تبليغاتX
قلم فرانسه

روزگار است!

 

تکیه داده بودیم به همان پاتوق قدیمی٬ دست به سینه ایستاده بودیم. پشت سر هم٬ زیر لب و خیلی آرام یک بیت شعر را تکرار می کرد و نفش را با آه بیرون میداد٬ برگشتم گفتم: " چته؟ بازم که پریود روحی شدی! "٬ چه مرگته هر وقتی به هم میریزی؟ " با لبخندی تلخ گفت: " پارسال این موقع من محمود جان بودم٬ منو میذاشتن رو تخم چشاشون٬ اما حالا به " افسافلشونم " حساب نیستیم دریغ از یه اس.ام.اس خشک و خالی! "

ـ با هیجان پرسیدم تولدته امروز؟ ـ شرمندتم محمود جان. . . بغلش کردم و بوسیدمش٬ گفتم بذار خودم برات تولد می گیرم. . . چرا خودتو ناراحت می کنی؟. . . دیدم با این چیزها هم از این رخوت در نمی آید! برایش صدایم را نازک کردم و کلی اشوه ریختم و شماره تلفن دادم و سفارش هدیه گرفتم تا بلکه کمی از این حالت خارج بشود٬ می خندید٬ اما همان آدم قبل نبود٬ حق هم داشت٬ دورا دور از  روابطش اطلاع داشتم. اما چه می شود کرد؟ چهار سال از محمود بزرگتر بود و پایش را در یک کفش کرده بود که یا همین امسال می آیی خواستگاریم و یا. . .٬ محمود از همان " و یایش " بر آشفته بود٬ همین " و یا " همه چیز را به هم ریخته بود. که چرا بعد از این همه مدت مرا تهدید می کند و می گوید یا می آیی خواستگاریم و عقد می کنیم و یا من خواستگار زیاد دارم٬ اصلن وقت ازدواج محمود نبود. اما " علی مادر بچه ها " ـ لفظی که محمود در اشاره به او بکار می برد ـ چهار سال بزرگتر بود و طبیعتن زیر فشار خانواده ی سنتی خودش که می گویند " دختر که رسید به بیست٬ باید به حالش گریست "٬ باید ازدواج می کرد. او که دیگر ۲۵ سالش بود ـ و سر اختلاف سنی چه دردسرها را متحمل شده بودند ـ اما محمود چه؟ جوانی هر چند برازنده و شاگرد اول دانشکده٬ اما نه کاری دارد و نه سر بازی رفته و مگر دانشجوی حقوق  می تواند شغلی جدی داشته باشد؟ و یا بدون پایان خدمت برای عضویت در " کانون وکلا " آزمون بدهد؟! اما همین داستانهای در کنار هم یک لقمه نان می خوریم و شب را با عشق به صبح می رسانیم و با عشق در کلبه ی محقرمان سر می کنیم٬ شده بود ابزاری برای کشمکش بین واقعیات زندگی و تب و تاب عشق!  

همه ی این عوامل دست در دست هم دادند تا روابط بین محمود و " علی مادر بچه ها " رو به تیرگی برود و امروز محمود کنار من به " شوفاژ " تکیه بدهد و با آه و سوز بخواند « روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خار دارد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد ». . .

 ریز نوشت:

* بد روزگاری است. . .بد!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 18:16  توسط قلم فرانسه  | 

یا رومی رومی یا زنگی زنگی و یا مادیان عرب نباش!

سوار سمند خط " دانشگاه ـ قزوین  " شده بودم و جبران کسری خواب می کردم٬ وقتی " جغد هار " گازت گرفته باشد٬ همین می شود که مثل خود جنابش تا صبح بیدار بمانی و آنوقت صبح را یا خمیازه بکشی و یا چرت بزنی.

هنوز چشمانم گرم نشده بود که صدای بسته شدن در ماشین و زمزمه های سه جوان هم دانشگاهی٬چرتم را پاره کرد و اوقاتم را تلخ! برای خودشان " مداحی " می کردند و آرام سینه میزدند و یا از خاطره های شب قدر و فلان شهادت و بهمان تولد می گفتند. اعصابم را داشتند به چالش واقعی می کشیدند٬ یکیشان از شب قدر دانشگاه " امام صادق " می گفت که با فلان حاجی به آنجا رفته و یکدفعه میان خاطره گفتن نقبی به کربلا میزد و دوباره صدای آرام تبل مانندی که از برخورد دستشان به سینه شان حاصل میشد به گوش میرسید و دوباره حرفهای عادی میزد و جالب اینجا بود که برای شاهد حرفهایش از امام صادق حدیث می آورد!

تا قزوین همین برنامه ی پر فیض دعا خوانی و مداحی ادامه داشت و خواب از سر من ربوده بود٬درست مثل گاهی وقتها که کنجکاو میشوم چهره ی دوستان ندیده ام را ببینم٬ کنجکاو شده بودم تا این سه جوان٬ مخصوصن حاجیشان ـ نامی که دوستانش صدا می زدند ـ را ببینم که چه شکل وشمایلی دارد و با این همه اشتیاق به آه و فقان ـ آن هم در روزهایی که قراری بر غم نیست ـ آیا می شناسمش و در دانشگاه دیده امش؟

وقتی ماشین به آخر خط رسید و پیاده شدیم مانده بودم " دم خروس " را باور بکنم یا " قسم حضرت عباس " را؟! آن حسین حسین گفتن قال امام صادق را باور بکنم یا آن تیپ مکش مرگ مای حضرات مداح را؟! چیزی که می دیدم فراتر از تناقضات روزمره ی جامعه ی ما بود٬ حاجی ( پسرکی ۲ـ۲۱ ساله ) دماغش را مدل " مایکل جکسنی " عمل کرده بود و مدل مو و ریشهایش را که نگو٬ چیزی بود در مشخصات. . . جان من بی خیال! اگر از لباس و شلوارش که مارک " شورتش " هم از کمرش پیدا بود را که بخواهم بگویم اینجا چند نفر شهید و مفقود الاثر خواهیم داشت!

وقتی این قضییه را برای یکی از دوستانم تعریف می کردم میگفت نباید با این مسائل کار داشته باشیم٬ میگفت نفس عمل مهم است! چیزی که من مخالفش بودم و معنیش را قبول نداشتم٬ آیا می شود هم خدا را خواست و هم خرما را؟ آیا می شود مادیان عرب بود که هم دلمان بخواهد و هم جفتک بی اندازیم؟ چطور ممکن است کسی که در روزهای جشن مصیبت می خواند و به همه چیز رنگ دین میزند بیاید و لباسی را بپوشد که همین دین فرمایان آن را مصداق بارز غرب زدگی و بی دینی جوانان ایرانی می دانند! مگر نمی گویند « رنگ و رخساره خبر می دهد از سر ضمیر »؟ مگر نمی گویند تیپ زدن های آنچنانی ناشی از نیازهای جنسی است و برای جلب توجه جنس مخالف است؟ مگر اینها را همین متشرعین ما نمی گویند؟ پس چطور یک فرد٬ با اندیشه و باور های دینی ( متشرع ) تیپی را میزند که در حالت عادی کسی که مذهبی هم نیست٬ از آن گریزان است و آن طور لباس پوشیدن را در شأن و شخصیت خود نمی بیند!

فکرمی کنم بهتر است دل و دین یکی باشد تا بگوییم به ظاهرش توجه نکن باطنش را ببین! اگر مادیان عرب٬ خواسته اش با رفتارش فرق نمی کرد٬ برایش ضرب المثل نمی تراشیدند!

ریز نوشت:

* « یا رومی رومی٬ یا زنگی زنگی » 

* مادیان عرب نباش! 

* فرض بفرمایید من یقه ام را تا سیبکم ببندم٬ محاسنم را آنکارد کنم و موهای سرم را از چب به راست شانه بکنم و بعد بروم روی استیج و حرکات موزون از خودم در بیاورم و رپ بخوانم!! این که مهم نیست! اصل دلم است!

     

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 1:15  توسط قلم فرانسه  | 

oh my God

oh my God!. . .oh my God. . .!

my God! I dont know ke chera in days hame ehsasateshan ra ba English bayan mikonand!

my God! mage farsi cheshe? what?

my God! I in one sher ra be English language soroodeham!

ta other bedanand I ham baraye me English language midanam!

oh my God! help me! I am a balck board!

oh my God!

I am a good boy!

the naight in the garden!

  my God! you khod know ke inaro just write mikonam ke other ham bedanand me ham baladam speak English konam!

oh my god. . .oh my god 

my god! hala man inaro minevisam can you speak English?

 

smal writing(!!!):

* chiye? khob manam baladam poste englisi bezaram!

*amoozeshe zabane engilisi. dar 3 roozo 3 shab englisi ra kamelan fara begirid!

* ba moaseseye ghalam faranse englishi ra hatta zire ab fara begirid!

* oh my god!

. ایده ی نوشتن این پست را از ستون " با کاروان شعر و موسیقی وغیره " هفته نامه ی " گل آقا " گرفتم.*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 13:46  توسط قلم فرانسه  | 

شیطان پرست!

satan

ی ک نفر بیاید رابطه ی روز دانشجو و " شیطان پرستی " را به من بگوید٬ نه٬ اصلن رابطه ی " گیتار " و شیطان پرستی را هم بگوید کفایت می کند. اصلن یک نفر بیاید بگوید مگر هر کسی سیبیل داشت پدر " میرزا قَشَمشَم " ننه مرده است؟! همه ی اینها به کنار٬ شما به من بگو ببینم آیا به مناسبت روز دانشجو٬ در نشریه ای که مثلن به مناسبت این روز چاپ شده یک بابایی باید بیاید بنویسد که آقای دانشجو به جای اینکه آن گوشه به شوفاژ تکیه بدهی برو " بسیج " ثبت نام کن تا اسمت بشود دانشجو؟!!

گیری کرده ایم به خدا! نه برداشته و نه گذاشته٬ آمده کلی کاغذ را از اراجیف و اباطیلی مثل حزب الله لبنان و قرص اکس و رابطه ی حرام دختر و پسر و همین شیطان پرستی کوفتی پر کرده و اسمش را گذاشته ویژه نامه ی روز دانشجو! آخر عمو جان " باد معده " را چه به شقیقه؟ چه ربطی داشت؟ مثل این می ماند که روز عید قربان بیایی نماز عید فطر بخوانی! اصلن همه ی اینها به کنار٬ آخر چرا می خواهید با زور به ما القا کنید که جوانان ایرانی شیطان پرستند٬ آخر گیتار را چه به شیطان؟! موسیقی " راک " را چه به شیطان؟ موی سیخی و شاخی را چه به شیطان؟! اگر آن جوان این چیزها را می فهمید که نمی گذاشت تو اسمش را شیطان پرست بگذاری! این جوان مو شاخی همان قدر از شیطان پرستی می داند که تو از دینت می دانی و می فهمی! یعنی هیچ! 

حتمن وقتی پدر من از خواب بلند می شود و موهایش شاخ شده شیطان پرست است و یا این احد همسایه ی ما که مثل جن بو داده می ماند هم شیطان پرست است و خودش را به قصد به این شکل در آورده! ول کن این اباطیل را عمو جان! چه از جان جوانان بی گناه این کشور می خواهی؟ به پیر٬ به پیغمبر تو خودت با زور می خواهی این را در سر این جوانان بیگناه بکنی! آخر چقدر بی حرمتی؟ یک بار جوان مجرد را نکبت می خوانی! یک بار می خواهی بمب جنسیش را از کار بیندازی! حالا هم هی می گویی شیطان پرست شیطان پرست! چه بگویم به تو. . .

ببین عمو جان! از ما بکش بیرون. . . می فهمی؟!

ریز نوشت:

* از امروز همه ی ما شیطان پرستیم٬ مگر اینکه خلافش ثابت بشود!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 0:23  توسط قلم فرانسه  | 

ما می گیم سفر نامه، شما هم بگید سفر نامه!

كوير مرنجاب / قلم فرانسه

پ نجشنبه و جمعه را " کویر مرنجاب " بودم٬ صبح پنجشنبه با گروهی ازدوستان راهی شهر " آران و بیدگل " شدیم تا از مسیری کویری به کاروانسرای معروف "مرنجاب " برسیم٬ کاروانسرایی در مسیر جاده ی باستانی ابریشم و ساخته شده به دستور " شاه عباس اول "٬ در قلب کویر.

سه سال است كه اين موقع از سال با دوستان به مناطق كويري و يا حاشيه ي كوير سفر مي كنيم. سال اول مرنجاب بودم٬ سال دوم قصر بهرام ـ كه سر نوشتن سفرنا مه اش چه مصيبتي كشيدم و آخر سر هم از نوشتنش بيخيال شدم ـ و باز هم امسال كوير مرنجاب بودم٬ صبح وقتي حركت كرديم جمعي از دوستان كه بعدن به " گروه هشت " ملقب شدند٬ از اول راه تا خود مرنجاب شروع به خواندن آواز و تصنيف كردند و به نوعي mp3 سر خود برنامه هم محسوب می شدند و با صدای باب " حمام " خود روح ما را مزین فرمودند٬ این گروه هشت که بنده افتخار همراهی و هم گروهیشان را ـ البته در بعضی حرکات گروه هشتی ـ داشتم٬ کراماتی داشتند که برخی از آنها را در اینجا می آورم: ۱) اولی: من سال ۶۵ یک سالم بوده! دومی: پس با این حساب شما متولد سال ۶۷ هستید!! ۲) همان دومی : خوردن ماهی های " آبزی " برای سلامتی انسان خیلی خوبه! و الخ. . . ( تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ).

کویر است و شبهای پر ستاره و شب بیداری و نشستن دور آتش٬ که به تعبیر دوستان حکم مادر را دارد و گرمای وجودش همه را دور خود جمع می کند٬ روز قبل کویر بارندگی کم سابقه ای را به خودش دیده بود و هنوز آثارش که نم مختصر زمین٬ و آسمان نیمه آبری بود٬ باقی بود٬ اما خوشبختانه بعد از مدتی ابرها کاملن رفتند و ما توانستیم آسمان شب کویر و ستاره های زیبای کویر و راه شیری را ببینیم. خوشبختانه به دلیل نیمه ابری بودن آسمان هوا کمتر سرد بود هر چند که حتا با لباس مناسب و کیسه خواب هم از  " رقص عربی " مصون نماندیم!

صبح٬ بخش مهم و اصلی سفر ما شروع شد و آن هم گشت و گذار در " رمل " ها ( شنهای روان ) و پیاده روی با پاهای برهنه تا دریاچه ی نمک بود٬ این مسیر را در سفر قبل نرفته بودیم و البته کارهای ژانگولریی که همان " گروه هشت " ترتیب داده بودند را انجام نداده بودیم از جمله " غل خوردن " از بالای رملها به پایین که آثارش هنوز در من باقی دارد و از دیروز است که دارم از دماغ و گوش و لای موهایم شن استخراج می کنم! 

آفتاب کم کم رو به غروب کردن بود که از حاشیه ی دریاچه نمک به سمت اتوبوسمان برگشتیم و تمام گروه خسته و کوفته بعد از رمل نوردی و گِل نوردی سوار ماشین شدیم مرنجاب را با خاطره ای خوب ترک کردیم. . .اما گروه هشت با وجود خستگی اش هنوز زنده بود و به نقش پر کرامت و حرکات ژانگولری خود ادامه میداد.

ریز نوشت:

* فکر می کنم گروه هشت که خودمم هم وجه تسمیه اش را نمی دانم به یک نفر خلاصه می شد٬ که برای حفظ زره آبرویی هم که دارد نامش را نمی آورم!!

* در مسیر باز گشت برای عکاسی از گله ای شتر٬ پیاده شدیم٬ اما حیوان مگر ادب و شئونات اسلامی می فهمد که در انظار عموم. . . خاك بر سري. . .نکند؟ نمی فهمد دیگر! و مگر ما٬ انقدر ادب و نزاكت داريم كه در کنارشان عكس دسته جمعي نيندازيم؟

* كاروانسراي  مرنجاب  در گوگل ارث. 

 * از ترس طولانی شدن این پست به صورت کاملن حرفه ای بر روی سفر نامه مان خرابی نمودیم که البته کوتاه هم نشد!     

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 3:13  توسط قلم فرانسه  | 

عنواني نيافتم!

 

استاد از برنامه ی " نود " و جنجال " خداد عزیزی " می گفت دختري از آن ته كلاس گفت: استاد! دامادمان معلم دبیرستان خاکپورِ فوتبالیست بوده! استاد با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت: " خب كه چی؟؟ چه ربطی داشت؟ ٬ خاکپور همونیه که دروازه بان تیم ملی کشتی فرنگی بود؟ " دختر متوجه دست انداختنش نشد و  گفت: " استاد نمی دونم فقط می دونم تو تیم ملی بود! " کلاس از خنده منفجر شد٬ استاد گفت: " کشتی مگه دروازه بانم داره؟ " دختر جواب داد: " استاد من چه میدونم؟ شما ميگيد منم فكر كردم حتمن همچن چيزي هست! تازه " محراب فاطمی " فامیلمونه! میشه پسر عموی پسر خالم٬ دویاره کلاس از خنده منفجر شد٬ استاد باز هم دستش انداخت و گفت حتمن من هم پسر داییه عمه ی ناتنیه همسایه تان هستم؟ بعد از تیکه پرانی های استاد کلاس بازهم از خنده منفجر شد و حالا همه پچ پچ می کردند که مگر این دختر سبک مغز است که فوتبال و کشتی را هم از هم تشخیص نمی دهد و حرفهای بی ربط می زند؟! در اين بين، همان دختر چندش آوري كه وقتي مي بيني اش،فقط به ياد بازيگران نقش اول فيلمهاي س.كسي مي افتي، براي خود شيريني و جلب توجه، خیلی گستاخانه برگشت و به همان دختر گفت " تو رو کی راه داده دانشگاه؟ "٬ دختر بيچاره هيچ جوابي نداد و تا آخر كلاس سكوت كرد.

درس تمام شد و استاد براي حسن ختام كلاس از افتخارات علمي اش مي گفت كه چهار زبان زنده و مرده و در حال جان دادن دنيا را مي داند و حتا به زبانهاي غير زبان مادريش شعر مي گويد٬ دوباره همان دختري كه همه به حرفهايش خنديده بودند٬ به استاد گفت كه او هم به فارسي و تركي شعر مي گويد! استاد كه گويا براي پايان كلاس خوراك خوبي براي خنده پيدا كرده بود، گفت: شعر تركي ات پيشكش، شعر فارسي ات را بخوان ببينم چه كاره اي. . . دخترك دو قطعه شعر خواند.

وقتي از كلاس خارج مي شديم هيچكس حرفي نميزد٬ همه هنوز در حيرت زيبايي و بلاغت شعر دخترك بودند٬ هيچكس حرف نميزد، حتا استاد٬ حتا آن دختر چندش آوري كه وقتي مي بيني اش٬ فقط به ياد بازيگران نقش اول فيلمهاي س.كسي مي افتي. . .

ريز نوشت:

* نتيجه ي اخلاقي : ( نتيجه پاي خواننده )

* نتيجه ي به شدت غير اخلاقي : ( اين را بايد از دختر چندش آوري كه وقتي مي بيني اش٬ فقط به ياد بازيگران نقش اول فيلمهاي س.كسي مي افتي بپرسي!!! )

* مواظب بمب جنسی باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 18:57  توسط قلم فرانسه  | 

جنگل

 چنگل/ پاييز

( عكس تزئيني و صد البته دزدي است )

جمعه رفته بودم جنگل نوردی٬ این بلاگفا که نمی گذارد مطلب را داغ داغ بگذاریم اینجا٬ من هم مجبورم الان بیایم و بنویسم.

صبح جمعه با ۲۰ نفر از دوستان رفتیم به دل جنگلهای شمال٬ جنگل نوردیمان از روستایی به نام " رشت رود " شروع شد٬ روستای رشت رود جایی ما بین " رشت" و " لوشان گرفته "٬ برای رسیدن به رشت رود باید از یک کیلومتر مانده به " سد تاریک " وارد مسیرِ پارک جنگلی میرزا کوچک خان بشوید و بعد از گذشتن مسیری کوهستانی ـ جنگلی و دیدن گوشه هایی از زیبایی طبیعت خودتان را در آنجا ببینید.

خودمان را تجهیز کرده بودیم تا زیر ریزش باران مسیری هفت ساعته را در دل جنگل کوه نوردی بکنیم و لذتش را ببریم٬ اما از لحاظی خوشبختانه هوا بنای باریدن نگرفت و به ابری بودنش بسنده کرد.

مسیر٬ سراسر زیبایی بود٬ شاید اگر دو هفته زودتر رفته بودیم و اکثر درختان جنگلی برگهای هزار رنگشان را نریخته بودند این زیبایی ها دو چندان شده بود٬ اما به هر حال طبیعت به هر شکل و رنگ زیباست.

صبحانه را در همان رشت رود خوردیم و کوهنوردی جنگلیمان را آغاز کردیم٬ درختهای کهنسال و زیبا٬ بستر فرش شده از برگهای رنگا رنگ و چشم نواز و سکوت بی همتای جنگل فقط و فقط آرامش را به انسان هدیه می کند. تنه های خزه گرفته و کنده های افتاده و پوسیده ی درختان که بعضن از قارچهای جنگلی پوشیده شده بودند و میوه های جنگلی مثل ازگیل و خرمالوی وحشی روی درختان صحنه هایی را می آفریدند که هر بیننده ای را به وجد می آوردند. خوشحال بودم که بعد از مدتها باز هم با دوستان کوهنوردی را شروع کرده ام و در بینشان تجربه کسب می کنم و از بودنم در این دنیای هزار چهره احساس کرختی نمی کنم! وقتی با دوستان کوهنورد باشی دیگر به اباطیل فکر نمی کنی و به روحت و جسمت میرسی!

بعد از هفت ساعتِ سراسر نشاط و زیبایی با رسیدن به روستایی به نام " ویس رود "* جنگل نوردی ما هم به پایان رسید تا منتظر پنجشنبه و جمعه ی هفته ی بعد باشم و دلم را برای زیبایی های  "کویر " صابون بزنم!

* ویس رود در ۳۰ کیلومتری " فومن " و در حاشیه ی جنگل قرار دارد.

ریزنوشت :( اندر حکایات این سفر )

* در بین راه گله ای سگ بهمان حمله کردند اما گویا ما را سگ خُلق تر از خود یافتند ( خدا به خیر گذراند )

* هر چند صد متر راهی که می رفتیم آثاری از " خرس " چه آثار اجابت مزاج و چه رد پای تازه می دیدم اما ای دریغ که سعادت زیارت خودشان نبود.

* در روستای ویس رود یک قوش ( پرنده ی شکاری ) به جوجه ای حمله کرد و . . . فاتحه!. . . جالب اینجا بود که عده ای عزا دار٬ مجلس عزا را رها کرده بودند و فحشو بد و بیراه بار حیوان بیچاره می کردند!

* بنده عکاسی مبتدی هستم که حضرت استادمان امر فرموده اند فعلن با دوربین " آنالوگ " کار بکنم٬ به همین دلیل میسر نبود عکسی از برنامه را اینجا بگذارم٬ دوستمان هم بد قولی کرد و عکسهای دیجیتال را نرساند.

      

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 0:40  توسط قلم فرانسه  | 

تهدید!

هی بلاگفا!

 رفته ام blogspot و برای خودم جا رزرو کرده ام! اگر به رفتار ناشایستت ادامه بدهی٬ من هم مانند شوکا تحریمت می کنم ومی روم آنجا! حواست باشد کی گفتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 13:46  توسط قلم فرانسه  | 

وقفیات یا وخمیات؟ مسئله این است!

سنگ قبر / عكس از محسن محبي

ـ  میا بریم " وقفیات "*؟

ـ  وقفیات چیه بی سواد؟!٬ " وخمیات " درسته!!!

ـ  چرا؟! وجه تسمیش چیه؟

ـ  وخمیات مخففه وقت میاده! یعنی هر موقع که وقت داشتی٬ هر موقع که وقتت اومد میری اونجا! ( به تمسخر می خندد )

ـ  . . .

ریز نوشت:

*زمینهای گورستان شهر از زمینهای وقفی هستند٬ از این رو  گورستان شهر٬ به وقفیات مشهور است.

* استدلالهای عجیب و غریبِ  برخی در مورد موضوعی خاص٬  بسیار شنیدی تر از حقیقتش  هستند!

* عكس سنگ قبر را از ياهو ۳۶۰ محسن محبي و يا همان انگشت شكسته چخوف ربوده ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 15:1  توسط قلم فرانسه  | 

نيك نامي

شاهزاده حسين / قزوين

تازه رفته ای را " لا اله الا الله " گویان از  در شرقي " شاه زاده حسين "* مي برند داخل صحن٬ تا نمازی جاری کنند و سپس آخرین شیون ها و  سپردن به خاک سرد. . .

یاد پدر بزرگم افتادم که اگر به عمر طبیعی هم می مرد باز هم نمی دیدمش٬ می دانستم داخل یکی از همین مقبره های خانوادگی دفن است. منتها نمی دانستم دقیقن کجاست ـ کمی صبر کردم تا گروه عزا دار نمازشان را بخوانند و بروند٬ بعد از آن داخل صحن امامزاده شدم که تلفیقی است از معماری دوره ی صفویه و قاجاریه٬ شاه عباس دستور می دهد بر سر قبر پسر شش ماهه ی امام رضا مقبره ای بسازند٬ و الحق چه زیبا ساخته اندش ـ وقتی از داخل صحن پوشیده از قبر راه می رفتم٬ پاهایم را زیگ زاگ می گذاشتم و یا از سر قبرها می پریدم٬ این عادت را از کودکی ام حفظ کرده ام٬ دوست ندارم سر هیچ قبری پا بگذارم و یا بنشینم. می دانم به حال آن یک مشت استخوانِ آن زیر فرقی نمی کند اما من دوست ندارم بر سر قبرها پا بگذارم. . . داخل صحن اصلی که خبری از مقبره ی خانوادگی نبود٬ گشتم و گشتم تا رسیدم به حیاطی که دور تا دورش را مقبره های خانوادگی گرفته اند٬ پیدا کردنش زیاد وقت نمی برد٬ پدربزرگ با چهره ای مظلوم به من نگاه می کرد٬ زیر عکش نوشته بود آرامگاه ابدی سید مهدی فرزند سید حسین. . . جل الخاق! دور از جانش٬ این که پدر خودم بود! درست شبیه همان عکسی که بعد از مکه اش با سر تراشیده انداخته است! پدربزرگم زیاد عکس ندارد٬ یکی در سن جوانی و یکی میانسالی و یکی هم در سن ۶۰ سالگی یعنی چند ماه قبل ازفوتش. اما من این عکس را در این شرایط ندیده بودم. گفتم: سید مهدی من شما را شناختم. اما فکر نمی کنم شما من را بشناسید٬ شاید کمی تشابه چهره داشته باشم اما نه به اندازه ی شما و پسرتان که همان پدر من است٬ شناختید؟ یکی از نوه هایتان هستم٬ گفتم برای عرض سلام آمده ام. گفتم: می دانم چقدر مرد تشریف داشتید و هنوز هم که هنوز است پیرمردهای ۸۰ـ۷۰ ساله از فضایل اخلاقیتان تعریف می کنند و یادتان را زنده میکنند و کل فامیل از خوبیهایتان می گویند. . . کمی آنجا ماندم و به کبوتر هایی که برای گندم آمده بودند نگاه می کردم٬ به سنگ قبرهایی که معلوم بود سالهای سال است کسی حتا نگاهی بهشان نینداخته و به شعرهایی که روی سنگها نوشته اند و به زودی فراموششان کرده اند٬ و فکر می کردم٬ به گذر زمان و به مرگ فكر مي كردم!

به این فکر می کردم مقبره سازی نمی تواند نام و یاد زنده نگه دارد٬ شاید بعد از ۹-۸ سال٬ آن هم اتفاقی٬ به قبر پدر بزرگی که چهل سال است فوت کرده سر می زدم٬ اما نام او را چهل هزار بار هم بیشتر شنیده ام و روزی نیست که شخصی که در زمان او کودک و یا جوان بوده٬ با پدرم روبه رو بشود و نامی از او نبرد٬ و اما کسانی هستند که یکسال هم از درگذشتشان نگذشته و تو گویی که هزاران سال است که فراموش شده اند.

دوست ندارم از آن دسته باشم که زود فراموش می شوند٬ و دوست ندارم از کنارم نامم بی تفاوت بگذرند. دوست دارم مثل آدم زندگی کنم و مثل آدم بمیرم.

ریز نوشت:

* امامزاده حسین / معروفترين امامزاده در قزوين.

وصیت نوشت:

* لطفن روی سنگ قبرم فقط نام و تاریخ تولد و مرگم را بنویسید. . . بدون هیچ توضیح اضافه!  

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 0:37  توسط قلم فرانسه  | 

كدئين را عشق اشت ( است )!

قرص

چه حکمتی دارد این شب که هم فتنه ساز است و هم آرام جان٬ در شب است که بیماریها فرصت عود پیدا می کنند و آدم را زمینگیر می سازند٬ شب است که عشاق را هوایی می کند و آه و ناله شان را از فراق یار به آسمانها می برد٬ در شب است که . . . استغفرالله. . . اصلن همه ی اتفاقات زمینه ای در شب دارند.

یکی از همین کراماتِ شب٬ نگذاشت دیشب را درست و درمان بخوابم و از ساعت ۶ـ۵ صبح داخل اتاقم رژه می رفتم و ناله می کردم٬ منتها نه ناله هایی از جنس ناله های عشاق٬ که همان کرامت کوفتی عود کردن بیماریها٬ سرما خوردگی عجیب و غریبم را بیشتر کرده بود نمی گذاشت سر راحت بر این رفیقِ شفیق خودم یعنی بستر خوابم بگذارم. کاویدن داخل داروخانه و کشوی عطاری خانه هم کار ساز نبود و دریغ از یک قرص سرماخوردگی ساده٬ حتا مشتی چهار گل سرما خوردگی هم پیدا نکردم. اما بالاخره جستجو پاسخ داد و از آن ته مها یک دانه قرص" استامینیفون کدئین " پیدا کردم٬ از کرامات و معجزه ها ی استامینیفون آن هم از نوع کدئینش زیاد شنیده بودم اما این دومین بار بود که قصد خود درمانی با آن را داشتم٬ چون نه اهل مراجعه به طبیب هستم تا اینکه آقای دکتر در نسخه ام استامینیفون بپیچد  و نه چیزی به نام سر درد و میگرن را تجربه کرده ام که نیازی به آن داشته باشم. اما به هر حال " کاچی به از هیچی بود " و من حالم زیاد خوش نبود که انسان فرهیخته ای باشم و خود درمانی نکنم.

آخرین باری که استامینیفون خورده بودم مربوط می شد به دوران طفولیت که با زور رفته بودم مطب دکتر و آقای دکتر بعد فرو کردن آن " چوب بستنی " داخل حلقوم من ـ که فکر می کردم بستنی اینها را پسرش خورده و حالا دکتر آنها را آورده تا مریضی مردم را خوب کند ـ برایم استامینیفون بچه نوشت که اگر اشتباه نکنم شربت بود نه قرص٬ کدئینش را نخورده بودم٬اما آقا! عجب نفس حقی دارد این لا مذهب! وقتی قرص را با مقادیری آب بلعیدم٬ بعد از دقایقی چنان نشعه ام کرد و چنان خوابی مرا برد که تا به حال تجربه اش را نداشتم و بعد از بیداری آن هم با زور و جان کندن هی می گفتم کدوئین را عشق است. . . کدئین را عشق است!

وقتی به دوستم گفتم که من با یک قرص پخش تختم شدم٬ خندید و به شوخی گفت جنبه ات پایین است و بهتر است با آستامینیفون بچه شروع بکنی! می گفت گاهی برای میگرنش دو سه قرص می خورد ولی آن تاثیری را که باید داشته باشد ندارد! با خودم فکر می کردم آقایان و خانمهای معتاد هم همین طور با مواد مخدر حال می کنند٬ برای اولین بار دوز بالایی از مواد نشعه کننده را مصرف می کنند که تا به آن روز تجربه اش را نداشته اند و با آن حال خوشی بهشان دست می دهد و بعد از اینکه بهش عادت کردند٬ دیگر آن کارایی را برایشان ندارد و برای اینکه درشان تاثیر بکند باید بیشتر و بیشتر مصرف بکنند و آخر هم به نابودی و فنا کشیده بشوند.

  ریز نوشت:

* کدئین را عشق اشت!

* ابی! درکت می کنم با وفا!

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 19:31  توسط قلم فرانسه  |