تبليغاتX
قلم فرانسه

فلسفه ی کودکانه!

[ پسرک و پدرش راه سخت و دشواری را طی کرده اند تا به بلند ترین نقطه ی کوه برسند ].

ـ بابایی؟

ـ جان بابایی؟

ـ ما اینجا می مونیم؟

ـ نه پسرم ما باید برگردیم!

ـ اگه باید برگردیم چرا اصلن اومدیم؟

 

ریز نوشت:

* داستان فلسفه ی کودکانه را از یک دوست شنیدم٬ اگر تشابهی با مطالب دیگر پیدا کردید. بگذارید به حساب اینکه داستانها ی زندگی همیشه در حال تکرارند! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 21:17  توسط قلم فرانسه  | 

با هر کس باید مثل خودش رفتار کنی!

داخل تاکسیی نشسته بودم که دو پسر ۲۷ـ۸ ساله کنارم بودند و یک مرد میانسال هم کنار راننده نشسته بود٬ از آسمان آتش می بارید٬ و باد گرمی هم که از پنجره های ماشین داخل می شد نمی توانست کاری بکند. همیطورش از گرما کلافه شده بودم و می خواستم سرم را به کوبم به در و دیوار ماشین٬ بغل دستی من هم انگار فتق داشته باشد٬ پایش را تا جایی که توانسته بود باز کرده بود و عین خیالش هم نبود که من در چه وضعی هستم٬ گویا دوستش هم به همین بیماری مبتلا بود. او هم پاهایش را باز کرده بود و داشت با بغل دستی من با صدای بلند از حمید نامی می گفتند که دورشان زده و باید حالش را بگیرند که فردا نگوید ما کاه و ینجه خورده ایم و حالیمان نیست!

دیدم اینطوری نمی شود. گفتم: " جناب آقا لطف می فرمایید یه کمی هم به من جا بدهید؟ قول می دهم که بیشتر از هیکلم جا نگیرم! " در ست است که حمید دورش زده بود و اوقاتش تلخ بود اما متوجه وضع خودش و من شد و به اتفاق دوستش پاهایشان را جمع کردند و درست نشستند و من با کمال تعجب دیدم که او و دوستش اصلن فتق ندارند! چرا که انطور که آنها خودشان را جمع کردند اگر به فتق مبتلا بودند حتما فتقشان از دماغشان می زد بیرون در ضمن برای اطمینان بیشتر از صحت سلامتیشان زیر چشمی٬ آن طور که متوجه نشوند محلی را که مشکوک به فتق بود را بررسی کردم و اطمینان حاصل کردم که شکر خدا سالمند!

بعد از رفع مشکل جا داشتم با خودم دلایل جغرافیایی شانی پزان زود رس را بررسی می کردم که ناگهان اول در شیشه ی کنار در٬ لرزشی را حس کردم و بعد احساس کردم پرده ی گوش و سینه ی خودم هم دارد می لرزد. تا به خودم آمدم دیدم یک دستگاه خودروی پژو آخوندی که به شدت خسته و رنجور می نمود با یک نفر انسان خسته تر٬ داخلش٬ کنار تاکسیی که من داخلش بودم ایستاد. صدای کر کننده ی پخش ماشین برای من فاجعه ای بود که مغرم را به چالش کشیده بود! با عصبانیت به همان آقایی که فکر می کردم مشترکن با دوستش فتق دارند و حمید هم دورشان زده بود گفتم: " مردیکه اگه بنز داشت چی کار می کرد؟ " راننده ی محترم تاکسی بلافاصله فرمودند: " خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد! " گویا همان آقایی که من فکر می کردم با دوستش مشترکن فتق دارند و حمید هم دورشان زده بود. در برابر بر افروختگی من خودش را مسئول دانستند و به شدت از جمع عذر خواهی کردند و بعد هیکلشان را که چندان هم ریز نقش نبود را بر روی من انداختند و سرشان را از پنجره ی ماشین بیرون بردند و با صدایی کاملا شبیه به اصل جنس خطاب به راننده ی خسته ی پژو فرمودند : " دایی! ببببببببببببع. . .بببببببببببببع. . ." و چند بار این تقلید صدا را که بسیار شبیه به اورجینالش بود تکرار کردند و بعد سرشان را داخل آوردند و باز هم عذر خواهی کردند و فرمودند " با اینجور آدما باید مثل خودشون بر خورد کنی! " با این حساب من هم باید پایم را ۱۸۰ درجه باز می کردم و وانمود می کردم فتق دارم و بسته به خلاقیتم صدای ماغ گاوی یا عر عر الاغی را در می آوردم و می گفتم عمو جان لطفن موقع بع بع فرمودن و تنبیه آن راننده ی جو زده ی خانه وند* هیکل شریفتان را  که در این گرما عرق اندود شده را از روی من بر دارید٬ من بیشتر از ۲۰ کیلو بار را نمی توانم تحمل بکنم!

آقای راننده و دوست آن آقایی که من فکر می کردم با دوستش مشترکن فتق دارند و حمید هم دورشان زده بود و البته صدای گوسفند را به استادی تقلید می کرد خیلی از این حرکت خوششان آمده بود٬ اما آقای میانسالی که جلو نشسته بود گفت: " پسرم! این راهش نیست! به نظر من آلودگی صوتی شما از این آقای پژویی خیلی بیشتر بود! تقریبن خنده ها روی لبهای همسفران ماسید و آقایی که من فکر می کردم با دوستش مشترکن فتق دارد و البته صدای گوسفند را خیلی استادانه تقلید می کرد٬ دیگر تا آخر مسیر حرفی نزد٬ حتا موضوع دور زده شدنش توسط حمید هم او را به حرف نیاورد.

 از آسمان آتش می بارید و باد گرمی هم که از پنجره های تاکسی داخل می شد نمی توانست کاری بکند٬ من از گرما کلافه شده بودم و می خواستم سرم را بکوبم به در و دیوار ماشین٬ بغل دستی من باز هم فتقش عود کرده بود. . .

 

ریز نوشت:

۱ـ ( * خانه وند متضاد شهر وند )     

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 17:41  توسط قلم فرانسه  | 

جوجه رنگي!

جوجه رنگي/ قلم فرانسه

معمولن از هر بچه اي بپرسيد: وقتي بزرگ شدي مي خواهي چه كاره بشوي؟ مي گويد يا مي خواهم دكتر بشوم يا خلبان و يا مهندس٬ اما من مي خواستم جوجه فروش بشوم و برادرم مي خواست ماهي  فروش بشود! اين انتخاب شغل كودكانه ي من و برادرم به علاقه ي شديد ما به حيوانات خانگي بر مي گشت كه بدون شك از پدرمان به ما منتقل شده بود كه هم شكارچي بود و هم علاقه مند به حيوانات. تقريبن هيچ موجود زنده اي نبود كه قابل نگهداري در خانه باشد و من و برادرم آن را حداقل براي مدتي در خانه نگه نداشته باشيم. از كبوتر و سگ و ماهي و همستر و روباه و لاكپشت و جغد گرفته تا " جوجه رنگي "!

اين جوجه رنگي براي خودش برنامه اي داشت٬ ما حيوان باز حرفه اي بوديم اما جوجه رنگي جزو لاينفك موجوداتي بود كه ما بايد هر سال ميان حيوانات باغ وحش خانگيمان مي داشتيمش٬ من و برادرم آنقدر مجذوب اين موجودات كوچك و رنگ و وارنگ بوديم كه حد واندازه اي نداشت٬ هر وقت مادرم به ما پول مي داد كه برويم چند خريد انجام بدهيم به جاي سبزي و پياز و سيب زميني با يك خرگوش و يا چند جوجه به خانه بر مي گشتيم!

ما آنقدر حرفه اي بوديم كه دامپزشكي هم مي دانستيم. اما برادرم معتقد بود كه حيواني كه مريض شد و رو به موت رفت را نبايد زجر داد و بايد خلاصش كرد. . .! شايد خيلي عجيب باشد كه او در سن ۷ـ۸ سالگي سر جوجه هاي مريض را مي بريد تا زجر نكشند! اما من از اين كارها بلد نبودم و فقط مي خواستم جوجه فروش بشوم و اتفاقن مدافع حقوق جوجه ها هم بودم. مثلن با پسر خاله ام به شدت برخورد مي كردم و به تلافي تمام جوجه هايي كه با دستانش خفه كرده بود٬ كتكي جانانه مي زدمش و به اين صورت نمي گذاشتم كه خون آن بي نواها پايمال بشود اما در مقابلش از ميان صدها جوجه اي كه ما در تمام آن مدت داشتيم فقط چندتايشان بزرگ شدند٬ اكثرن يا يبوست مي شدند و يا كلاغ مي بردشان. . .

            * * *

ديروز داشتم از كنار بازار مي گذشتم. ديدم پسري كوچك به سن آن روزهاي ما بر روي يك چرخ چند جعبه ي جوجه رنگي گذاشته و جوجه مي فروشد و در كنارش بچه هايي به سن و سال خودش جمع شده بودند و از پدر و مادر هايشان به اصرار جوجه مي خواستند. پسرك جوجه ها را داخل كيسته ي فريزر مي انداخت و جوجه هاي بي نوا كه همگي محكوم به مرگند٬ تقريبن داخل كيسه ي پلاستيكي له ميشدند و حتا مجال يك جيك جيك را هم نداشتند. نا گهان به ياد آن روزها افتادم كه من و برادرم هم جوجه بازي مي كرديم و به اصرار و زار زدن اجازه ي ورود اين بيچاره ها را از مادرمان مي گرفتيم٬ ما آنها را در عالم كودكي آزار مي داديم هر چند كه فكر مي كرديم هيچكس بهتر از ما نمي تواند از آنها نگهداري بكند و شايد هيچكس بهتر از ما نمي توانست آنها را بكشد! شايد آن دنيا همه ي آن صدها جوجه يقه ي من و برادرم را بگيرند كه آخر چرا ما را مي خريديد و به ما غذاي نامناسب مي داديد؟ ما گرسنه بوديم! شما چرا مي داديد؟ ما از شدت گرسنگي آن دانه هاي نا مناسب را مي خورديم آخر سر هم يبوست مي شديم و يا خودمان مي مرديم يا شما سرمان را مي برديد! و يا اين كلاغ فلا ن فلان شده مي آمد و مي بردمان!

شايد اگر آن دنيا يك جوجه رنگي بيايد و در مقابل من قرار بگيرد٬ من نتوانم چشمم را كه به زمين دوخته ام به چشمان او برگردانم و از او پوزش بخواهم. . .

 

ریز نوشت: جوجه رو آخر پاییز میشمارن!!             

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 19:25  توسط قلم فرانسه  | 

من به پایان می اندیشم. . .

گاهی اوقات. . .  دوست دارم به پايان بي انديشم٬ هر چند "که همین دوست داشتن هم زیباست". . .

 

ريز نوشت: تصحيح شد! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 11:47  توسط قلم فرانسه  | 

IQ

[ مثلن یک شب گرم تابستانی٬ مثلا جلوی تلویزیون٬ مثلن به توصیه ی بابا برقی لامپهای اضافی خاموش شده و مثلن پدر و پسری دارند تلویزیون نگاه می کنند ]

مثلن پسره [ با اشاره به مردی که به آقای مجری پاسخ می دهد٬ با اندوه و افسوس ] : این بنده ی خدا مردا! خدا بیامرزتش٬ مرد خوبی بود. . .

مثلن ابوی پسره [ با نگاهی عاقل اندر سفیه ] : کِی مرده؟

همون مثلن پسره [ همچنان با افسوس ] : خیلی وقته که مرده٬ یه سه ـ چهار سالی میشه!

همون مثلن ابوی مثلن پسره [ غمی در چهره اش موج می زند٬ غمی که تنها به پدری دست می دهد که فرزندی عقب افتاده ی ذهنی و یا مجنون دارد ] : اوفففففففففففففففف. . . پسرم !. . . [ مکثی اندوهناک ]. . . این برنامه زندس! پخش مستقیمه. . . ! برو آقا جون٬ برو استراحت کن دیر وقته. . . .

 بازهم همان مثلن ابوی همان مثلن پسره [ حالا پدر تنهاست و به صفحه ی تلویزیون خیره شده است و با خود می اندیشد ] : ای روزگار!!!! آخه این بچه عقوبت کدوم گناه منه؟! خدایا خودت شفاش بده! آخه من با این ننگ چی کار کنم؟. . . اوففففففففف. . . هٍییییییییییییییی!!!!!!! 

 

*۱: این داستان کاملن علمی و تخیلی است!

*۲: روی علمی بودن این داستان تاکید می شود!

*۳: به یک تهیه کننده ی خوب برای ساخت فیلمی ۱۲۰ دقیقه از این فیلم نامه ی جذاب نیازمندیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 22:28  توسط قلم فرانسه  | 

بی خیال!

چند وقت پيش من و يكی از دوستانم به تولد دوستی مشترك دعوت شديم٬ همان روز اول دعوت٬همراهم دچار حالتی خطرناك و ناشناخته از شكست عشقی شد و به ناچار خودم تنها بايد به تولدی مي رفتم كه تنها فرد آشنا در آن جشن خودم بودم و صاحب جشن.

آماده شده بودم تا برای ساعت 8 شب به ميهماني برسم. آما شايد از الطاف الهی بود كه حضرت ابوی برايم دامی گسترده بود كه به بهانه ی كمكی چند دقيقه ای٬ كار سه باربر حرفه ای را در طول چند ساعت برایش انجام بدهم.

ساعت 10 شب بود كه با شرمندگی و سری افكنده و پوزش و ببخشید گویان وارد خانه ی دوست شدم و منتظر بودم كه چند جوان مو سيخ سيخی را ببينم كه با آهنگ « آی! خانم كجا كجا؟ » وسط پذيرايی منزل حركات موزون مدرن انجام می دهند. اما ديدم آقايی عارف مسلک تكيه بر كرسيی قديمی زده اند و با تار خود آتش به دل مدعوين مي اندازند. نمی دانم به خاطر من بود يا خستگی نوازنده ی محترم بود كه با ورود بنده٬ نوای تار جايش را به سلام و معرفی داد و اينجا بود كه متوجه شدم كه با چه اشخاص فوق محترمی روبه رو هستم. همگی از روزنامه نگاران و وبلاگ نويسانی بودند آنقدر تخصصی و حرفه ای می نوشتند که یا سواد کامنت گذاشتن برای مطالبشان را نداشتی و یا باید برای کامنت گذاشتن در وبلاگهایشان اجازه نامه ی کتبی می گرفتی! بعد از احوال پرسی خانمی روزنامه نگار با اشاره به اسم فامیلم از من پرسید که آیا ارتباطی با فلان آقا دارم؟ گفتم: روم به دیوار٬ باعثه رو سیاهیه. . . ! من خواهر زاده ی ایشون هستم. . ..! اول یه کمی به خاطر شکل جواب دادن من مکث کرد و از تشابه فامیل دایی و خواهر زاده پرسید و بعد یکدفعه احساساتش منفجر شد که: « واااای چه مرد نازنینی. . . من شخصیت و راه ایشونو میپرستم!!!. . .کشور ما به چنین انسانهایی افتخار میکنه. . . » گفتم: شما از کجا با دایی من آشنایی دارید؟ اون خانم هم که فکر میکرد به افتخاری بس عظیم دست پیدا کرده گفت: « من با ایشون مصاحبه کردم! مصاحبه ی منو  ایشون ـ البته با ممیزی ـ تو روزنامه ی . . .  چاپ شده! منم گفتم خیلی خوبه! به به! چه سعادتی!! اما توی ذهنم با خودم گفتم " همچین کار شق القمری نکردی. . .  برو خدا رو شکر کن که کاره ای نیست وگر نه٬ الان با شمر ثانی رو به رو بودی!!! ". هنوز پرسش و پاسخ من با خانم روزنامه نگار تموم نشده بود که یهو یه آقایی که اتفاقا ایشون هم روزنامه نگار و وبلاگ نویس بودن از من پرسیدن آقای قلم فرانسه! نظر شما با "نمی دونم چی چی ایسم" چیه؟. . . یا جرجیس پیغمبر!!! این دیگه چه سوالی بود؟!. . . قلم فرانسه: " واللا عرض کنم خدمتتون که. . . چیزه. . .هوم. . . البته. . . هوم. . . "٬ در همین گیرو دار بودم و نمیدانستم چه خاکی بر سرم بریزم که مادر دوست گرامی فرمودند  بفرمایید برای شام و درنگ نکنید٬ غذا از دهن می افته! منم سریع گفتم: بله خوب نیست ایشونو منتظر بزاریم! خواهش می کنم بفرمایید سر میز. . . بفرمایید!

خدا می داند چه بدبختی کشیدم که از اظهار نظر در مورد آن " ایسم " سر باز بزنم و شانه خالی بکنم. که نه تا به حال اسمش را شنیده بودم و نه تلفظ درستش را می دانستم! اما این آقا دست بردار نبود نمی دانم چه در من دیده بود که نظر من برایش در مورد این " ایسم " کوفتی مهم بود٬ موقع صرف شام هر وقت به من نزدیک می شد سرم را میکردم داخل گلدانی٬ تابلویی٬ چیزی که مثلا من مشغول سیاحتم! آخر سر هم دست به دامن دوست شدم.

ـ تو را ارواح اسلافت من را از دست این ایسم نجات بده!

 دوست من هم که لم این دوستان روشنفکر و ایسم شناس را در دست داشت یه یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت: « کامیار جون! الان مشغول چه مرحله از شناخت هستی؟ » این آقا کامی که دو لپش در حال جنبیدن بود یکدفعه هر چه داخل دهانش بود را بلعید و با قیافه ای حق به جانب گفت: « کیا جون من دیگه به مرحله ی دید گرایی رسیدم! الان حقیقتو با چشمام میفهمم! سعی می کنم که حقیقتو با دیدن درک کنم! » با اظهارات کامیار خان چنان ولوله ای به جمع افتاد که نگو و نپرس! همگی دور کامیار خان جمع شدن و سوالات بیشتری در مورد این " دید گرایی " پرسیدند و این آقایی هم که به بنده گیر داده بودند که نمی دانم چی چی ایسم را برایش تحلیل بکنم دست از سر کچل بنده  برداشتند٬ و اما من در شک بودم آیا به جشن تولد آمده ام؟! وقتی کامیار خان داشتند از دستاوردهای خودشان در شناخت و حقیقت یابی سخنرانی می کردند٬ من برای خودم زمزمه می کردم:« کلاس ملاس و بی خیال / لیسانس میسانسو بخیال / بیا وسط قرش بده / ما آسو پاسیم بیخیال » 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 20:52  توسط قلم فرانسه  | 

مرحمت فرموده ما را مس کنید!

شايد بهتر باشد که نه روزنامه خواند و نه اخبار را گوش کرد که همه اش نا اميدي است و نا اميدي. از طرفی می گويند جنگلهای شمال دارد از بين می رود٬ يکی می گويد فقر بيداد می کند٬ ديگري از ظلمی که به اقشار مختلف ايران مي رود سخن مي گويد٬ آن يکي از فساد مي گويد و از طرفي يک مسئول مي گويد که براي متجاوزان قبر کنده ايم٬ تشريف بياوريد بکشيمتان! ( يعني ما جنگ مي خواهيم )٬ آن يکي مي گويد ما از جنگ بيزاريم٬ يکي ديگر ميگويد ما از بقالي جنس ميخريم و انرژي هسته اي مي سازيم! آن يکي مي گويد انرژی هسته اي حق ما است. اما گور باباي برق و گاز. اصلا گور پدر ملت! برق و گاز را مي خواهيد چکار؟ انرژی هسته اي بخوريد که به جای نماز روزه هم برايتان صواب منظور است!! آخر به که بايد گفت که انرژي هسته ای ارزانی خودتان ما به همان مس بودن خود راضی هستيم. ما آبادی کشور خود را مي خواهيم. اما نه آبادی ( ويراني ) حاصل از تکنولوژی شما! همان جنگلهای سبز شمالمان را حفظ کنيد که موشک نمي خواهيم. ما سربلنديی که شما برايمان آرزو داريد را نمی خواهيم? همان که تروريست خطابمان نکنند بس است. ملت پول نفت شما را نمي خواهند. همان ارزاني فلسطينيان! بگذاريد لقمه ای بخور و نمير داشته باشند! ما را به پوچی نکشانید. 

 " از طلا بودن پشيمان گشته ايم / مرحمت فرموده ما را مس کنيد "

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 14:15  توسط قلم فرانسه  | 

بر گشتم!

محاربه با دروس و امتحانات٬ تمام شدن اشتراک اینترنت٬ ویروسی شدن کامپیوتر و چندین و چند عوامل طبیعی و ماورا الطبیعی دیگر دست در دست هم دادند که قلم فرانسه مدتی از دنیای وب و وبلاگ دور باشد و این مثنوی مدتی تاخیر شود.

اجالتا آمدم که اعلام موجودیتی بکنم و خبر زنده بودنم را به دوستان و آشنایان و همکاران گرامی برسانم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد و چه خواهد شد. . .

زیاده جسارت٬ قلم فرانسه. 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 20:20  توسط قلم فرانسه  |