
الآن که به گذشته ی تحصیلی خودم یک نگاه اجمالی می اندازم می بینم ۱۴ـ۱۳ سالی می شود که در شب امتحان و یا بعد از امتحانات با وجدان و روح اکتیو خود قرار و مدار می گذارم که برای امتحانات بعدی جزو شاگرد زرنگهای کلاس باشم٬ به طوری که یکی از همان عکسهای خوش آب و رنگی را که در دوران جوانی انداخته ام را٬ در ابعاد سی در چهل٬ بر سردر کلاس و دانشگاه بی آویزند و من هم به یک مغز مستعد فرار تبدیل بشوم! اما همینش هم خوب است که تا حالا لطف کرده اند و یکی از این کلاه بوقیها بر سرم نگذاشته اند تا برای عبرت دیگران دور محوطه ی دانشگاه بگردانندم و همان یک قطره آبرویم را هم ببرند!
امروز به صورتی بسیار حرفه ای و بلکه بسیار حرفه ای تر٬ ورقه ی یک درس سه واحدی را حتا نوتر و تمیز تر از اولش تحویل مراقب بد قلق امتحان تحویل دادم٬ همان مراقبی که در حرکتی انقلابی از سه نفر تقلب گرفت و همه را با یک چشم اشک و یک چشم خون راهی خانه شان کرد تا یادشان باشد همیشه نمی شود به اعتبار تقلب سر جلسه ی امتحان نشست. و حالا نگارنده با روحه ای هم تراز آسفالت کف خیابان پشت این دستگاه کذایی نشسته و دارد خودش را سرزنش می کند و غصه ی این سه واحد پیشنیاز را می خورد و مانده است که آیا برای ترم بعد باز هم با خودش عهد ببندد که مایه ی فخر باشد و یا خودش را به سخره نگیرد٬ چون روز از نو خواهد بود و روزی از نو!
ریز نوشت:
*هم هستم و هم نیستم! هستم در حالی که نیستم و نیستم در حالی که هستم. . .
+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 17:5  توسط قلم فرانسه
|

بعد از مدتها می دیدمش٬ با هم سه سال پیش ـ وقتی در تهران برای دانشگاه درس می خواندیم ـ آشنا شدیم٬ رفته بودم تهران تا مثلن در آموزشگاهی معروف و معتبر درس بخوانم اما تنها کاری که نکردم همان درس خواندن بود و درس خواندن٬ به جایش گفتگوی تمدنها پیش آمد! یک قزوینی با ۹ تهرانی به گفتگوی تمدنها پرداختند و حاصلش روابطی صمیمی و گرم بود.
با دفعه ی قبل که دیده بودم اش خیلی فرق کرده بود. همان شور و حال را داشت٬ اما می گفت عاشق شده! می گفت تمام دخترانی را که در زیر پر و بال داشته٬ به خاطر عشق جدیدش رها کرده و حالا در گرمای عشقش می سوزد. چنان از حرارت عشقی چهار ماهه تعریف می کرد که چند بار به شوخی گفتم بوی گند عشق می دهد و بهتر است از من فاصله بگیرد! اما در حقیقت از تب تندش می ترسیدم٬ می ترسیدم زود به عرق بنشیند و کار دستش بدهد٬ چند بار گفتمش که کمی با احتیاط جلو برود و انقدر زود درباره ی ازدواج و این مسائل حرف نزند. اما در هر بار مرا به بی احساسی و فراغت از عشق متهم کرد و گفت دوست دارد روزی هزار بار به عشقش بگوید که دوستش دارد و عاشقش است! و شعری برایم خواند به این مضمون که لب را برای بوسیدن آفریده اند٬ نه برای خوراک مور و ملخ!
من و دوستم در سه روزی که میهمانم بود٬ به جای درس شب امتحان در مورد باید ها و نباید های کلمه ای به نام عشق مجادله کردیم و در آخر هیچ کداممان نتوانستیم دیگری را متقاعد بکنیم. به همین خاطر مجبور شدم بحث را با نظری مشهور از " سوفسطاییان "٬ با این مضمون به پایان ببرم که « حقیقت همان چیزی است که شما به آن دست پیدا می کنید ». . .
ریز نوشت:
* سوفسطایی.
* روابط عاشقانه از مسائل بسیار خصوصی محسوب می شود٬ اینجا هالیوود نیست!
* بنا به دلایلی تمام بحث های مطرح شده را نیاوردم. اما چکیده ی یکی از همان مباحث٬ ریز نوشت دوم است. . . شاید در فرصتی بهتر بیشتر در این باره نوشتم. . . شاید!
+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 19:43  توسط قلم فرانسه
|

وقتی " یادداشتهای اسد الله عَلَم " را می خوانی متوجه می شوی " شاه " از دو چیز خیلی نگران است و با هیجان دنبالش می کند٬ اولی قیمت " نفت " و دیگری وضعیت " بارندگی " در ایران. . . با خودم فکر می کنم اگر از صفات ملوکانه٬ همین نگرانی ها باشد من هم به صورت " بالقوه " یک " شاه " هستم. چون تا یادم می آید برای وضعیت بارندگی و آب و هوا نگران بوده ام٬ و حالا هم نگرانم که چرا باید در سرد ترین ماه سال٬ روزها هوایی بهاری داشته باشیم و چشمانمان در انتظار بلوری برف و یا قطره ای باران به آنسوی پنجره خشک بشود؟
* * *
تلفنم به نام من نیست٬ پس هیچوقت صورت حساب تلفن به دستم نمی رسد٬ به مادرم می گویم: مخابرات برایم هشدار فرستاده تا اگر ظرف ۷۲ ساعت صورت حساب را پرداخت نکنم تلفنم قطع می شود و اگر امروز نروم و فکری نکنم٬ تا ۲۰ روز آینده تلفن ندارم! مادرم می گوید: " به امید خدا که نمی توانی و تلفنت قطع می شود ". . . وقتی به دفتر خدمات ارتباطی می رسم٬ کرکره پایین است و از هشت جناح مختلف قفل و زنجیر شده. . . من به این فکر می کنم که چقدر دعای مادرم درگیر است و این را به خاطرم می سپارم تا وقتی به خانه برگشتم٬ بهش بگویم برای موفقیت در امتحاناتم دعایم کند تا " مشروط " نشوم! و یادم باشد اذیتش نکنم تا خدایی ناکرده دعا کند که " سوسک " بشوم!
* * *
" بیست و سوم " دی ماه اولین امتحان پایان ترم ام شروع می شود و من به این فکر می کنم چرا خودم را به سخره گرفته ام؟! و تعهد می کنم دیگر خودم را مسخره نکنم و به این و آن نگویم امتحان دارم و کم پیدایم٬ و به جای این کارها٬ یا مثال یک پسرِ مایه ی فخر خانواده سر درس و مشقم بنشینم و یا به قول پدرم درس را کنار بگذارم و بروم کنار بازار " حمالی" بکنم و یا یک " چرخ تافی " بخرم و به صورت فصلی٬ میوه و لبو و باقالی و جوجه رنگی بفروشم!
ریز نوشت:
*خدا همه را به راه راست هدایت کند!
*خدایا! ما هم اکنون نیازمند یاری ات هستیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 12:53  توسط قلم فرانسه
|

هر سال در چنین روزهایی سطح خیابانها پر از پس ماند غذایی می شود و سطلهای زباله از برنج و آش و غذای های بیرون ریخته شده لبریز می شود. . . نمی دانم با پول خرج شده برای اینهمه پس ماند غذایی و حیف و میل نعمات خداوند٬ چند کلاس درس و بیمارستان می شد بنا کرد؟!
ریز نوشت:
*
+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 11:41  توسط قلم فرانسه
|

از همان اواخر شهریور ماه همان احساسی را داشتم که در دوران مدرسه جمعه شبه ها نسبت به شنبها داشتم٬ احساس " نوعی مرگ "!
نمی دانم چرا دوست نداشتم این ترم کذایی شروع بشود تا حالا آخرش این باشد که ۲۰ واحد تخصصی را در طرفت العینی پاس بکنم (؟!). این کار برای من کمی سخت است. . . یعنی خیلی سخت است٬ شاید این برای شما مسئله ای نباشد. اما برای کسی که فقط در شب امتحان درس خواندن بهش می چسبد٬ اینگونه پشت سر هم امتحان دادن و بر فرض در یک روز ۹ واحد را پاس کردن به گونه ای مثل همان احساس نوعی مرگ است!
این را نوشتم تا اگر بر فرض احتمال دیدید کمتر خبری از این بنده ی سرا پا تقصیر می شود٬ به حساب رجوع به ارتحال و موت اینجانب نگذارید. فقط می خواهم زودتر از شر این دانشگاه خلاص بشوم و در جایی تحصیل بکنم که راضیم می کند!
ریز نوشت:
*البته الان که دارم این مطلب را می نویسم به صورت عجیبی و البته به شدت جو گیر تاریخ امتحانات شده ام!
* خداوندا! همان دعای پارسال به قوت خود باقی است!
* ( آیکون یک جو گرفته )
*و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت!
* محض اطلاع به عرض دوستان و آشنایان می رساند٬ سوتفاهم پیش آمده! درس کجا بود؟! ناتوانی adsl اینجانب باعث دوری ما از وب است! و لا غیر! ( آیکون قلم فرانسه در حال عرض توضیح و ارادت )
+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 18:5  توسط قلم فرانسه
|

سوار بر سورتمه بودم و سگهای سورتمه به نوبت آواز می خواندند و سورتمه را به جلو پیش می بردند٬ سرما داشت آزارم می داد٬ بالاخره قطب است و سرمای استخوان ترکانش٬ از سرعت راندن سورتمه توسط سگها٬ باد سرد و خشکی به بدنم می خورد و تمام بدنم از شدت سرما کرخت شده بود٬ حتا لباس اسکیمویی هم به کارم نمی آمد٬ سرما بیش از اندازه آزارم می داد. به دنبال چاره ای می گشتم که شاید لباسی٬ پتویی٬ چیزی پیدا کنم که حداقل از سرما خشک نشوم. در همین گیر و دار بودم که دیدم کنارم٬ روی سورتمه یک خرس قطبی بزرگ اما بی خطر و رام نشسته و انگار نه انگار اینجا قطب است٬ انگار در جزایر هاوایی دارد موج سواری می کند! آن پشم سفید و پر پشتش جان می داد برای پناه گرفتن و فرار از سرمای عجیب و غریب قطب شمال!
خودم را چسباندم به خرس قطبیِ آرام و بی آزار و کم کم داشتم از گرمای لذت بخش بدنش گرم می شدم که نمی دانم به چه دلیل سگهای سورتمه ناگهان ترمزی محکم گرفتند و من خرس قطبی مهربان به شدت تکان خوردیم و کیفمان ناکوک شد!
وقتی به خودم آمدم٬ متوجه شدم خرس قطبی بی آزار و مهربانم تبدیل به آقایی تنومند شده که من تقریبن بغلش کرده ام و سرم را بر روی شانه هایش گذاشته ام٬ و مانند همان خرس قطبی مهربان هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و هنوز در حال موج سواری بر امواج سواحل هاوایی است و سگهای آواز خوان٬ همان خواننده های رنگ و وارنگ و از لپ لپ در آمده ی "پخش " ماشین بودند و سرمای قطبی٬ حاصل از شیشه ی پایینِ سمت آقای راننده است و من تمام سگهای سورتمه کش و خرس قطبی و باد سرد قطبی را در خواب دیده ام!
از خرس مهربان. . .ببیخشید. . . از آن آقای تنومند معذرت خواستم که به عنوان خرس قطبی اشتباهش گرفته بودم و از آقای راننده خواستم که شیشه ی ماشینش را بالا بکشد. . . و در حالی که به خواب خنده دار خودم فکر می کردم و حالت لم دادنم به آقای تنوند را به خاطر می آوردم٬ دوباره تا مقصد خوابم برد!
ریز نوشت:
* " در پوستین خلق افتادن "
+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 1:42  توسط قلم فرانسه
|

چند ماه پیش دوستی٬ برايم " پیامی " فرستاد که: « اگر با خبر بشوی به زودی می میری چه کار می کنی؟ ». آن روز سرسری در جوابش نوشتم که کتاب می خوانم و برای عزیزانم نامه می نویسم٬ یک جور وصیت نامه! شرح این پیام و جوابم را در پستی نوشتم که حتمن الان هم لابه لای ورقهای قدیمی تر همین وبلاگ است. . . بعدها دیدم همان سوالی که دوستم از من پرسیده بود تبدیل به یک بازی وبلاگی شده و از این وبلاگ به آن وبلاگ سر در می آورد و جوابهای وبلاگ نویسان به صورت طنز وجدی انتشار پیدا می کند و حالا امروز٬ کامنتِ دعوتی از موسیو گلابی داشتم و ایشان مرا به همان بازی دعوت کردند. . . با اینکه قبلن چیزکی نوشته ام٬ باز هم این دعوت را لبیک خواهم گفت.
« اگر باخبر بشوید سه ماه دیگر ریق رحمت را سر خواهی کشید٬ در این مدت باقی مانده سه کار مهمی که حتماً انجام میدهید چیست؟ (کارهای دنیوی٬ نه دعا و طلب بخشش و رحمت! »
۱ـ « آنکه دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید »٬ من هیچوقت به اختیار دست از جان نمی شویم. اما حالا که قرار است فرض را بر دانستن تاریخ مرگم بگیرم٬ هر چه در دل داشته باشم را خواهم گفت و خودم را با کلمه و معنای سانسور بیگانه خواهم دانست. . . تمام حرفهای نا گفته ام را خواهم زد٬ حتا فحشهای نداده! حال چندین نفر هم اساسی خواهم گرفت!
۲ـ همانطور که قبلن هم نوشته بودم برای عزیزانم و افرادی که لازم می دانم چیزهایی را بدانند نامه هایی جدا گانه خواهم نوشت و متعلقات دنیویم را به دست " اهلش " می سپارم!
۳ـ به گذشته ام فکر خواهم کرد و حتمن " در حسرت روزهای از دست رفته " خواهم گریست!
ریز نوشت:
* این دراماتیک ترین پست این وبلاگ بود!
* می دانم که دوستانم یا این بازی را انجام داده اند و یا به رسم دعوتهای گذشته ام احدی این دعوت را به " بیخودش "* هم حساب نخواهد کرد٬ اما به هر حال من وظیفه ی خودم را انجام می دهم و دوستان پیوند وبلاگ و بازدید کنندگان وبلاگم را به این بازی دعوت می کنم!
*واژه ی معدل سازی شده توسط شوکا!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 0:40  توسط قلم فرانسه
|
( متن٬ بيخود و بي جهت پاك شد )
+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 2:13  توسط قلم فرانسه
|

شايد ولع نوشتنم را وبلاگ مي خواباند كه توجهي به آن نداشتم٬ چند بار رفتم سراغش اما انگار گم كرده بودمش٬ دفتر ياداشتهاي روزانه ام را مي گويم٬ گمش كرده بودم. فكر مي كردم داخل كمد كتابخانه گذاشته امش اما آنجا هم نبود. تا بالاخره زير كاغذ سياه هاي قديم و داخل كشوي تخت خوابم پيدايش كردم و چه كم بار تر از سالهاي پش بود. گويا درد و دل كردن با كاغذ را هم فراموش كرده ام!
* * *
غم ديگران هم غمت مي دهد. حالا هر چه مي خواهد باشد٬ چه غم بي يارو ياوريريِ " اين " و چه غم از دست دادن عزيزِ " آن " ٬ و چه از قسم غمهاي " احمدكي " باشد كه " او " از بيكاري و بي غمي جوالدوز به " تخمش " مي زند و آه و ناله سر مي دهد!
وقتي به دست نوشته هاي گذشته ي خودم نگاهي مي اندازم مي بينم كه من هم كم وبي جهت آه و ناله نكرده ام! اين رسم روزگار است. انگار بدون غم و غصه٬ شيريني روزهاي شاد زندگي برايم گوارا نيست و جالب اينجاست كه واقعن تا غمي نباشد شادي معنايي پيدا نمي كند٬ اين تناقضات طبيعي و لازم زندگي است كه انسان را به زندگي ترغيب مي كند. اگر غم نبود زندگي معنايي لوس و بي جهت به خود مي گرفت و اگر بدي نبود خوبي نمودي نداشت! اما وقتي مي بينم دوستانم رسم " احمدك " پيشه كرده اند و جوالدوز به دست٬ مي نالند٬ كمي دل آزرده مي شوم. گاهي وقتها آنقدر آه و فقان سر مي دهند كه تو پنداري اصلن روز خوش به زندگي نديده اند و تا به حال خنده را تجريه نكرده اند٬ به همه چيز و همه كس بد و بيراه مي گويند و زندگي را پوچ و بي معنا مي دانند! و من چه كاري مي توانم انجام بدهم جز اينكه بجاي همصدا شدن و همدردي بي مورد و بي جا همه چيز را به شوخي بر گذار بكنم تا هم او و هم خودم را در غمي بي مورد غرق نكنم و متاثر از پوچ گرايي بي موردي نشوم كه دارد از حد و اندازه اش مي گذرد! هر چند كه به ساده انگاري و پرتي متهم بشوم. . .
ريز نوشت:
* عنوان: ضرب المثلي قديمي!
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 15:6  توسط قلم فرانسه
|
اعتیاد است آقاجان! البته نه از نوع مهلک و کشنده اش٬ اتفاقن دوست دارم. اینگونه اعتیادها را! همین که وقتی در این ۶-۵ روز دوری ات از وب و وبلاگ احساس می کنی از فرهنگ به دوری یعنی اینکه این اعتیاد خوب اعتیادی است آقاجان!
عجالتن برگشتم تا ببینم با این همه پست حاصل از تراوشات مغزی دوستانم چکار باید بکنم. . . اصلن می ترسم صفحه ی بعضی از دوستان را باز بکنم و با پستهایی که ازشان عقب مانده ام روبه رو بشوم.
چه بگویم آقاجان؟! برگشتم!. . . فقط این را بگویم از دوستانی که جویای حال و علت غیبت اینجانب بودند ممنونم! حتا شما دوست عزیز!
ریز نوشت:
* بازگشت پیروزمندانه ی آقای قلم فرانسه را به وبلاگستان تبریک عرض می نماییم! ( از طرف جمعی از اسپم گذاران مقیم مرکز )
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 13:10  توسط قلم فرانسه
|