تبليغاتX
قلم فرانسه

استادیوم!

استادیوم / قلم فرانسه

قلم فرانسه یکی از روزهای ندیده اش را دیروز دید!! اصلا مرا چه به استادیوم؟ آن هم برای چه ورزشی؟ ورزشی که اصلا مورد علاقه ام نیست و فقط چند بازی ملیش را دیده ام!

دیروز به پیشنهاد دوستم راهی استادیوم آزادی شدیم تا بازی پایانی بین پرسپولیس و سپاهان را از نزدیک ببینیم و نمی دانم چه شد که به راحتی پیشنهادش را قبول کردم و با او و یکی دیگر از دوستانمان راهی استادیوم آزادی شدیم. آن هم ۶ ساعت قبل از شروع بازی. . . ۶ ساعت کم زمانی نیست و با تابش مستقیم آفتاب این ۶ ساعت شیرین تر هم خواهد شد. . . من افرادی را دیدم که ازشب قبل و از شهر های بسیار دور مثل بهبهان و دامغان و دزفول و خیلی جاهای دیگر به ورزشگاه آزادی آمده بودند و البته هیچ خورده ای هم نمی توان به آنها گرفت که مگر دیوانه اند که این همه راه را آمده اند و سختیهایی را تحمل کرده اند که آیا تیم محبوبشان ببرد و آیا نبرد؟!! اینها را میگویند عشق باز!!!!! اما کاملا می شد به خودم خورده بگیرم که مگر دیوانه ای که برای ورزشی که علاقه ای به آن نداری خودت را در زحمت می اندازی؟ آن هم با کراماتی که از تماشاچیان. . .ببخشید. . .تماشاچی نمایان فوتبال شنیده ای که چه کارهایی که نمی کنند!!!. . . خورده هم گرفتم و حتی به غلط کردم گفتم هم افتادم٬ اما دوست داشتم تجربه ای این چنینی برای خودم داشته باشم و با محیط هایی٬ این گونه آشنا بشوم و در بسیاری از موارد به غیر از وحشی گری هایی که خودم شاهدش بودم٬ به تماشاگران فوتبال حق می دهم که با داد و فریاد و حتی فحش٬ احساساتشان را نشان بدهند و به اصطلاح انرژی تخلیه بکنند. چرا که خود من هم در مواردی آنچنان جو گیر می شدم که رویم به دیوار چند تا از آن الفاظ قبیحه را به کار بردم ( و چقدر از آهنگهای زیبایی برای فحش و نا سزا استفاده می کردند!!!)

 خدا می داند اگر پرسپولس پیروز میدان نبود٬ چه بلایی سر طرفداران ـ قطره در برابر دریای ـ سپاهان و اموال عمومی و خصوصی می آمد!؟!؟!؟ و قبل از بازی شاهد آن بودم که با سنگ به جان طرفداران سپاهان افتاده بودند و حتی به جایگاه آنها هم حمله بردند و اگر دخالت گارد ویژه نبود٬ چیزی از آنها باقی نمی ماند. در دقایق پایانی بازی هم صندلی ها شکسته شده بود و جمعیت زیادی آماده بودند که آنها را به زمین بازی پرتاب بکنند که البته با برد پرسپولیس باز هم این کار صورت گرفت٬ چرا که صندلی ها روی دستشان باد کرده بود. وقتی بازی تمام شد تعداد زیادی از تماشاچیان به وسط زمین ریختند که باز هم با دخالت گارد ویژه حالا همه فرار می کردند و چه باطوم هایی که با سر و بدنشان نمی خورد و در آخر٬ باران صندلی های شکسته و کفش و آفتابه و سنگ بود که از طبقه ی دوم استادیوم به پایین می آمد و ما به ناچار مثل جنگ زده ها که از خمپاره فرار می کنند به قسمت بالایی جایگاه پناه بردیم و در پایان هم با صورتی مثل سورخ پوستان٬ سرخ شده از آفتاب و بدنی خسته برگشتیم به خانه و در مسیر بازگشت به این فکر می کردم که تمام تشویق های ما!!! " کار کردن خر بود و خوردن یابو " . . .

 

* برای آن چهره هایی که شرارت درشان موج میزد٬ برد یا باخت تفاوتی نداشت. . . وظیفه ی آنها تخریب بود. . .

* فوتبال٬ فقط پینگ ـ پنگ!!!

* فوتبال را با کدام ق می نویسند؟ 

* افشین امپراطور!!!!

* [. . . ]

       

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:0  توسط قلم فرانسه  | 

!!!

دوستانم منتظرم بودند٬ من کمی دیرتر حرکت کرده بودم و حالا هر چه سریعتر باید خودم را به آنها می رساندم. صدای انقلاب انقلاب گفتن راننده ی تاکسی که با لحن خاصی میگفت: " انقلاب٬ انقلاب٬ یه نفر " من را به سوی تاکسی کشاند. دیر کرده بودم٬ پس ترجیح دادم که با همان تاکسی کنار در خروجی ترمینال بروم.

در را باز کردم و تا آمدم که سوار بشوم راننده ی تاکسی گفت : "داداش کرایش 10۰0 تومنه ها! اونجا نزنی تو دهن ما! "  گفتم: " حالا که شما زدی تو دهن جیب ما! . . . بریم"٬  وقتی سوار تاکسی شدم راننده ی تاکسی در راستای حرفی که بین ما رد و بدل شده بود با همان لحن خاص خودش گفت: " ای بابا! از ما بیچاره تر نیست٬ از صب تا شب جون می کنیم واسه یه لقمه نون آخرشم هیچی". . .  و این آغاز گر بحثی طولانی و چند شاخه ای بود که باید تا دقایقی که با ترافیک طولانی تر هم میشد تحملش میکردم.

مردی که کنار راننده نشسته بود شروع کرد به آه وفغان که:  " کجایی ؟ بدبخت تر از مردم ما نیست٬ برنج شده کیلویی 4000 تونم و روغن 9000 تومن . . ." و به همین صورت لیستی از اجناس را با ضمیمه ی قیمتشان قرائت می کرد  و مینالید. در این میان کسی که پشت راننده بود هم شروع کرد به فحش دادن به دولت و "بعضیها" (!!) و می گفت که فلانی باعث این بدبختیهاست و . . .  همین طور که مرد عصبانی داشت مسببان گرانی و تورم را به باد فحش میگرفت٬ مردی که بغل دست من نشسته بود با آرنجش به من زد و خیلی آهسته گفت: " چرت میگه! خودش به اون رای داده ٬ 22 بهنم اول صف وایی میسته! " و بعد از این حرف شروع کرد برای خودش خندیدن. . . نمی دانم چطور شد که یکدفعه بحث دختران فراری و زنان خیابانی به میان آمد!؟! هرچند که با توجه به تجربیاتم می دانستم در بحثهایی که معمولا در تاکسی ها پیش می آید این یکی٬ جزو لاینفک موارد مورد بحث است!! راننده از خاطرات و پیشنهاداتی که از جانب این قشر از جامعه به او شده بود می گفت. اما علارغم سعیش نمی توانست خود را ناراحت  جلوه بدهد و ذوق وشوقش را پنهان بکند. با توجه به شکل و روی راننده بیشتر بنظر می رسید که آرزوهایش را تعریف میکند تا خاطراتش را!

بحث حالا دوباره به بحث داغ و روز برنج برگشته بود و این بار راننده از لطف خدا که شامل حالش شده بود می گفت:

_ " خدا رو شکر که 1200 کیلو برنج از شمال خریدم وگرنه باید علف می خوردیم" (!!!!!!!!) وقتی این حرف را از راننده شنیدم. برق سه فاز از سرم پرید و هنوز نمی توانستم حرفی را که شنیده ام برای ذهنم حلاجی کنم. خدا خواست که به مقصد برسم وگر نه از این همه تعارض و متناقض گویی حتما می شکستم و  اگر مسیر طولانی تر بود حتما با پا می رفتم توی دهن کارشناسان مسائل اجتماعی٬ فرهنگی و سیاسیی که داخل تاکسی نشسته بودند ( و چه شانسی آوردم!! ) 

از جیب مبارکم مبلغ ۱۰۰۰ تومان ناقابل خدمت آقای راننده ی بینوا بندگی کردم و پیاده شدم. اما هنوز نتوانسته ام رابطه ی بین بینوایی و بدبختی و احتکار ۱۲۰۰ کیلو برنج را دریابم. . .

 

* پشت یک اسکناس نوشته شده بود  " از درد سخن گفتن و از درد شنیدن  / با مردم بی درد٬ ندانی که چه سخت است "

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 19:7  توسط قلم فرانسه  | 

وبلاگ _ اسکناس

« گر نترسم از خدا٬ گویم خدای من تویی» این را بر روی یک اسکناس 500 تومانی با خط بسیار خوشی نوشته بودند٬ همیشه این نوشته ها بر روی پول که خیلی سال است تبدیل به سبکی بین افراد بخصوصی شده نظرم را جلب می کند و اگر در حال شمارش دسته پولی باشم بارها شده که شمارش را قطع می کنم و نوشته ی روی پول را می خوانم که گاه جمله ای حکیمانه است٬ گاه عاشقانه٬ گاه سیاسی و. . . بعضی جمله ها فحش و ناسزا است به برخی!!! بعضی آه و فغان است خطاب به خدا که چرا و چرا؟ و بعضی جمله ای کوتاه در وصف یار!

نمی دانم آیا نوشتن بر روی اسکناس فقط در ایران رواج دارد و یا در دیگر کشورها هم این چنین کاری انجام می گیرد؟! هر چند که این کار نشان دهنده ی فرهنگ غلط ما در استفاده از اسکناس است و باعث هزینه های زیادی برای جایگزینی اسکناسهای فرسوده می شود. اما این اسکناسها از منظری دیگر می تواند بازتابی از شخصیت و احوالات بخشی از جامعه ی ما باشد. شاید این اسکناسها وبلاگی باشند که نه از طریق دنیای مجازی که از دست به دست شدن آن به وسیله ی مردم٬ دغدغه های فکری عده ای را به اطلاع دیگران می رساند. عده ای که می خواهند با این روش از چیزهایی بگویند که فکر می کنند باید گفته شود. . .

 

* « گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی »

* از این به بعد علاوه بر اسکناسها٬ به پشت نیسانها و ماشینهای سنگین هم توجه کنید!!!

* باز هم « گر نترسم از خدا٬ گویم خدای من تویی »

*لینک مرتبط  

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 22:27  توسط قلم فرانسه  | 

امسال بشتر از سالهای گذشته تحویلم گرفتند!!!! . . . عادت ندارم٬ می ترسم رو دل بکنم.

 عده ای گویا شام می خواستند و خوشحال بودند از اینکه قلم فرانسه سالی دیگر به مرگ نزدیک شده و حالا امیدشان به مرگش ـ اگر طبیعی باشد ـ بیشتر شده است. بعضی ها لطف داشتند و فکر می کردند آسمان تپیده و من از آنجا نازل شدم!!! بعضی هم از لطف بیکرانشان شرمنده ام کردند و بعضی برایشان اهمیت نداشت که امروز سال روز تولد گربه است یا قلم فرانسه!!! به هر حال با تبریک گفتنشان برای چنین مصیبتی٬ کمی مرا به زنده بودنم خوشبین کردند و باعث شدند کمتر از این مصیبت نالان باشم. 

سپاس. . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 21:49  توسط قلم فرانسه 

 

مادر بزرگ بود و «بهانه های ساده ی خوشبختی»اش. میان همه ی دلبستگیهای زیبایی که داشت درخت نارنگیی بود که درون گلدانی بزرگ و داخل خانه نگهداری می کرد. درختی کوچک که با وجود کوچکی اش و محیط تنگی که نگهداری می شد هر سال پنج _ شش عدد میوه ی ریز نقش می آورد که به زحمت به اندازه ی یک گردو می رسیدند. تمام دلخوشی مادر بزرگ مراقبت از این درخت بود و انتظار برای رسیدن میوه های ریز نقشش تا با تقسیم میان نوه هایش و خوشحالیشان لذت ببرد. اما یک سال پسر خاله ام که از من چند ماهی کوچکتر بود  _ وهیچوقت آبمان با یکدیگر به یک جوب نمی رفت و به دلیل ریزنقشی اش کتکهای خوبی از من می خورد _ از روی کودکی میوه های نارس نارنگی را می چیند و خاله ی عزیزم شاید برای تلافی کتکهایی که پسرش از من می خورد با آوردن این دلیل که قلم فرانسه همیشه دور و بر گیاهان و گلدانها می گردد و با آنها سر وکله می زند٬ من را به عنوان قاتل میوه های نا رسیده به مادر بزرگ معرفی می کند٬ مادر بزرگ آنقدر مهربان و بزرگوار بود که با تمام حساسیتش نسبت به آن درخت٬ چیزی به من نگفت. اما هیچوقت این موضوع از خاطرش نرفت. . .

آن سال نارنگی باری نداشت٬ شیطنت کودکانه ی پسر خاله باعث شده بود که نارنگی بدون بار باشد و غذای مورد نیاز میوه هایش را خرج قوت خود بکند.

یک سال گذشته بود. طبق معمول آخر هفته ها همه در خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ جمع بودیم و بهترین روز های عمرمان را می گذراندیم. آن روز مادر بزرگ من را از آغوشش رها نمی کرد و من را می بوسید و می بوسید و قربان صدقه ام می رفت. چرا که نارنگی مادر بزرگ بر خلاف سالهای گذشته آنقدر بار آورده بود که بیم آن می رفت٬ درخت ظریف و نحیف نارنگی از سنگینی بار کمر خم بکند و بشکند. مادر بزرگ من را دلیل این پر باری می دانست. می گفت « آقای قلم فرانسه دستش سبک است٬ پارسال میوه ها را کنده و حالا درخت پر بار تر از همیشه است » می گفتم: « مامان بزرگ به خدا من نکندم!!! » می گفت: « عیب نداره . تو سیدی! دست تو برکت داشت ». هر چه از من انکار بود که کار من نبوده٬ از مادر بزرگ اصرار بود که کار تو باعث این پر باری است. . .

نه تنها آن روز بلکه هیچوقت نتوانستم به مادر بزرگ بقبولانم که من نارنگیهای نارسیده اش را نچیده ام. هر وقت حرفی از آن روز به میان می آمد با هزار و یک دلیل و منطق خودش دست من را پر برکت می دانست و حرف من را قبول نمی کرد. . .

شاید چهره ی خاله ام آن روز دیدن داشت که اتهامش به نفع من تمام شده بود و  عامل خیر و برکت شناخته شده بودم! خاله یقینا آن روز به خودش خورده می گرفت که چرا از اول حقیقت را نگفته است!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 16:36  توسط قلم فرانسه  | 

خلیج فارس

خلیجفارس

 

"آنکه به ما . . . بود٬ کلاغ . . . دریده بود." نمی دانم چگونه است در دنیایی که همه برای ایران دارند٬ این کلاغان . . . دریده هم خودشان را نخود آش می کنند و می خواهند بگویند ما هم هستیم. اما انگار نمی دانند اگر نام عرب بر سر زبانهاست برای نفتشان است و شهرت زن بارگی و شکم بارگیشان. . .  خصومت فارس و عرب بر سر سیاست نیست٬ که بیایند مثلا نامی را به نام خودشان جعل بکنند و ادعای مالکیت جزیره های ایرانی را داشته باشند. تلاش واحی اعراب برای کمرنگ کردن نام ایران و ایرانی٬ عقده ای چندین و چند ساله است که به خیال خام خودشان می خواهند این عقده را با قدرتی به نام دلار تسکین بدهند. اما زهی خیال باطل که تا وقتی ایرانی زنده است جایی برای این یاوه گویی ها و یاوه رانی ها وجود ندارد.

 "خلیج فارس" تا دنیا دنیا است "خلیج فارس" خواهد ماند و تا دنیا دنیا است ایرانی٬ سر بلند. . . 

 

* برای اعتراض به اقدام "نا مشروع" سایت گوگل ارث٬ برید به اینجا

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 19:13  توسط قلم فرانسه  | 

روزهای اولی که با وبلاگ بیشتر آشنا شده بودم و حالا احساس می کردم که دوست دارم یک وبلاگ داشته باشم٬ کتایی خریدم به نام "وبلاگستان شهر شیشه ای". این کتاب منتخبی بود از بهترین پستهای چند وبلاگ نویس که در blogspot می نوشتند. نوشته هایی از دل برآمده بود و به دل می نشست. بیش از بیست وبلاگ را انتخاب کردم که به آدرسشان مراجعه کنم. اما با کمال نا امیدی با پیامهای " آدرسی با این نام وجود ندارد" و "فیلتر" مواجه می شدم اما بالاخره موفق شدم به چندتایی از همین وبلاگها دست پیدا کنم٬ اما چه دست پیدا کردنی؟! از آخرین پستهای این وبلاگها نزدیک به دو سال می گذشت و جالب اینجا بود که آخرین پستها٬ با این مضامین بود که "دیگر خسته شدم" ٬ " کجا هستند آن روزها؟" و . . . و حالا من هم با این چنین پستهایی از دوستانم مواجه می شوم که "خسته هستم" ٬ " خداحافظ" و کلمات مشابهی که جز نا امیدی و دلسردی چیزی را برای من مخاطب به ارمغان نمی آورند.

نمی دانم هدف دوستانی که مدیر این وبلاگهای بودند ـ و امیدوارم همچنان باشند ـ برای به راه اندازی وبلاگ چه بوده و تا چه اندازه در روزمرگی های خود غرق شده اند که حالا در کمال ناامیدی خبر از رفتن می دهند٬ نا امیدیی که با توجه به سن و موقعیت دوستان من از یک نهیلیست به ته خط رسیده هم بعید است!

 علاقه ای ندارم برای دوستانم بالای منبر بروم٬ این روزها احساس می کنم تبدیل به قدیسی شده ام که کارش شده است هدایت دوستان٬ که مزاج قلم فرانسه با چرندیاتی این گونه سازگاری ندارد. . . پس نه آه و ناله می کنم و نه از دوستانی که کوس رحیل به دست گرفته اند و به آن می زنند طلب بازگشت دارم. ولی امیدوارم دانسته و با تفکر این کار را کرده باشند که این شهر شیشه ای به نوشته ها و دیدگاه های این دوستان در این وا نفسای وبلاگ نویسی احتیاج دارد. . .           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 20:3  توسط قلم فرانسه  | 

کپی ممنوع!

 

 

کپی ـ پیست ممنوع! حتی شما دوست عزیز!!!!

 

 

* نوشته های قلم فرانسه که ارزشی ندارند. اما خواهش می کنم به همین بی ارزش ها هم رحم کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 20:2  توسط قلم فرانسه  |