
هر روز نزدیک غروب با سلام علیکم محکم و کشیده اش ـ که تنها مخصوص اوست ـ وارد مغازه می شود٬او مردی است با قدی متوسط٬ موهای جو گندمی٬ صورتی کشیده و ته ریشی که در صورت تیره و آفتاب سوخته اش گم است.
تا قبل از اینکه به مکه برود و بشود حاج رضا٬ همه به رضا چرخی می شناختنداش٬ حاج رضا تمام خرج خانواده اش را از همین چرخ باربریش در می آورد و به گفته ی خودش هر چه دارد از همان چرخ دارد٬ زمانی که پسری ۱۴ـ۱۳ ساله بوده از یکی از روستاهای منطقه ی الموت به شهر می آید و مدتی شاگرد قهوه چی می شود و تعریف می کند چطور از نیت شوم قهوه چی جان سالم٬ یعنی یک جای سالم (!) به در می برد و مدتی در بازار پا دویی می کند تا اینکه رسمن یک باربر میشود.
حاج رضا غروبها برای خوردن چای به مغازه می آید و تا زمانی که چای دم ببرد و یک استکان از چای "لب سوز و لب دوز" بخورد یک بند حرف می زند و با مرتضی٬ کارگر مغازه٬ شوخیهای بالای ۱۸ سال می کند٬حاج رضا كان خاطره است و آنقدر خاطراتش را با آب و تاب و تعريف مي كند كه تمام حواست به خاطره تعريف كردن اوست٬ او بقدري با هيجان اتفاقات و روزگاري كه بر او رفته را تعريف مي كند كه انگار هر كدام آنها٬ حتا خريد ماست از بقال سر كوچه و حرفهايي كه بين او و بقال رد و بدل شده بسيار مهم است. او از كارهايي كه در گذشته انجام داده باكي ندارد و در توضيح دادن كارهايش بسيار صادق است و همه ي حقيقت را مي گويد٬ در خاطراتش از سه زني كه تا به حال گرفته و طلاق و یا از دست داده مي گويد٬ از ماجراهايي كه سر به دنيا آمدن اولين بچه از هشت بچه اش برايش پيش آمده و از شيطنتهاي دوره ي جوانيش كه چطور در حالي كه زن دومش ـ همان زني كه بعد از مرگ زن اولش مي گيرد ـ از درد زايمان به خودش مي پيچيده٬ او در اتاقي ديگر سرش در كار زني فاحشه بوده كه به نام كمك حال زن حامله اش به خانه آورده٬ خودش مي گويد اين كارها از جهالت دوران جواني اش بوده و البته مي گويد در مكه توبه كرده! و حالا آن رضا چرخي هوس باز و چشم چران نيست كه به خاطر زن سومش٬ زن دومش را طلاق بدهد و باز هم در كنار همان زن سوم زير آبي برود و با زنهاي فاحشه گره بخورد٬ حاج رضا الحق مرد صادقي است٬ او دروغ نمي گويد و خطاهاي گذشته اش را پنهان و انكار نمي كند كارهاي گذشته ي حاج رضا ممكن است قابل قبول نباشد. اما او مردي صادق و زحمتكش است كه براي پيش بردن يك زندگي سخت و كارگري از هيچ تلاشي فروگذار نيست و با وجود سني كه دارد هنوز مشغول كار و تلاش است و مانند خيلي از انسانهاي رياكار و دو رويي كه دور و برمان مي بينيم فردي نيست كه در "محراب و منبر" جلوه گري بكند و در خلوت "آن كار ديگر"٬ حاج رضا اگر در گذشته مرتكب اشتباه شده است٬ به آن اعتراف مي كند و سعي مي كند انسان باشد و به گفته ي خودش " هر غلطي كه مي كند٬ حق كسي را نمی خورد".
ريز نوشت:
* ممكن است تا يك هفته نباشم! اگر در راه دانشگاه براي امتحانات ترم تابستانيم ارتحال نيافتم٬ بر مي گردم!
* لعنت به من اگر دوباره واحد تابستاني بردارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 20:30  توسط قلم فرانسه
|
وقتی حرف بزرگترت را گوش نکنی و به گفته ی همان بزرگتر خیره سری بکنی٬ عاقبتت بهتر از آخرت یزید نمی شود!
شب رفته بودم خانه ی جدید خواهرم تا در جا به جایی وسایل کمکش بکنم٬ گفتم اگر هنری ندارم٬ بار بری که از دستم می آید! از صبحش مشغول کار بودم و به شدت خسته٬ اما وقتی وعده ی همکاری و کمک داده بودم که نمی شد زیرش بزنم و از زیر کار فرار کنم. تا ساعت یک بعد از نیمه شب٬ میز جا به جا می کردم و کمد و تخت سر هم می کردم و زیر زیری اس. ام. اسی هم رد و بدل می کردم. اما دیگر خیلی خسته شده بودم و حتا توان شام خوردن هم نداشتم. همانجا سر کاناپه چنبره زدم و رفتم به خواب پادشاه اول که حضرت ابوی بیدارم کردند و فرمودند که پاشم با هم برویم خانه٬ اما من که مست خواب شده بودم گفتم شما بفرمایید من فردا از همینجا می روم سر کارم. هر چه از او اصرار بود که خانه راحتتر هستم٬ من که فقط یک چشمم باز بود می گفتم جان من بی خیال ما بشو و برو من از جام تکون نمی خورم. . .خوابم میاد!. . . حضرت ابوی یه چیزایی زیر لب گفت که من نشنیدم به هر حال اگر فحش نبود مدح من هم نبود.
دوباره چشمانم داشت سنگین میشد و می خواستم پادشاه دوم را خواب ببینم اما در خواب احساس کردم لوستر کاخ پادشاه دوم از آن بالا افتاد سرم و بعد از آن یک لوستر دیگر هم با شدت هر چه بیشتر افتاد روی من! اما وقتی از خواب پریدم متوجه شدم این دو لوستر همان دو موجود شرور و شیطان یعنی خواهر زاده جان و برادر زاده جان هستند٬ تا به خودم بیایم دیدم برادر زاده جان می گوید: " بیریم. . .بیریم! من [ با چشمان شهلا ]: "بچه جان کجا بریم؟ اصلن شما چرا بیدارید؟ بابا یکی بیاد اینا رو ببره!" ( اولین جایی که گفتم غلط کردم٬ بابا بیا منو ببر٬ همینجا بود ) درست نمی دادم این دو موجود شرور چطور از من بی خیال شدند و رفتند اما بعد از آن متوجه شدم که نیش موجودات شرور دیگری به نام پشه نمی گذارد یک خواب راحت داشته باشم و هر چند دقیقه ای باید محکم بکوبم به دست و صورتم تا در همان جایی که مشغول سور چرانی هستند با پوست بندنم یکیشان بکنم. ( اینجا دومین جایی بود که گفتم غلط کردم٬ بابا بیا منو ببر! ) نمی دانم ساعت چند بود اما بالاخره یک نفر آمد گفت بروم سر جایی که برای من آماده کرده اند بخوابم اما چند قدم از محل قبلی خوابم دور نشده بودم که صدای "قرچی" توجه ام را به خودش جلب کرد! بله این صدای خورد شدن عینک من بود٬ صدای جگر سوز قرچش مانند این بود که قلبم را شکسته اند. این صدا از زیر پای خواهرم می آمد و همان او بود که بیدارم کرده بود تا جای دیگری بخوابم ( اینجا سومین جایی بود که در دلم بلند فریاد زدم غغغغغغلط کردم٬ بابا! بیا منو ببر! ) اما خودم کرده بودم که باید به خودم لعنت می فرستادم٬ در حقیقت شکسته شدن عینکم هم تقصیر خودم بود٬ آخر مگر عینک را روی زمین می گذارند؟! این بود عاقبت گوش نکردن به حرف حضرت ابوی٬آن بنده ی خدا اصرار می کرد که باید همراهش بروم ٬ زیرا در خانه راحتتر هستم اما من همراهش نرفتم تا دهانم از چند جناح مختلف مورد عنایت افراد مختلف قرار بگیرد و با یک شب عذاب کشیدن برای خواب و دو ـ سه روز "روشن دلی"٬ بدانم عاقبت خیره سری چیست؟!
ریز نوشت:
* حرف بزرگترت رو گوش کن! ( نتیجه ی اخلاقی )
* حرف گوش کن! ( نتیجه ی اخلاقی کل نگر )
* عینکت رو روی زمین نذار! ( نکته ی ایمنی )
* برای خودت عینک دیگه ای هم داشته باش! ( هنر زنده ماندن)
* اگر دوست دارید بدانید الان بدون عینک دنیای من چگونه است؟ به عکس منتها الیه سمت راست نگاه کنید٬ من دنیا را به همان صورت می بینم٬ البته کمی بهتر!
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 17:5  توسط قلم فرانسه
|

غول: ارباب! شما مي توني سه تا آرزو بكنی كه من برايت براوردشون بكنم٬ يادت باشه ارباب! فقط سه تا!
ارباب: هوووم. . .
غول: چي شده ارباب؟
ارباب: من فقط مي خوام يه آرزو بكنم!
غول [ حتمن با خودش فكر مي كند اين يارو عجب خریه! اصلن تو باغ نيست! ] : باشه ارباب من غلام حلقه به گوش شمام!
ارباب: آرزو می کنم که تمام آرزوهامو بر آورده بکنی!!!
غول: ارباب. . .!! جون من بی خیال شو ارباب. . .!!!. . . ارباب!. . ار. . .
. . .
یکی از آرزوهای دوران کودکیم همین دیالوگ بالا بود که میان غول چراغ جادو و اربابش رد و بدل شد. همیشه در عالم کودکی دوست داشتم که یکی از همین غولهای حلقه به گوش به تورم بخورد و با همان یک آرزو پدر صاحب بچه اش را در بیاورم و کلی برای خودم حال بکنم٬ تا او باشد در فکر خودش نگوید این بچه خول و چل است که به جای سه آرزو از من می خواهد یک آرزو برایش برآورده کنم! و بعد می دید که چه پدری ازش در آورده ام و حالا باید تا جان دارد آرزو بر آورده کند. آنقدر که جای آرزو برآورده کنش زخم بشود!! اما یا این غول چراغ جادو دورغ بود و هست و یا من آنقدر شانس نداشته ام که لب ساحلی٬ توی دشتی٬ چیزی٬ پایم گیر کند به دسته ی چراغش و سینه کفتری بخورم زمین و وقتی که زیر لب به سر به هوایی خودم فحش می دهم و خودم را میتکانم چشمم به چراغ بیفتد تا با لباسی و یا دستمالی رویش بکشم. تا غول بعد از هزار سال از چراغ خارج شود و من نقشه ی شومم را عملی بکنم!
صد حیف و دریغ که این غول یکی از همین داستانهای گول زنک دوران کودکیمان بود و مثل چنگ جادویی و مرغ تخم طلا افسانه ای بیشتر نبود. . . !!
ریز نوشت:
از من به شما نصیحت! خدا را چه دیدید؟! شاید شما چراغ جادو را پیدا کردید. . .! اگر پیدایش کردید حتمن این فن را بهش بزنید. . . فقط لطفن یکی از همه ی آرزوهایتان٬ برآورده شدن همه ی آرزو های من باشد. . .
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 16:35  توسط قلم فرانسه
|
کتاب کافه پیانو را دست گرفته ام و دراز کشیده ام روی تختم و می خوانمش٬ بابا طبق معمول جلوی تلویزیون دراز کشیده و تفسیر خبر را نگاه می کند٬ مامان هم توی اتاقش دارد دفتر های بانک خانوادگی را حساب رسی می کند و مهدی و نرگس هم رفته اند واحد بالا و برای جشن ازدواجشان نقشه می کشند! هر کس به کار خودش گرم است و کاری به دیگری ندارد فقط من گاهی باید از توی اتاق٬ صدایم را از تلویزیون بیشتر بکنم تا صدایم به بابا برسد و بگویم صدای تلویزیون را کم کن!
* * *
چشمانم را به کتاب دوخته ام حالا که از شر صدای تلویزیون خلاص شده ام نمی دانم چرا امشب این کولر به زرٌ و زورٌ افتاده است؟ ـ بیچاره عادت ندارد بیشتر از یک ساعت کار بکند چون به جز امسال هیچوقت انقدر کار نکرده است ـ موضوع کتاب و نوع قلمش برایم جذاب است٬ پس زر زر کولر را دیگر احساس نمی کنم و باز هم غرق کتاب می شوم اما یکدفعه چشمانم جز سیاهی نمی بینند و زر زر کولر و ور ور تلویزیون با هم قطع می شود. . . کور مال کور مال دنبال موبایلم می گردم که نور کم سویش را چراغ راهم بکنم تا یک وقت در راه رسیدن به آشپز خانه برای آوردن شمع و کبریت سکندری نخورم و با سر بروم توی دیوار!
* * *
شمع را می آورم و می گذارم جایی که بابا حالا نشسته و زیر لب درشت بار کسانی می کند که سالهای جنگ را به خاطرش می آورند سالهایی که همیشه ی خدا برق نبوده٬ مامان هم آمده و نشسته کنار من که دارم با شعله ی شمع ور می روم٬ کم کم سر و کله ی مهدی و نرگس هم پیدا شد و آنها هم می آیند می نشینند کنار ما که محفلمان مانند اُدبا بشود و فقط مشاعره را کم داشته باشیم! به شوخی برای نرگس یک بیت شعر فولکلور می خوانم: « نه مِدانیم چیکنیم هر جا مریمان دلمان وا نَمشد / دل به هر کس که مِبندیم باهامان تا نَمشد » " د بده! ". . . قید مشاعره را می زنیم. بابا یاد سالهای پیش تر کرده که معمولا روزهای جمعه با صدای بلند خودش ـ که اگر حرف بزند دیگران نمی توانند صدای شخص دیگری جز او را بشنوند ـ " دل شده یک کاسه ی خون " را می خواند. . . برق نیست٬ تلویزیون خاموش است اما امشب خیلی به هم نزدیکتر شده ایم حتا روزهایی که نفیسه و سعید با سپهر و علی و لیدا با عرفان اینجا هستند٬ همه در کنار هم نمی شینند که خاطره بگویند و مثل بابا آواز بخوانند مگر اینکه جشن خاصی باشد که حتا آن موقع هم هیچ تضمینی وجود ندارد که همه در کنار هم انقدر نزدیک باشیم. می خواهم بگویم همه ی این نزدیکی ها از نعمت نبود برق است!
پیش خودم فکر می کنم درست است که نبود برق٬ از کار و زندگی می اندازدمان. اما حداقل باعث شده همه در کنار هم باشیم و دقایق خوشی داشته باشیم. . . برق حالا دوباره آمده٬ هر کس به کار خودش مشغول است. . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 17:24  توسط قلم فرانسه
|
حالم خوب نیست٬ در گرم ترین ماه سال به شدت سرما خورده ام٬ وبلاگها را بالا و پایین می کنم و اگر از نوشته ای خوشم بیاید با همین حال ناخوش کامنت می گذارم٬ گذرم به چند وبلاگ عاشقانه ( !! ) می افتد٬ وجه مشترک همشان فونتهای الوان و گلهای رقصان است که از آن بالا به سر مانیتور کامپیوترت می ریزند! همه نوشته اند: "فلانی دوستت دارم" و "جان مادرت بی نظر من را ترک نکن"! و یا آهنگی از همان افرادی که با پس گردنی آورده اند که خوانندگی کنند گذاشته اند که "الهی بری زیر تریلی! چرا به من خیانت کردی؟"٬ دلم تنگ شده واست٬ کجایی؟" به هر حال سن بلوغ است و این مصائب! اما مگر ما تازه بلوغ نبودیم؟ خب عاشق هم بودیم. " زاوش مادر بچه ها"٬ محل سگ هم نمی گذاشتمان. اما دیگر نمی گفتیم الهی . . . !! همین نوید عاشق پیشه ( آه. دلم تنگ شد برایش! ) تا همین اواخر هم نمی دانستم که عاشق است و آن هم عاشق کی؟! این بچه دم نمیزد! حالا شما میایی و قیل و قال را می اندازی که "من عاشق کبرا دختر همسایه ام" و یا "شمس علی! دوست دارم لعنتی"؟! نمی دانم! یا ما عاشق نبودیم و نیستیم و راه عاشقی نمی دانیم! ویا اینها حالشان بدتر از من ناخوش است و گوش و دماغشان کیپ شده و مثل من چرت و پرت و هذیان می نویسند!
ریز نوشت:
* "عاشق زمزمه می کند فریاد نمی کشد !!!" ( نادر ابراهیمی )
* از سر بالایی عشقت به روغن سوزی افتادم!
* الهی نری زیر تریلی!
+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 20:51  توسط قلم فرانسه
|
ديشب احساس عجيبي داشتم! اينکه در جشن ازدواج دوستی هم سن و سال خودت باشي و فکر بکني اين سن براي ازدواج کمي زود است خودش دليل خوبي مي تواند باشد که حس عجيبي داشته باشي و همين طور اگر نيمي از سالن عمامه داشته باشند و نيمي ديگر يقه هاي لباسشان را تا سيبکشان بسته باشند و تا زير پلکهايشان ريش داشته باشند ديگر معرکه است٬ ديشب اگر کمي مراقب رفتارم نبودم و اگر احساساتي مي شدم و به جاي صلوات به افتخار شاه داماد کف مي زدم٬ احيانن با آر. پي. جي دخلم را مي آوردند! وقتي وارد سالن شدم احساس کردم که در حوزه ي علميه براي خواندن فقه آمده ام. اما این واقعن یک جشن ازدواج بود٬ جشنی به صورت کاملن حزب اللهی (!!!)
نمی دانم چرا و چگونه اما در برقراری ارتباط با تمامی اقشار اجتماعی و فرهنگی به مرشدی کامل رسیده ام و می توانم بگویم که به راحتی با هر تیپ از اجتماع ارتباط برقرار می کنم بدون اینکه خودم را هم رنگشان بکنم و بخواهم مانند آنها رفتار بکنم٬ همین خصلت منجر به دعوت من به جشنی شد که به جرم نداشتن ریش می توانستی مورد نهی از منکر قرار بگیری و به جرم کف زدن منفجر بشوی! اما به هر حال تجربه ی جالبی بود. من در جشنهای افرادی که مومن خطاب می شوند و حتا حزب اللهی٬ شرکت کرده ام. اما جشن دیشب متعلق به کسانی بود که حتا کف زدن را حرام می دانستند و به قولی کاملن رادیکال بودند!
دیشب اگر چند بچه ی کوچک سالن را بالا و پایین نمی کردند احساس یأس می کردم و حتا ممکن بود با حرکتی انتحاری به افتخار عروس و داماد کف و بشگن بزنم تا با آر. پی. جی بترکانم اند و راحتم کنند از آن همه غم!
ریز نوشت:
* نمی دانم چرا جدیدن به هر جشن و نشستی دعوت می شوم به سکوت می رسم!
* فلش بک :
خانم والده: دوستت چند سالشه؟
قلم فرانسه: سن خودمه!
خانم والده: چرا انقدر زود؟!
قلم فرانسه: باباش گفته ۳ـ۴ سالم دیر کردی! تا به راه کج کشیده نشدی باید زنت بدم!
حضرت ابوی: غلط کرده! به . . . خندیده! غذا رو به زور نمی دن به کسی اون که دیگه زنه! با زور زنش دادن؟! . . .
قلم فرانسه: حالا اگه شما اصرار بکنی من حاضرم ازدواج بکنما!!!
حضرت ابوی: ( این قسمت از گفته های ابوی به دلیل زیر خط قرمز بودن مضمون اخلاقیش کلن سانسور شد! )
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 14:8  توسط قلم فرانسه
|
گوشه اي نشسته بود و منطق الطير را با آهنگي محزون مي خواند٬ گفتم: مگر مصيبت نامه مي خواني كه انقدر آهنگت سوزناك است؟! كتاب را بست و بدون مقدمه گفت: براي اينكه ديگران خطا نكنند و راه را درست بروند بايد يكنفر بسوزد! با مكثي كوتاه ادامه: بگذار چند نكته ي خيلي مهم را برايت بگويم٬ چند نكته كه اگر سر مشقت قرار بدهي و رعايت بكني در زندگي مشترك به آرامش و خوشبختي ميرسي. . .
۱ـ هرگز از روي احساسات براي ازدواج اقدام نكن! عاشق باش٬ نه احمق! اگر از روي احساسات دوره اي عمل بكني كه كسي را مثلن از بدبختي نجات بدهي٬ بعد از مدتي مي بيني كه هر دويتان بدبخت شده ايد!
۲ـ با كسي ازدواج كن كه اگر در مسير فكري تو نيست٬ حداقل در خلاف تفكرات تو هم نباشد.
۳ـ با كسي ازدواج بكن كه بداند احساسات و ابراز آن يعني چه؟! طرف تو بايد بداند محبت چيست و چگونه بايد آن را كسب كرد و بخشيد.
۴ـ از كسي كه خودش و خانواده اش دچار ارتجاع سنت هستند و سنتهاي پوچ و اشتباهي كه بعضن وجد دارد٬ برايشان حصار و محدوده ايجاد كرده دوري كن.
۵ـ همسر آينده ات " پير زا " نباشد٬ چون وقتي به سنين نو جواني و محكم شدن شخصيتش مي رسد٬ پدر و مادر او به سنين پيري رسيده اند و او توسط اشخاصي با خصوصيات پيري تربيت شده است و ديگر حالات و احوالات اقتضاي سن خود را نخواهد داشت٬ چون با رفتار و حالات افراد مسن رشد كرده و حتي اگر برادر و خواهري داشته باشد٬ در سنين بسيار بالاتري از اوقرار دارند.
۶ـ با كسي ازدواج نكن كه بگويي بعدن وقتي ازدواج كرديم درستش مي كنم و يا اين رفتارش را ترك مي دهم٬ چون هرگز اين اتفاق نخواهد افتاد و در آخر در سني ازدواج كن كه مفهوم زندگي مشترك را فهميده باشي. . .
بعد از اين نكاتي كه به من گفت. خيلي با هم درد و دل كرديم و او از روياهايش گفت كه حالا سالهاست كه با آنها فاصله دارد و از شور و شوقي گفت كه حالا كم رنگ ميبيندشان و تاكيد مي كردكه يا هيچوقت ازدواج نكن و يا اگر ازدواج مي كني معني زندگي مشترك را بدان.
* * *
من دارم تجربيات او را مكتوب مي كنم و او حالا منطق الطير را روي پايش گذاشته٬ پاهايش را دارز كرده و دستانش را روي سينه اش گره كرده و نگاهش را به تابلوي روي ديوار دوخته است. . .
ريز نوشت:
* مشاور امور ازدواج و طلاق آقاي دكتر ـ مهندس قلم فرانسه٬ با سالها تجربه٬ در خدمت شما كبوتران عاشق!!!
* نخورديم نون گندم٬ اما ديديم دست مردم!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 17:23  توسط قلم فرانسه
|