرد با خداییه. همیشه سعی میکنه چشم و بدنش به گناه آلوده نشه٬ خیلی هم پای بند به شرعیاته!! روزی دو بار توی استخر خونش برای پاکی و نزدیکی به خدا غسل ارتماسی میره که از جنابت پاک بشه!! ای دیگه آخه وقتی حاج خانم و حسن و رقی میرن زیارت به عتبات یا حاج خانم میره سفره و حسن و رقی مدرسن٬ یکی باید باشه که یه لیوان آب دست حاجی بده! حاج آقا که نمی تونه تنها باشه!آخه اگه خدایی نا کرده یه بلایی سر حاجی بیاد. باید یکی پیشش باشه که به دوا دکتر برسونتش! نه. . . ! نه. . .! یه وقت فکر نکنید زبونم لال حاج آقای قصه ی ما زن دوم داره ها!!! نه! حاج آقا معتقده که « خدا یکی یار هم یکی » اما خب حاج آقای قصه ی ما هم بالاخره یه نیازهایی داره. . . آخه یه جوری باید به نیازهاش جواب بده!؟ ای وای!!!! تو رو خدا یه وقت فکر نکنید حاج آقای ما اهل گناه های کبیرستها! همون طور که عرض کردم حاج آقای قصه ی ما خیلی هم به شرعیات پایی بنده و هر کاری بکنه اگه زبونم لال حرومم باشه خلاصه یه جوری نقبی میزنه به رساله و یه کاری میکنه که حلال بشه٬ دیگه جاری کردن صیغه ی محرمیت که این حرفا رو نداره!!!
آخ٬ چی بگم؟ چی بگم از علاقه ی شدید و تا اندازه ای عجیب و غریب حاجی به ظهور امام زمان (ع). امکان نداره حاج آقا شب جمعه ای سرش تو کار نباشه و سوار بر BMW آخرین مدلش نره به جمکران و برای سلامتی و ظهور هر چه سریعتر امام زمان (ع) دعا نکنه. آدم جگرش آتیش میگیره وقتی اشکهای جاریه حاجی رو می بینه! حاجی معتقده که دنیا رو کفر و دوز و کلک و ریا گرفته و الآن برای ظهور امام زمان (ع) بهترین زمانه. حاج آقای قصه ی ما میگه باید منجی بیاد و هر کی رو همون جایی بفرسته که به اونجا تعلق داره!
حاج آقای قصه ی ما خیلی مرد شریفیه٬ چهرش نورانیه٬ اینو من نمی گم٬ همه می گن. حاج آقای قصه ی ما دنیا و آخرت رو با هم داره٬ اینو من نمیگم٬ همه می گن. . .
+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 19:20  توسط قلم فرانسه
|
در عجبم و مانده ام در این گذر عمر آدمی٬ شاعر میفرماید: « بنشین به لب جوی و گذر عمر ببین » اما با اجازه باید این شعر را تصحیح کنم و عرض کنم٬ " بنشین به کنار وب و گذر عمر ببین " ( حالا اگر در وزن عروضی نیست به این بنده ی گنه کار ببخشایید ). انگار نه انگار که نزدیک به هشت ماه است در این دنیای مجازی به کار شریف وبلاگ نویسی مشغولم٬ احساس می کنم همین ساعت پیش نوشتن در وبلاگ را آغاز کردم!! ( دنیای مجازی هرگز این لکه ی ننگ را فراموش نخواهد کرد ). اصلآ چرا راه دور؟ می شود باور کرد که ۱۵ روز از تحویل سال گذشته؟ به هر حال چه بشود و چه نشود باور کرد٬ عمر گران همین طور در حال سپری شدن و رفتن است.
امروز باز هم جو گیر شده بودم و به خودم می گفتم بچه جان از سعدی و عطار و ناصر خسرو یاد بگیر! همین آقایان یکدفعه متحول شدند. فکر میکنی از اول همین جور آقا بودند؟ خلاصه در همین گیر و دار بودم که گفتند فلانی هم به رحمت خدا رفت!! گفتم این بنده ی خدا که تا دیروز بپر٬ بپر می کرد! چه طور شد که یکدفعه ریق رحمت را سر کشید؟!!!! و ندا آمد که ای انسان مرگ از رگ گردن به شما نزدیکتر است!!! و من که امیدوار شده بودم که در چهل سالگی آدم بشوم!!!!! حالا همین امید را هم از دست دادم. . . گفتم از کجا معلوم که همین الآن زرتمان غم سور نشود و از کجا معلوم که به چهل سالگی برسیم که وعده ی آدمیت به خود می دهیم!؟!؟!؟ نمی دانم چه شد که مانند فیلمها که همه چیز یکدفعه تغییر میکند و قاتل بالفطره٬ مومنی ملوس می شود٬ من هم متحول شدم و به خودم گفتم:" ای پسر آدم هم اکنون نیازمند آدمیتتان هستیم!!!" و چقدر احساس آدم بودن بهمان دست داده بود!!!! اما حالا که کمی سرد شده ام و به خودم آمده ام میبینم که من کجا و آدمیت کجا؟
* یک دعای صادقانه: خدایا همراه با کمیت عمرمان به کیفیتش هم بیفزا.
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 19:49  توسط قلم فرانسه
|
فصل بهار برای من٬ جدا از شکوفه های بهاری و سر سبزی طبیعت. با گل بیدمشک شروع میشه٬ این گل برای من تبدیل به یک نماد شده. شاید به خاطر اینکه از دوران کودکی تا به حال در روزهای ابتدایی بهار دور و برم پر بوده از این گل خوش بو و بی نظیر٬ به همین دلیل بوی بیدمشک منو به یاد تمام روزهای شاد کودکیم می اندازه.
با این وجود این گل زیبا رو کمتر به صورت زنده و روی شاخه هاش دیده بودم٬ هر سال سعی میکردم شاخه های باریک کنده شدش رو داخل آب بزارم تا شاید اون شاخه ریشه بده و من بتونم یک درخچه٬ برای خودم داشته باشم. اما نمیشد که نمیشد. ولی بالاخره امسال موفق شدم هشت قلمه ی مناسب بیدمشک رو از یک باغبان بگیرم و بکارم. به این امید که سبز بشن و هر سال ابتدای بهار دلم رو با گلهای بهشتی بیدمشک تازه کنم.
پ.ن۱:عرق گل بیدمشک یک داروی گیاهی محسوب میشه و بیشترین کاربردش برای تسکین اعصاب و بیماریهای قلبیه.
پ.ن۲: عکس بیدمشک رو گذاشتم اون بالا که هر کی دید. بشناسدش٬ به هر کی میگم بیدمشک دیدی؟ میگه: هان؟!؟!؟!؟!؟!؟
پ.ن۳:توصیف گل بیدمشک شما هم شنیدنیست. . . ( این پینوشت٬ مخاطب خاص دارد!!!! )
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 18:48  توسط قلم فرانسه
|

گویا این تعطیلات قرار است از مزخرف ترین تعطیلات ما باشد!!!! یا خوابیم یا با موبایلمان ور میرویم. مثبت ترین کارمان چیدن پازل است که استعدادمان در چیدنش از یک هویج پخته کمتر است!!!!
اصولا من به هر چیزی که علاقه مند بشوم به آن دست نمی یابم!!!. . . مثلا من عاشق سه تار بودم اما کو استعداد؟! یا بیش از ۷ سال ارواح عمه ام سنگنوردی حرفه ای می کردم اما جلوتر از مقام اولی و دومی استان ( مسابقه همیشه بین دو الی ۵ نفر بود! ) نرفتم که نرفتم ـ البته نا گفته نماند که این وسطها یک بار٬ سوم دانش آموزان کشور هم شدم!!!!!!!! ـ دوست داشتم دوره های پاراگلایدر هم ببینم ولی دست رد به سینه ام زدند که برو عمو جان تو مگس وزنی! عوضش این برادر وسطیمان ( همون اخوی گرام ) هر سازی که به دست می گیرد بدون استاد و مربی بعد از کمی کلنجار رفتن با ساز٬ میتواند به خوبی بنوازدش!٬ بیش از ده مقام کشوری با رتبه های اولی و دومی دارد و دو مقام دومی و پنجمی آسیا. هم مربی سنگنوردی است و هم سوارکار و . . . ( بیشتر از این نمیگم٬ برای روحیم خوب نیست ) برادر بزگمان هم که زمانی برای خود شاعری بود و ادیب وارسته٬ شاگرد اول دانشگاهشان بود و مایه ی فخر پدر و مادر٬ اما. . . اما از خود چه بگویم که نگفتن خوشتر است٬ بیچاره پدر و مادرم. دلشان خوش است که بچه بزرگ کرده اند. . . حتما اشتباهی در خلقت رویی داده. گویا قرار بوده که من درختی٬ بوته ای٬ سنگی٬ چیزی توی همین مایه ها بشوم که خب. . . از دست در رفتم. . . فقط بلدیم اکسیژن بسوزانیم و سرمایه به باد همی دهیم!!!!!!! این وبلاگستان را هم مسخره ی خود ساخته ایم. . . هییییییییییییییییی. . . ( چقدر شخصیتم خورد شد )
پ.ن۱: اصلا می خواستم چیز دیگری بنویسم٬ ولی نمی دانم چرا در این حرکت خود انگیخته دست به انتحار شخصیتم زدم!!!!!!؟؟!؟!؟!؟!؟!
پ.ن۲: عکس بالا مربوط به همان پازل است که مشغولشیم ( دوربین در دسترس نبود با موبایل خسته ی مان عکس گرفتیم )
+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:53  توسط قلم فرانسه
|
امروز به یاد دوستانی بودم که حالا دو سال است که اکثرشان را ندیده ام. اما بیشتر از همه دلتنگ نوید بودم.
قبل از اینکه برای آن یکسال پر تب و تاب به تهران بروم خودم را آماده کرده بودم که با افرادی از دماغ فیل افتاده رو به رو شوم و حتی آماده ی دعوا و کتک کاری هم بودم!!! اما نه تنها کار به کتک کاری نکشید بلکه با بچه هایی با صفا و تقریبا هم صنف و مسلک خودم آشنا شدم و چه روزهایی را با هم گذراندیم. چه شیطنتها که نکردیم و چه آتشها که نسوزاندیم.
همه ی ما به ظاهر برای درس و کنکور آنجا بودیم. اما خودمان بهتر از هر کسی می دانستیم که کنکور بهانه است. . .
امروز به یاد دوستان بودم . اما بیشتر ذهنم را نوید به خود مشغول کرده بود. . . نوید برای من سنبل عشق است. . . نوید٬ عاشق استادمان شده بود و من چه غافل بودم که نگاه های عمیق و عجیب او را نمی فهمیدم و شاید از سادگیم آب می خورد که به تصورم نمی آمد پسری نوزده ساله عاشق دختری بیست و هفت _هشت ساله بشود٬ آن هم دختری که به اصطلاح استادش است. . .
وقتی یاد آن روزها می افتم ته گلویم بغضی را احساس میکنم که همیشه در گلوی نوید بود٬ عجیب ٬آرام بود. گاهی به شوخی جلبرگ صدایش میکردم. روز معمولیش همینطور آرام و بی صدا بود اما وقتی که خانم « ل.ا » وارد کلاس می شد انگار که نوید دیگر وجود ندارد و من باز هم متوجه او نبودم و البته هوش و حواس خودم هم جای دیگر بود. . . « هرگز حظور حاضر غایب شنیده ای؟ / خود در میان جمع و دام جای دیگر است ».
شاهین که سال پیشش هم با نوید هم کلاس بود. می گفت نوید سر کلاس لحظه ای آرام و قرار نداشت و یکی از شرها محسوب می شد و این موضوع برایم عجیب بود٬ می دانستم غیر از غم عشق هیچ درد دیگری آدم را به این حال در نمی آورد اما هیچ وقت به ذهنم نمی رسید که معشوقش ل.ا باشد. چندین بار پرسیدم : عاشقی؟ هر بار که می پرسیدم فقط می گفت: چند ماه دیگر همه چیز معلوم می شود. . . یک ماه دیگر همه چیز معلوم می شود. . . پنجشنبه ی هفته ی آینده همه چیز معلوم می شود و بالاخره آن پنجشنبه رسید٬ نوید چند روزی را خوش بود و سر حال. حرف دلش را به معشوق گفته بود و نمی دانم سرکار استاد چرا قبول کرده بود؟!؟!؟! همه ی اینها گذشت و روز کنکور هم رسید کنکور هم گذشت و ما تقریبا خیلی از هم دور بودیم. اما یک روز شاهین تمام اتفاقات افتاده در آن کلاس دوازده متری را شرح داد و من در حیرت بودم که چطور از این همه اتفاق در کنارم غافل بودم . از حال تک تک دوستان می پرسیدم و از همه بیشتر حال نوید را٬ که فهمیدم هنوز عاشقست و معشوق در حال ازدواج با عاشقی دیگر!! نوید هنوز عاشق مانده بود٬ با اینکه ل.ا آب پاکی را روی دستش ریخته بود « می خواهم با کس دیگری ازدواج کنم»٬ « تو جای برادر من هستی!!»٬ نوید هنوز عاشق مانده بود. با اینکه می دانست ل.ا برای او یار نخواهد شد و من هنوز هم دلیل قبول عشق پاک نوید را را از جانب ل.ا نفهمیده ام و نفهمیدم که چرا چنین عشقی را آغاز کرد که بخواهد اینگونه به پایانش ببرد. . .
و اما نوید همچنان برای من سمبل عشق است٬ هر چند عشقی غیر معقول. که اگر عشق را با عقل کاری بود دیگر عشق نبود. . .
+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 19:24  توسط قلم فرانسه
|