تبليغاتX
قلم فرانسه

شب قدر تو!

اعلیحضرتا!

شما که سحریتان را با "صکص فون" تناول می فرمایید و روزه تان را با "جر جر تخت" و  "نَفَسه های" شهوت آلودش افطار می فرمایید٬ شما که نماز اول وقتتان را میان زمین و آسمان هم به جا می آورید و "آن کار دیگر هم می کنید" بدون "شک" از مردان خدایید! اما شما را به همان خدایتان قسم می دهم راه میخانه و مسجد و مرز کفر و ایمان را نشانمان ندهید. . . ما خود خوب می دانیم « ره میخانه و مسجد کدام است »٬شما به راه خویش٬ ما هم به راه خویش!

باشد که "رستگار" شویم! 

ریز نوشت:

* پیش قاضی٬ ملق بازی؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 12:55  توسط قلم فرانسه  | 

من پسرک "میانسالی" را دیدم که از پستانهای مادر "نو بلوغش" شیر می نوشید!

ریز نوشت:

* دوره ی آخر زمان شدَس بالام!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 23:45  توسط قلم فرانسه  | 

هر سلیقه یک اسم یا هر چی تو دوست داری!

عربها به کبوتر مي گويند "الحمامه" و انگليسيها  "dove" و فرانسوي ها "la pigeon"  و در هر بلاد و  ولایتی به یک نام می شناسندش٬ اما به هر حال کبوتر٬ کبوتر است و با این رنگین کمان نامهای مختلف نه چیزی از آن کم می شود و نه چیزی اضافه. اما اگر به خودش بگویی که شما در فلان جا یک نام داری و در بهمان جا یک نام دیگر٬ ممکن است به یکباره دچار بحران شخصیتی بشود و اگر موجود ضعیفی باشد کارش به خودکشی هم بکشد!

این را مقدمه آوردم که خطاب به کبوتر بگویم « جانم تو تنها نیستی اینجا »٬ من هم به درد تو دچارم و حالا بیشتر میفهمم که چند اسمی بودن چقدر سخت است و گاهی هم مایه ی دردسر.

داستان از اینجا شروع می شود که هنگامی که این بنده ی سر تا پا تقصیر٬ خواسته و یا نا خواسته به دنیا می آیم٬ والده ی گرامی نام یک مبارز سیاسی "شهید" را به روی من می گذاردند و حضرت ابوی نـــام " نسیم " را برای من انتخاب می کنند٬ این اسم باعث شده بود که اینجانب تا مدتها هر چه به نشانه های ذکوریت خودم نگاه می کردم یاللعجب می گفتم و پیش خودم فکر می کردم یا بنده به پسرها نمی ماندم و یا حضرت ابوی بنده را خوب بر انداز نکرده بودند و متوجه ی چیزی نشده اند. وگر نه که از همان ابتدا ما پسر بودیم و هستیم و در مقطعی حاضر بودیم برای اثبات این مهم از افراد با ایمان و چشم و دل پاک٬ استشهاد محلی هم جمع بکنیم.

سرت را درد نیاورم٬ بالاخره پرده ها افتاد و ما به این راز دست یافتیم که والده ی گرامی و حضرت ابوی تا روز آخر منتظر یک دختر پیرهن زری بوده اند٬ غافل از اینکه دست روزگار یک کاکل زری بهشان عطا فرموده آن هم از نوع همه چیز صلایش! و حالا می بینندکه یک اسم مردانه که برای قند عسلشان انتخاب کرده اند٬ پس چرا اسم نسیم را که از مدتها پیش انتخاب کرده بودند را حرام بکنند و بی اندازند دور؟و می گویند بیا این اسم را هم به عنوان اسم مستعار برایش انتخاب بکنیم! و اینگونه می شود که برای راضی کردن خودشان چند نفر را از اینجا و آنجا گیر می آورند که مرد هستند و نسیم نام٬ و این گونه مــــــــــا می شویم نسیم  و باز خدا را شکر می کنیم که یک "نسیم بیک" و "نسیم بایسیکلران" را در عصر خود دیدیم که با این اسم در این دنیا یکه و تنها نباشیم و در برابر چشمان از حدقه بیرون زده ی کسانی که برای بار اول این اسم را آن هم برای یک پسر می شنوند برهان و دلیل داشته باشیم که "نسیم" اسم پسر هم هست و لازم نباشد جور دیگری ثابت کنیم که دختر نیستیم!!

اما این آخر ماجرا نبود و نیست و برای نشان دادن عمق بحران پیش رویم بخشی از اسمهای مرحمتی دوستان و آشنایان رابا وجه تسمیه شان در طومار زیر می آورم:

۱ـ اسم اصلی و رسمیم که در مکانهای رسمی و دانشگاه و در میان بعضی دوستان با آن خطاب می شوم ( نام یک مبارز سیاسی بعد و قبل از انقلاب٬ از اسمهای خدا )

۲ـ نسیم ( میان دوستان و فامیل من را بیشتر به این نام خطاب می کنند )

۳ـ کم زور پر شرو شور ( حضرت ابوی زمانی که درکودکی نفس کش می طلبیدم خطابم می کرد )

۴ـ قندک ( دوست مادرم صدایم می کرد٬ از بس که شیرین بودم!! واللا! )

۵ـ بیجی بیجی ( با معنیش کاری نداشته باشید٬ خان دایی به خاطر موهای فر و انبوهم به این نام صدایم می کرد )

۶ـ قلم فرانسه ( نامی که مادر بزرگ مرحومم صدایم می کرد و نامی که شما می شناسید و به آن اطمینان دارید. . .با گارانتی شش ماهه! )

۷ـ آقای باستان شناسی ( مادر بزرگ به خاطر علاقه ی زیادم به باستان شناسی٬ گاهی با آن خطابم می کرد! )

۸ـ قاضی القضات ( نامی که همسایه مان صدایم می کند٬ بیچاره فکر می کند قرار است بعد از پایان درسم زمینش را زنده کنم! )

۹ـ. . . دیگر تا همین جا بس است اما خاطرتان جمع که این طومار حالا حالاها ادامه دارد!

                                                            * * *

آن کبوتر اگر تا به حال خودکشی نکرده باشد باید بگویم به هر حال همان کبوتر است و همه به یک خصوصیت می شناسندش. . . لا اقل حیوانات که یک رو دارند!

ریزنوشت:

* نسیم طوفان می کند!

* بدین وسیله هر گونه ارتباط اینجانب با شخصی فریب خورده و خود باخته به نام نسیم قلی را تکذیب می کنم و کامنتهای این عامل استکبار جهانی را محکوم می کنم!!!!!

* از دستم در رفت٬ طولانی شد! خواستی نخون!

* میشه صحبت کرد اذان رو دو ساعت کشید جلو تر؟! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 19:4  توسط قلم فرانسه  | 

نقطه چین

گاهی٬ بعضی از احساسات در قالب کلمه نمی گنجند و نمی توان آنها را به تصویر کشید و تو مجبوری به جای آن نقطه چین بگذاری و سکوت تحویل مخاطبت بدهی و هر چقدر نیاز به هم درد و سنگ صبور داشته باشی٬ سر و ته قضیه را با سکوت هم بیاوری.

گاهی اوقات غم تو آنچنان نیست که تو را اذیت بکند اما غم دیگری تو را به زمین می کوبد و شب و روزت را یکی می کند! آن موقع که نمی توانی غمخواری و آب شدن دیگری را ببینی٬ آنوقت چه کاری از دست تو بر می آید جز اینکه دلقک بازی در بیاوری و خودت را به کوچه ی علی چپ بزنی و حتا متهم به بی خیالی و لاقیدی بشوی بلکه به خیالت بتوانی مسکنی برای غم و درد عزیزت باشی تا او را غمگین و پریشان نبینی٬ که غم و پریشانی او از هر درد بی درمانی بدتر است و اینچنین است که زبانت الکن است برای بازگویی دردی که شاید آنقدرها هم درد نباشد! پس نقطه چین می گذاری که تکرار مکررات نکرده باشی و دغدغه های درونیت را به ابتذال نکشی!

ریز نوشت:

* [. . .]

* برای روشن شدن به پست قبلی تشریف ببرید!

* اگه روشن شدید٬ زود خاموش بشید که در مصرف برق هم صرفه جویی شده باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 17:19  توسط قلم فرانسه  | 

[. . .]

ریز نوشت:

* [. . .]

* [. . .]

* [. . .]

* [. . .]

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 14:38  توسط قلم فرانسه  | 

کافه نادری

حوض كافه نادري

کافه نادری را فقط تعریفش را شنیده بودم به ضمیمه ی یک عکس مربوط به دوران کمی از "پارینه سنگی" به این سو! و چقدر دوست داشتم بدانم اشخاصی مانند صادق هدایت و چوبک و حتا گل سرخی در چه فضا و محیطی کافه نشینی می کردند و تحولاتی را در هر عرصه ای که در آن فعالیت داشتند٬ رقم می زدند!

شاید این سومین کافه نشینی من بود - در آن قبلی ها آن چیزی که از کافه در ذهنم ساخته بودم را ندیدم و تنها دلبر و دلبرکانی را دیدم که از بی مکانی و ناچاری کافه ای تنگ و تاریک را برای عشق بازی انتخاب کرده بودند تا شاید کمی از خفقان خارج از کافه رهایی پیدا بکنند ـ دیروز با دو نفر از دوستانم به کافه نادری رفتیم تا شاید بتوانم لذتی را که از کافه نشینی درست و حسابی می توان برد٬ آنجا ببرم و چقدر خوشحال شدم که به چنین جایی رفتم و یکی از همان قهوه های ترکی را که سر آن میز و صندلی های قدیمی و نوستالوژیک سرو میشود را بنوشم و به افرادی نگاه بکنم که از تیپ و ظاهرشان پیداست که یا از سیاسی های سوخته ی قبل و بعد از انقلاب اند و یا اهل دلی که در یک بعد از ظهر گرم تابستانی با دوستانشان به بحث و گفتگو نشسته اند.

دوست داشتم حیاط و پیست رقص قدیمی کافه نادری را ببینم٬ با دوستانم به حیاط کافه رفتیم و از همان دور به تماشای حوض و پیست رقص ایستادیم٬ تا دوستان سیگاری دود کنند و به گفته ی خودشان خنک بشوند! دوستم به شوخی به من میگفت که بروم به یاد گذشته ی نادیده قری وسط پیست بریزم٬ خانمی تقریبن پنجاه ساله ای که او هم مشغول سیگار دود کردن بود٬ گفت: « شما که ندیدید چه صفایی داشت اون موقه ها!» و دو بار با دلی پر گفت: « حیف اون روزا. . . حیف اون روزا. . .». سیگار دوستان هنوز تمام نشده بود که نمی دانم در میان حرفهای ما چه چیزی توجه آقایی را که او هم حدودن پنجاه و اندی ساله نشان می داد سر حرف را با ما باز کرد و بعد از این که فهمید ما دانشجوی حقوق هستیم با اشتیاق بیشتری به گفتگو با ما پرداخت٬ خودش وکیل و استاد دانشگاهی بود که پروانه ی وکالتش به خاطر فعالیت های سیاسی اش لغو شده بود و به گفته ی خودش خانه نشین بود. اما همه را می شناخت و با تمام افرادی که ما می شناختیم حشر و نشر داشت. در همان اول کار به ما فهماند که ما هیچی از دور و برمان نمی دانیم و به قول او برای فهمیدن و درک آنچه دور برمان می گذرد باید مطالعه داشته باشیم. ما یکساعت و نیم در همان حیاط کافه با همان آقا گفتگو کردیم و از هر دری حرف زدیم٬ از اینکه چرا انقلابها در ایران شکست خوردند و از اینکه چرا ما به دنبال اسطوره می گردیم و هر بار به شکست میرسیم و اینکه با این وضع کنونی ما هزار انقلاب و این گونه سیاه کاری ها هم نمی تواند فرجی در کارمان بی اندازد.

ما سه نفر تقریبن محو حرفهای او بودیم و من خوشحال بودم که به کافه نادری رفته ام و بخت با من و دوستانم یار بوده که با آن مرد به گفتگو بپر دازیم و از یک کافه نشینی لذت بردیم٬ حتا اگر به دستور اماکن دور حیاط را تناب کشی کرده باشند تا مردم نزدیک پیست رقص و بار قدیمی آن نشود تا خدایی نکرده تحریک نشوند و بعدن خاک برسری بالا نیاورند! 

موقع خداحافظی او نام ما را پرسید و خودش را این طوری معرفی کرد: « ستاره ای که هر از گاهی  پیدایش می شود».

ریزنوشت:

* حسین آقا نمیذاشت که به پیست نزدیک بشیم. پس من از حوض عکس انداختم!

* قابل توجه آقای چهارده!

* زاووش منو ببخش!   

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 19:10  توسط قلم فرانسه  | 

یک سال گذشت!

به خودم٬ به شما٬ به اینا٬ به اونا٬به ایشان٬به اوشان٬به دوستان٬ به بالا٬ به پایین٬به اینجا٬ به اونجا٬ به شرقی٬ به غربی٬ اینطرف٬ اونطرف و به تمام نوع بشر و ما سوا٬یک سالگی قلم فرانسه را تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

از طرف. . . از طرف. . . هیچکس بابا!. . . از طرف خودش!

 

ریز نوشت:

* خطابه ای به چه بلند بالایی آماده کرده بودم تا برای تولد یک فروند وبلاگم ( واحد شمارش وبلاگ چیست؟ ) پستش بکنم!. . . اما کمی که فکر کردم. دیدم که یک جای رستم را که از ماسه صندوق در نیاورده ام! پس این همه به در و دیوار زدن بی معنی است.

* از روز تولد خودم خوشم نمی آید! اما روز تولد قلم فرانسه را دوست دارم و خوشحالم٬ حتا اگر ذهنم درگیر مسائل دیگری باشد!

* از میلاد عزیز (نسیم قلی ) خیلی ممنونم که توسط یکی از وبهای کوتاه کردن آدرس وبلاگ www.ghalamfaranse.coo.ir را برایم ساخت.

* از شما هم ممنونم که در این مدت وبلاگ قلم فرانسه را خواندید و البته لطف کردید.

* حالا به افتخارش برو دست قشنگه رو !!!! کمه. . . کمه!!! آها ماشاللا!

* زیاده عرضی نیست!   

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 15:2  توسط قلم فرانسه  | 

فقط ريز نوشت!

ريز نوشت:

* اصلن اين يه هفته نبودن واسه شناختن دوستو دشمن بود. . . مي خواستم جاي دوستو دشمنو ببينم! يه نفر براي رضاي خدا نيومد بگه غيبت اين بچه از يه هفته ام بيشتر شد. . . نكنه رفته ارتحال؟!

* عنتري: جاي دوست كجاس؟

عنتر:. . . 

عنتري: جاي دشمن كجاس؟

عنتر: اين روزا جاي دوست و دشمن يه جاس!

* برو جلو بوق بزن!

* بوق زدن ممنوع!

*مزاح فرموديم!

*گاه و بیگاه عزیز٬ ممنونم که همش منو نجات میدی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 21:44  توسط قلم فرانسه  |