تبليغاتX
قلم فرانسه

پارسی را پاس بداریم!

 

زین پس به جای واژه ي قبیح و موهوم [ صکص ]٬ بفرمایید " مراوده "

ریز نوشت:

سریال یوسف پیامبر٬ کلن آموزنده است! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 21:9  توسط قلم فرانسه  | 

مادر بزرگ 2

به روز شمار ساعتم نگاهی می اندازم و جویای روزهای از دست رفته ی پاییز می شوم که بعد از لحظاتی به خاطر می آورم امروز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من است٬ روزی که پشتوانه ای محکم و جواهری قیمتی را از دست دادم.

پنج سال پیش وقتی از دبیرستان برای عیادت مادربزرگ به خانه اش می رفتم٬ در طول راه با همکلاسیم که از اقواممان هم بود از بزرگی و مهربانی بیش از حد مادربزرگم می گفتم و به گونه ای داشتم٬ مهر زیاد او را به رخ دوستم می کشیدم. از خصوصیاتی می گفتم که از دیگر مادر بزرگم ندیده بودم و از اخلاقی تعریف می کردم که مادر بزرگ او هم نداشت٬ اما چه می دانستم که مادر بزرگ من هم رفته است و عدم قابل اثبات نیست. . . وقتی زنگ در را زدم بدون هیچ پرسش و پاسخی درب باز شد و من وارد خانه شدم. جلوی در پر بود از کفش و این جای تعجب نداشت٬ آن روزها همه در خانه ی مادر بزرگ جمع بودند و از او پرستاری میکردند. وقتی وارد اتاق شدم در همانجایی که ایستاده بودم خشکم زد٬ همه رنگ سیاه به تن کرده بودند٬ از اتاق کناری صدای ناله های خاله ام به گوش می رسید و تخت مادر بزرگ جمع شده بود و جایش برادر بزرگم غمبرک زده بود و پدر بزرگم مات و مبهوت مانده بود٬ بریده بریده گفتم: « مامان بزرگ کو؟ » درب اتاق کناری باز شد و خاله ام با همان وضع پریشان گفت: « مامان برزگ رفت. . .مامان رفت. . . ». گنگ شده بودم و چیزی را متوجه نمی شدم زمان و مکان را از دست داده بودم و نمی دانستم کجا هستم. . .همه ی دنیا روی سرم خراب شده و حالا بعد مدتی جای بهت و گنگی را هق هق گریه گرفته بود. . .

امروز پنج سال از مرگ مادر بزرگ می گذرد اما ذره ای از مهر و یاد و خاطره ی آن همه خوبی و صداقت از ذهن ما خارج نشده. . .هنوز وقتی نامی از او به میان می آید سکوت و تأسف و اشکهای پدر بزرگ محیط را پر می کند٬ هنوز هم دلم برای او تنگ می شود. . .هنوز هم برای قلم فرانسه گفتنش دلتنگم و هنوز خاطرات شیرینی که در کنارش داشتم مایه ی دلخوشی و جلای روح من است. . .

ریز نوشت:

* از حسن الماسی عزیز برای زحمت طراحی و ساخت قالب جدید ممنونم.

برو حالشو ببر! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 14:38  توسط قلم فرانسه  | 

پیامبر می شویم؟!

دیشب خواب دیدیم یکی از ملائکه با ما سخن می گوید. . . نمی دانیم چه می گفت٬ گویا به پیامبری برگزیده شده ایم. . .

لیکن٬ ایمان بیاورید تا برایتان طلب عذاب نکرده ایم!

 

ریز نوشت:

* آقا ! شما ! شمایی که دستت توو دماغته! بله خود شما. . .ایمان بیار!

* البته ما که نفهمیدیم چه می گفت! شاید عزرایئل بوده که می خواسته ما را ببرد!

* به هر حال شما ایمان بیارورید٬ تا بعد ببینیم چه می شود. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 13:31  توسط قلم فرانسه  | 

که چه ها می کند این چشم، چه ها!

امروزها زیاد به وبلاگهای شعر و شاعری بر می خورم و تنها به عنوان علاقمند به شعر و کسی که دوست دارد شعری را بخواند و احیانن از بلاغت و فصاحت شعر لذت ببرد به مشتی کلمه بر می خورم که هیچ توازنی ندارند و حتا از نظر معنا به چیزی به نام شعر و یا عبارتی که زبان فارسی باشد٬ نمی خورد٬ شاید به گفته ی " شوکا " اینها نثر هایی هستند که با حذف کلماتی از بینشان و مرموز نشان دادنشان ژست شعر به خود گرفته اند و شاید بهتر بود نویسنده شان در پی نوشت متذکر میشد عبارت بالا صرفن جنبه ی دکوری دارد و فاقد ارزش دیگری می باشد! متاسفانه نسلی که من هم یکی از افرادش محسوب می شوم ـ البته اگر خدا قبول بکند ـ شکل و قالب شعر نو را از مسیر صحیح و دلنشینش خارج کرده و دارد سبکی را به وجود می آورد که تنها مخاطب شعر خود شاعر آن است و حتا در بعضی از موارد خود شاعر هم بعدن فراموش خواهد کرد که برای چه و به چه منظور آن کلمات را در کنار هم چیده.

شعرهای امروزی هم نسلان من ـ که البته در آغاز راه هستند و خدا آخرش را ختم به خیر بکند ـ بیشتر شبیه به سبک دادائیسم است که یکسری کلمه را به قید قرعه از کیسه خارج می کنند و در کنار هم قرار می دهندتا شاید با الطاف خداوند رحمان٬ معنی هم داشته باشد! اما به هر حال خوشحالم که در وبلاگ بعضی از دوستان به شعر هایی بر می خورم که حداقل می توانم چیزی را که من  از شعر می خواهم در آنها بیابم.

                                                               * * *

داوزده سال با یکدیگر تفاوت سنی داریم٬ وقتی او وارد دانشگاه شد٬ من اولین روز مدرسه ام را تجربه کردم. از همان روزها تا به امروز او برای من یک مرشد است و نوع تفکر و منشش را در بسیاری از موارد سر مشق خودم قرار داده ام و با اینکه سالهاست از آن شرایط ایده آل فاصله گرفته و دچار روزمرگی های زندگی شده٬ اگر من بدون توقف و استراحت به دنبالش بدوم باز هم به شرایطی که او قرار داشت و دارد نخواهم رسید.

شعر زیر را او در سن نوزده سالی سروده:

که چه ها می کند این چشم چه ها!

هر چه هست در چشم است و همه خواسته ها

زیرکی در چشم است٬ بی فروغی در چشم

دلبری در چشم است٬ دلنوازی در چشم

وکمندی که به پا می بندد٬ به یقین تنگتر از زلف٬ تواند باشد.

                                 * * *

عکس من بر صفحه ی چشم فتاده است یکبار

و خودم می دانم که دلم چون می زد

ودر آن گوی شفاف به خود می لرزید

وچنان می تپد امروز که انگار

در طلب او به وجود آمده است.

                                                                   ( س.ع.ه )

                                                                                     تیر ماه ۱۳۷۴

ریز نوشت:

* نیمچه نقد بالا تنها نظر شخصی قلم فرانسه می باشد و طبیعتن ارزش دیگری نمی تواند در بر داشته باشد.

* من شاعر نیستم٬ اما شعرا را دوست دارم!!

* « خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا می رود دیوار کج »

* می خوامت!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 18:36  توسط قلم فرانسه  | 

کار هر بز نیست خرمن کوفتن!

عوووم. . . عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم. . . هووووف!

. . . هیــــــــــع. . . هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع. . . هوووف!

. . .هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــم. . .

. . . هووف. . .

نع. . .! نوچ. . . هر چی زور زدم شعرم نیومد!. . . نع! من شاعر نیستم. . . بهتره برم دنبال کار و زندگیم!

 

ریز نوشت:

*  « کار هر بز نیست خرمن کوفتن / گاو نر می خواهد و مرد کهن! »

* گویند " عقش " ( عشق سابق ) از آدمی شاعر می سازد!

* این پست معنایی فراتر از آن دارد که آرزوهای ما را در بر داشته باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 19:2  توسط قلم فرانسه  | 

بختک!

روی تختم به پهلوی چپ به خواب رفته بودم که ضربه ای به تختم بیدارم کرد٬ " در شبی که فقط سکوت به گوش میرسد این ضربه از کجا می آید؟!. . . نکند کسی از تاریکی و خواب من استفاده کرده و داخل اتاق شده؟! " ٬ اینها از ذهنم می گذشت٬ و می ترساندم! کمی در حالتی که دراز کشیده بودم٬ بدون حرکت ماندم تا ببینم صدای دیگری به گوش میرسد؟!. . . اما فقط سکوت بود٬ سکوتی که فضای اتاق را سنگین کرده بود و حتا نفش کشیدن را سخت می کرد٬ برای اینکه از ترس در بیایم و فکرم را از این موضوع منحرف بکنم. همان طور چشم بسته دست راستم را مشت کردم و انگشت اشاره ام را روی هوا به سمت دکمه ی رادیوی بالای تختم هدایت کردم تا صدای رادیو سکوت اطرافم را بشکند. . . اما هنوز انگشتم دکمه ی رادیو را لمس نکرده بود که ناگهانی و خیلی سریع یک نفر انگشتم را محکم گرفت و من را از روی تخت به سمت خودش کشید٬ خیلی ترسیده بودم. انگشتم خیلی محکم در مشت یک نفر بود که من نمی توانستم ببینمش و فقط من را به سمت خودش می کشید و حتا صدایی هم نداشت! من هم نمی توانستم فریاد بزنم و کمک بخواهم انگار که نمی دانم چطور باید فریاد زد! سعی می کردم خودم را به سمت کلید چراغ بکشم اما قدرت او  خیلی از من بیشتر بود و مانع از این کار میشد٬ وقتی به سمتش برگشتم هیکلش را دیدم! زنی بالا بلند با موهایی تا کمرش٬ و پستانهایی بزرگ و آویزان! صورتی نداشت٬ دست داشت اما پنجه نداشت و در حقیقت انگشت من در پنجه های نامرئیش اسیر بود و من را به سمت خودش می کشید٬ دیگر داشتم از شدت فشار میمردم که نمی دانم از کجا نیرویی در من جمع شد و دستم را محکم کشیدم وبلند فریاد زدم و چندتا فحش آبدار هم نثارش کردم که یکدفعه از جلوی چشمانم محو شد! وقتی صبح از خواب بیدار شدم نه دردی که دیشب در انگشتم حس می کردم وجود داشت و نه آثاری از آن زن بالا بلند با موهایی انبوه و پستانهای بزرگ!

ریز نوشت:

* بختک٬ نامی که روی اینگونه خوابها و این موجودات می گذارند که البته خیلی شبیه به واقعیت هستند!

* خدا نصیب گرگ بیابان نکند!

* نصیب هم می کند٬ از نوع زیبا رویش٬ نه غول بیابانی! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 18:26  توسط قلم فرانسه  | 

بی پروا!

بی پروا نویسی را دوست داریم. . . سعی می کنیم زین پس چنین بنويسيم!

ریز نوشت:

( ندارد ) 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 22:28  توسط قلم فرانسه  | 

قلم فرانسه می خواست نقاش بشود!

ماهي سياه كوچولو/ قلم فرانسه

مگه این مرحوم پیکاسو چی کار کرد که شد پیکاسو! نه٬ اصلن همین داوینچی خودمون! مگه چطوری شد آقای داوینچی؟ روی کاغذ دو تا خط خطی بی معنی و عجیب غریب کشید داد دست خانم معلم و خانم معلم هم گفت آفرین پسر گلم چه شاهکاری خلق کردی! اونم گفت حالا که اینطوریه منم وقتی بزرگ شدم مونالیزا و باکره ی صخره ها رو می کشم!

حالا منم می خوام قلم فرانسه بشم و یه دنیا رو تحت تاثیر هنرم قرار بدم!

 ( پاره ای از تفکرات قلم فرانسه در ۱۲ سال پیش سر زنگ هنر٬ قبل از اینکه نقاشیش را نشان خانم معلم بدهد! )                                                             

                                                             * * *

زنگ هنر بود٬ خانم معلم گفت "امروز موضوع آزاده٬ هر کی هر چی دلش می خواد بکشه بیاره تا من نمره بدم!" فرقی هم نمی کرد٬ اگر موضوع آزاد هم نبود همه یک خانه ی شیروانی دار با دوکشی روی سقف و دو پنجره ی در راست و چپش و یک درب در مرکز خانه با درختی در کنارش می کشیدند و طلب نمره می کردند! اما من می خواستم داوینچی بشوم٬ می خواستم از زیر یوق سنت کشیدن خانه ی شیروانی دار و درخت در بیایم و شاهکاری هنری بسازم٬ به همین خاطر با الهام از ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی  ـ که مادرم تمام داستانهایش را برایم خوانده بود ـ با هر جان کندی که بود یک ماهی کوچولو کشیدم و با لبی خندان رفتم کنار میز خانم معلم٬ فکر می کردم خانم معلم بعد از دیدن آن همه خانه ی یک شکل و کسل کننده با دیدن شاهکار هنری من از رخوت در خواهد آمد و مثل نقاشیهای "پیمان" نقاشی من هم را به بچه ها نشان می دهد و می خواهد که تشویقم بکنند! اما در کمال ناباوری خانم معلم با نگاهی عاقل اندر سفیه و آمیخته با تمسخر گفت: « این چیه؟» گفتم: «ماهی!»٬ « آخه کجای دنیا به این کج و کوله می گن ماهی؟ این ماهیه؟ ماهی اینجوری حباب از دهنش در میاد؟ این چه جور حبابیه؟». . . من كه ذوق و شوق و لبخند روی لبهایم ماسیده بود٬ بدون کلامی حرف زدن نقاشیم را پس گرفتم و رفتم سر جايم نشستم! زیر نقاشی من نمره ای نقش بسته بود که نه برادر " بیست " بود و نه پسر عمویش٬ خانم معلم زیر نقاشیم یک " چهارده تمام " نوشته بود که تا من باشم دیگر هوس نوگرایی و خلاقیت به سرم نزند و زیر یوق سنت " حسنه ی " کشیدن خانه های کج و کوله ی شیروانی دار با دودکشی بالایش و درختی در کنارش همان نمره ی بخور و نمیر ۱۸ـ۱۷  خودم را بگیرم و به فکر داوینچی شدن و متحول کردن دنیای هنر و ایجاد سبکی نباشم!

                                                           * * *

" من و پیکاسو و دواویینچی و مونالیزا و ماهی سیاه٬ غلط اضافی هم کردیم "

( تفکرات قلم فرانسه٬ سر زنگ هنر٬ بعد از نشان دادن نقاشی به خانم معلم )

 

  

ریز نوشت:

* هنوز هم نمی دانم که با چه فکری حبابهای ماهی را این طوری کشیدم!

* دنیا را چه دیدی؟! شاید اگر خانم معلم ما را تشویق می کرد الان ما استاد قلم فرانسه بودیم!

* اگر اشتباه نکنم این آخرین تلاش من در هنر نقاشی بود!

* خانم معلم را عشق است!

* کجایی جوونی که یادت بخیر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 21:56  توسط قلم فرانسه  |