تبليغاتX
قلم فرانسه

بازگشت به کودکی!

در حین وبلاگ گردیهایم وقتی سری به وبلاگ بالهای کاغذیِِ خانم " سحر عجمی " زدم تا مثل همیشه از دیدن کارهایشان لذت ببرم٬ با پستی روبه رو شدم که صحبت از بازگشت به دوران کودکی می کرد!دورانی که برای خیلیها سالهایی شیرین و خاطره انگیز بوده. دورانی که اگر امکان بازگشت به آن وجود داشت٬ دوست داشتیم به آن دوران خوش و زودگذر بر می گشتیم٬ هرچند که در این دوران هم دلبستگی هایی داریم که دلکندن ازشان سخت است و شاید بخواهیم دوباره به این روزگار هم بر گردیم!

خانم عجمی در پست جدیدشان سوالاتی نوشته اند و پرسیده اند با توجه به جوابی که به این سوالات می دهید باز هم می خواهید که به دوران کودکی خود بر گردید؟

" ۱- آيا حاضريد دوباره ۱۲ سال به مدرسه برويد،مشق بنويسيد و امتحان بدهيد؟

۲- آيا آمادگي روبرو شدن دوباره با روز هاي جنگ و بمب باران را داريد؟

۳- آيا مي توانيد دوباره براي كنكور درس بخوانيد؟

۴- آيا حاضريد اجازه انجام دادن خيلي از كار ها را نداشته باشيد؟

۵- آمادگي روبرو شدن دوباره با اتفاقاتي كه در اين سالها افتاده و دوباره هم خواهد افتاد داريد؟

۶-آمادگي ديدار دوباره با كساني كه از نديدنشان خوشحال هستيد را داريد؟ "

 قلم فرانسه:

۱- مدرسه را دوست داشتم. هر چند که هیچوقت نشد مثل بچه ی آدم بنشیتم سر درسهایم و هیچوقت یک مشق درست و حسابی تحویل معلمهایم ندادم و حتا جریمه هایم را یک خط در میان می نوشتم. حالا هم میتوانم به آن دوران برگردم و بازهم از زیر مشق نوشتن در بروم.

۲- خوشبختانه تا من بیایم ببینم جنگ چیست و چقدر تلخ است٬ " جام زهر " معروف نوشیده شد! پس  از آن جهت مانعی برای باز گشت نیست!

۳- با آن شرایطی که من برای کنکور داشتم٬ بر می گردم٬ و باز هم عاقلانه رفتار نخواهم کرد!

۴- آن دوران کسی مانع کارهای من نمی شد٬ هیچوقت کسی نگفت کدام کار را بکنم و کدام کا را نکنم٬ فقط مشکل کوچکی وجود داشت که بعد از اتمام کار٬ کتکش را می خوردم!

۵- بر می گردم! اتفاقات یکباره و بدون خبر می افتند! پس سعی می کنم و مجبورم که تحمل  اتفاقات ناخوشایند را داشته باشم!

۶- خوشبختانه یا بدبختانه،برای هر کسی که امروز نمی بینم دلتنگم! اصلن این جنگها و خونریزی ها برای همین است که بشر تحمل ندارد کسی را که دوست ندارد ببیند و برای اینکه او را نبیند احمقانه ترین کار را انجام می دهد. . . جنگ! ما معمولن کسی را که دوست نداشته باشیم به هیچ جایمان حساب نمی کنیم! فکر می کنم این یکی از بهترین کارها است!

                                                               * * *

پس با این اوصاف اگر من هم یک " ماشین زمان " و یا یک " غول چراغ جادو " داشتم بر می گشتم و لذت روزهای رنگی دوران کودکی را می بردم. . .

ریز نوشت:

* اگر شما هم آرزوی بازگشت به روزگار کودکیتان را دارید. می توانید به این سوالها پاسخ بدهید تا ببینید باز هم حاضر به باز گشت هستید؟ 

* کودکان  معصومی هم هستند که با تمام کودکی شان آرزو دارند که هیچوقت به دنیا نمی آمدند!

* اخر هم موفق نشدم این خطهای سفید را پاک بکنم!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 20:51  توسط قلم فرانسه  | 

خلق دوباره!

در نوجوانی٬ عضو تقریبن فعال " انجمن دوستداران یادگارهای فرهنگی " بودم ـ که نمی دانم چه بلایی سرش آوردند! ـ  یادم می آید یکی از برنامه هایش درختکاری در محوطه ی کاخ " سعد آباد " بود ـ البته من در این برنامه نتوانستم شرکت بکنم ـ٬ بعد از درختکاری مسئول انجمن مسابقه ای ترتیب داده بود تا برای محوطه ی درختکاری شده اسمی با مسما و به درد بخور انتخاب بشود٬ بعد از کمی فکر و کلنجار رفتن با اسمهایی که به ذهنم می رسید به اسم " یادگار سبز " رسیدم و یادم می آید که مانند ارشمیدوس از حمام بیرون پریدم و گفتم " یافتم "!٬ اسم " یادگار سبز " را برای انجمن پست کردم و بعد از چند روز اسم خودم را در نشریه ی انجمن به عنوان برنده ی مسابقه دیدم٬ اما با کمال تعجب و حیرت دیدم که نام پسر خاله ام ـ که من عضوش کرده بودم ـ هم به عنوان برنده ی مسابقه که با همین نام شرکت کرده به عنوان برنده نوشته شده. . . پسر خاله می گفت این اسم به ذهن خودش رسیده و خبر نداشته که من هم همین اسم را برای محوطه ی درختکاری شده انتخاب کرده ام. اسم انتخابی پسر خاله " یادگارهای سبز " بود! هر چند که چند روز بعد از من٬ در مسابقه شرکت کرده بود٬ اما شاید واقعن این اسم به ذهن او هم رسیده بود و دزدیی صورت نگرفته بود من واقعن نمی دانم!

                                                            * * *

خیلی پیش نمی دانم کجا خواندم یک نفر٬ اختراعی از اختراعات شخصی دیگر را بدون اینکه از آن اختراع و مخترع اصلی خبر داشته باشد٬ دوباره اختراع کرده و برای ثبت آن اقدام می کند و البته مورد تمسخر دیگران قرار می گیرد. اما گویا بنده ی خدا واقعن راست می گفته و اختراعش با تفاوتهایی٬ مشابه اختراع اصلی بوده است. . .

اینها را نوشتم که اگر پس فردا دیدید کتابی به نام " بی نوایان " و یا " دن کیشوت " نوشته ی " قلم فرانسه " منتشر شد٬ یک وقت فکرهای بد نکنید و بدانید من هم از این خلقیات ناخودآگاه بسیار دارم. . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 21:33  توسط قلم فرانسه  | 

مینی مال بازی!

در جاده ای که از میان باغهای میوه می گذشت و به شهرک ویلایی ختم می شد٬ جوانکی پشت فرمان ماشین لوکس و خوش رنگش لمیده بود و در دست راستش یک نخ مارلبروی فیلتر قرمز داشت. پی در پی از سیگارش کام می گرفت و دود سیگار را در اعماق سینه اش جا می داد و در حالی که در سیاهی جاده به سرعت میراند٬ در فکر لعبتکی بود که تازه روی مخش کار کرده بود. . . نور های پشت هم و بوق زدنهای پی در پی ماشین پژوی پشت سری٬ جوانک را به خودش آورد٬ زیر لب چند فحش آبدار و چار واداری* نثار راننده ی پشت سری کرد و گفت " تو آشغال کله می خوایی از من سبقت بگیری؟ "

جوانک بر سرعت خود افزود و راننده ی پژوی پشت سر که حالا می خواست از سمت چپ سبقت بگیرد همچنان نور می داد و بوق میزد٬ اما جوانک روی لج افتاده بود و نمی گذاشت ماشین پشت سرش رد بشود.خیلی خونسرد مانع از نزدیک شدن ماشین پست سری می شد٬ وقتی جوانک به این نتیجه رسید که حالی اساسی از  مردک " آشغال کله " گرفته است٬ لازم دید که سرعت جادویی ماشین لوکس و خوش رنگش را به آن مردک نشان بدهد و در طرفت العینی چند صد متر از ماشین پژوی پشت سرش دور شد. . .سیگار مارلبروی فیلتر قرمز جوانک به فیلترش رسیده بود و حالا هوس سیگار دیگری کرده بود٬ شیشه ی ماشین را کمی پایین آورد و ته سیگار ش را به بیرون انداخت. . . 

                                                                * * *

راننده ی پژو در حالی که از شدت هیجان شماره ی اورژانس را فراموش کرده بود٬ بریده بریده و با هیجان می گفت: " من چقدر علامت دادم؟! چقدر بوق زدم واستا؟!. . .  می خواستم بگم از زیر باک ماشینت بنزین میریزه. . . " سعی او در خاموش کردن شعله های سوزان آتش بی فایده بود. . . 

ریز نوشت:

* چهارپا داری.

* گفته بودم داستان نویس نیستم اما داستان نویسها را دوست دارم!!! اما باز هم به دعوت شوکا و الهام ( جیز جیز خانوم )٬ پا در کفش بزرگان کردم.

* قرار بر این بوده که این یک مینی مال بازی باشد و در حدود ۳۰۰ـ۲۰۰ کلمه! اما راستش را بخواهید من تعداد کلماتش را نشمرده ام و نمی دانم حرف ربط هم جزو کلمات بوده یا خیر ( فکر می کنم از پانصد هم زد بالا ). . .به هر حال بیش و کمش را به من ببیخشید٬ من نخودی هستم!!! ( مینی مالها معمولن چند کلمه هستند؟ )

* از انجایی که می دانم دوستان همیشه برای دعوتهای من سرو دست می شکنند و هیچوقت دعوت من را به بی خودشان حواله نکرده اند٬ اینبار کسی را مستقیم دعوت نمی کنم و می سپارم به علاقه و ذوق دوستان که بازی بکنند یا نه!

* این را هم بگویم که این به اصطلاح مینی مال را همین الان و بدون ویرایش و باز بینی نوشته ام. . .       

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 20:47  توسط قلم فرانسه  | 

لیلی و مجنون / نسخه ی وبلاگستان ( بازی ایرانی نامه )

 بدرود دل من اي دل من!

درست است که داستان نویس نیستم و هنر دوستان دیگر را ندارم٬ اما از بازی ایرانی نامه خوشم آمد و سعی کردم هر چند کوتاه این بازی را ادامه بدهم.

داستان ایرانی نامه:

کاپشن خلبانی سبز رنگ و تنگش را پوشید. شلوار خمره ای پیلا پیلا* را که برای چنین روز مهمی کنار گذاشته بود از توی کمد بیرون آورد و به تن کرد. نگاهی به آن سوی اتاق درهم و برهم خود انداخت. سپیدی کتانی های آدیداسش بدجوری توی چشم می زد. دیروز که در تشت حمام، با مسواک و تاید به جانشان افتاده بود هرگز گمان نمی کرد دوباره اینچنین سپید شوند. آدیداس ها را به پا کرد و زبانه های کتانی را تا می توانست بالا کشید. دستبند سبز سیدی دور مچش را بوسید، نفس عمیقی کشید و از خانه بیرون زد. همه این ها به خاطر لیلی بود. آخر، مجنون امروز با لیلی قرار داشت.

لیلی که تازگی ها خانواده را راضی کرده بود تا با ثبت نامش در کلاس فوتبال زنان موافقت کنند، امروز به جای رفتن به سر تمرین ، از فرصت استفاده کرده و با مجنون قراری گذاشته بود. معمولا عادت داشت که وقتی قرار مهمی دارد، اپل های مانتوهایی را که می خرید جدا کند، ولی امروز برای اینکه کسی شک نکند مانتوی خفاشی اپل دارش را پوشید و نیم ساعت زودتر به راه افتاد. در راه، غرق در فکر بود و به بوق خودروهایی که کنارش نیش ترمز می زدند توجهی نمی کرد. در نهایت سوار پژوی آلبالویی رنگ اسپرتی شد تا زودتر به سر قرارش با مجنون برسد. به تجربه می دانست که وقتی با مجنون قرار دارد اتفاقی ناگهانی، دیدار با دلدارش را به کامش تلخ می کند. سال ها چنین گذشته بود ولی دست تقدیر قرار بود امروز، دو دلداده را به هم برساند.

 یک ساعت دیر به سر قرار رسید. از پنجره تاکسی مجنون را دید که در دور دست، از سرما به خود می پیچد. حوصله پرسش های مجنون را نداشت در نتیجه از راننده خواست تا ترمز کند و ادامه راه را پیاده برود. هر چه نزدیک تر می شد نه صدایی می شنید ، نه هوایی تنفس می کرد و نه تصویری می دید. صدا و هوا و تصویر ، مجنون بود. مجنون از دور مانند شاهزاده زیبایی به نظر می رسید که دیدنش هوش از سر هر پرنسسی می پراند. مجنون نیز متوجه لیلی شد. لرزش بدنش دو چندان شد. تپش قلبش آنچنان بالا رفت که احساس کرد همین حالاست که دلش از جا کنده شود. به سوی یکدیگر دویدند. در این هنگام ناگهان ...

* پلیسه دار

ادامه ی داستان از قلم فرانسه:

. . . در این هنگام ناگهان حایل سبز رنگی میانشان قرار گرفت که از نام نشان و نسبتشان می پرسید! اصلن امروز باید به هر نحوی که بود به " کامشان تلخ میشد "٬ یک اتفاقی ناگهانی به نام کمیته*. . .

یک ربع بعد لیلی و مجنون روی صندلی های پاسگاهی که تهِ همان خیابانِ محل قرارشان بود٬ نشسته بودند٬ باید دلیل و مدرکی می آورندند که نسبت آقا و خانم شرعی است و دین را به خطر نینداخته اند. مزه ی دهان مجنون تلخ شده بود و از شدت ناراحتی پاهایش را به زمین میزد. لیلی در حالی که ناخنهایش را می جوید در این فکر بود که جواب برادر قلدرش را چه بدهد و چطوری زمین تمرین فوتبال را به پاسگاه و مجنون ناکام خویش ربط بدهد؟! لیلی و مجنون در همین تب و تاب بودند که برادر قلدر لیلی سراسیمه وارد پاسگاه شد و بعد از دقیقه ای که تازه فهمیده بود قضیه از چه قرار است به دنبال راهی می گشت که این لکه ی ننگ را از عصمت خانواده اش بردارد و رگ برافروخته ی غیرت خودش را بخواباند.

برادر قلدر لیلی تا چشمش به جمال مجنون بینوا افتاد٬ بدون اندکی تامل به طرف مجنون حمله ور شد٬ قبل از اینکه سرباز کچل ریقویی که نگهبان لیلی و مجنون بود عکس العملی نشان بدهد چنان کف گرگیی به سینه ی مجنون زد که مجنون عقب عقب رفت و بند باز شده ی کفش آدیداسش زیر پایش گیر کرد و مجنون از پشت سر محکم به زمین کوبیده شد. . .

                                                            * * *

برادر قلدر لیلی در حالی که گوشه ای در تاریکیِ وحشت آور بازداشت گاه نشسته بود و زانوهایش را تکیه گاه سرش کرده بود٬ موزاییک کف راهروی پاسگاه را به یاد می آورد که با خون مجنون رنگ شده بود و زجه های خواهرش را به یاد می آورد که خود را بر روی پیکر بی جان مجنون انداخته بود. . .برادر قلدر مجنون به رنگ خون و زجه و عشقِ سالهای نوجوانیش می اندیشید می اندیشید. . .

ریز نوشت:ِ

*  کاپشن خلبانی مجنون و مانتوی خفاشی لیلی٬  دهه ی هفتاد را تداعی می کند٬ آن موقعها به " گشت ارشاد" می گفتند " کمیته " !

* به رسم و قانون ایرانی نامه تمام دوستان لینک و دوستانی که زیاد به این وبلاگ سر می زنند را دعوت می کنم که داستان را به سلیقه ی خودشان ادامه بدهند. می توانند داستان را تمام کنند و یا به دوستان دیگرشان بسپارند.

* خب از اول هم باید خودم داستان را تمام می کردم. . . فقط از اساتید پوزش می خواهم!

* از این به بعد هر کدام از دوستان که بخواهند در این بازی شرکت بکنند٬ باید از داستان ایرانی نامه ادامه بدهند!

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 18:10  توسط قلم فرانسه  | 

وبلاگ کاغذی

پرتقال من!

تجربه به من ثابت کرده که سفر نامه نویس خوبی نیستم و برای دست یابی به این مهم ( سفر نامه نویسی ) به کمی تمرین احتیاج دارم. پس بهتر است سه ـ چهار روز سفرم را به این جمله خلاصه کنم: " خوب بود. . . جای شما خالی! "

                                                          * * *

 کاش وبلاگها کاغذی بودند٬هر چقدر هم این تکنولوژی لا مذهب بخواهد پیشرفت بکند و کتابهای الکترونیک و مجلات مجازی ـ و اصلن چرا راه دور برویم؟ همین وبلاگهای خودمان ـ پیشرفت بکنند و سه بُعدی و رنگ و وارنگ هم بشوند باز هم این کتاب و مجله ی کاغذی چیز دیگری است و این تکنولوژی که ظاهرن کار کفار بی دین و ایمان هم هست (!!) نمی تواند جای این عزیزان را حداقل برای من یکی بگیرد. اصلن با ورق زدن کتاب و روزنامه٬ این خش خشِ کاغذ به آدم حال می دهد٬ خواندن یک رمان چند صد صفحه ای که در دست گرفته ای و ورق میزنی و به پایان و نتیجه ی داستان نزدیک می شوی یک صفای دیگری دارد٬ تا اینکه با فونتهای الوان و ریز و درشتِ صفحات مجازی رو به رو بشوی و بعد از مدتِ کوتاهی٬ چشمانت از کاسه بیرون بزنند و یا دو کاسه ی خون بشوند٬ و یا وقتی که از جلوی میز کامپیوتر ات بلند میشوی صدای ترق و تروقِ ستون فقراتت را بشنوی٬ اصلن به خاطر همین است که با پستهای بلند مشکل دارم و هر چقدر هم قلم نویسنده اش را دوست داشته باشم نمی توانم با دقت بخوانمش و مجبورم از نوشته ی مورد نظر پرینت بگیرم تا بعدن سرِ فرصت٬ از نوشته و خش خشِ کاغذ و لمی که به کاناپه داده ام لذت ببرم! 

بله آقاجان! من دوست داشتم وبلاگها کاغذی بودند٬ من بیشتر با همان نوشته های کاغذی حال می کنم به هر حال همچنان وبلاگها را می خوانم پس شما هم همچنان این وبلاگ را بخوانید٬ اصلن از نوشته هایش پرینت بگیرید٬ تا هم از نوشته ها و هم از خش خشِ کاغذ و هم از لمی که به کاناپه داده اید لذت ببرید. . .! 

ریز نوشت:

* اگر می توانستم٬ یک وبلاگ کاغذی درست می کردم!

*یک نهال کامکوات ( یک نوع پرتقال ) خریده ام٬  امروز دو ساعت با هم عشق بازی کردیم٬ گیاه با عشقی است! 

* همچنان مشكل از تصوير است نه گيرنده ي شما! دوربين گوشي قلم فرانسه با نفت كار مي كند و دوربين ديجيتالش هم چند صباحي است كه مرخص شده!

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 2:23  توسط قلم فرانسه  | 

تصمیم گرفته ام تغییری اساسی در روند زندگی ام بدهم٬ از هر جنبه ای که فکر می کنم باید تغییر داده بشود. گاهی اوقات رفتاری که موجب آسودگی تو است به شدت موجب ناراحتی دوستان و اطرافیانت می شود٬ همین خصوصیت ها است که باید تغییرشان بدهی و سعی بکنی بهتر باشی!

دیروز در همین راستا٬ و در تلاش برای تغییر روند زندگی ام٬ در حرکتی خود جوش و خود انگیخته تلفن را برداشتم و شماره ی دوستانم را گرفتم تا بگویم به فکرشان هستم و سعی می کنم بیشتر از اینها سراغشان را بگیرم اما من چه کار کنم که عکس العملها متفاوت و عجیب و غریب بود؟!

                                                                * * *

قلم فرانسه و دوست اولی:

ق.ف: سلام! من قلم فرانسه هستم از دوستان قدیمی شما! به جا آوردین؟

دوست: هان؟ قلم فرانسه دیگه کیه؟ آقا این خط واگذار شده. . . ( بوق بوق بوق بوق )

قلم فرانسه و دوست دومی:

ق.ف: الو سلام! من قلم فرانسه هستم٬قدیما با هم دوست بودیم! خوب هستین؟

دوست دومی[ با عصبانیت ] : من دیگه دوستی به نام قلم فرانسه ندارم! تو واسه من مُردی. . . ( بوق بوق بوق بوق )

قلم فرانسه و دوست سومی:

ق.ف : الو! من قلم فرانسه هستم! منو یادتون هست؟!

دوست سومی [ با تعجب ]: هان؟ چی؟ قلم فرانسه؟!. . . خدایااااااااااا!!!!! دوره ی آخر الزمون شده!!!. . . مگه ممکنه؟! یعنی این تویی که با من تماس گرفتی؟! نه! حتمن قیامت شده. . . خدایا توبه! خدایا منو ببخش. . . .خدااااااااااا. . .  والخ. . .!

قلم فرانسه و دوست چهارمی و پنجمی ( مشترکن ):

ق.ف: سلام! من قلم فرانسه هستم٬ همونی که چهارده سال با شما دوست بود! منو یادتونه؟

دوست چهارمی و پنجمی: هان؟؟؟؟ چیه؟ حتمن شنیدی ما داریم می ریم شمال اومدی خودتو بچسبونی به ما؟ می دونی چقدر پشت سرت حرف زدیم؟ به تو ام میگن رفیق؟ اَه اَه اَه اَه. . .

                                                                * * *

اینها تنها بخشی از عکس العملهای دوستان در برابر تماس گرفتن از سمت من و شنیدن صدای من بود٬ بدیهی است به دلیل رفت و آمد خانواده های محترم در این مکان از ثبت مکالمات مورد دار و بالای ۱۸ سال در این پست خود داری شده!

و اما نتیجه ی اخلاقی از این پست که : هر چند خودتان می دانید که به یاد دوستانتان هستید٬ اما آنها که نمی دانند! پس برای جلوگیری از هر گونه سوتفاهم و کدورت همین حالا تلفن خود را بردارید و جویای احوال دوستان بشوید. . . شاید مثل من یک سفر شمال هم افتادید!

ریز نوشت:

* خراب رفاقت!

* خاطرات شمال محاله یادم بره!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 15:30  توسط قلم فرانسه  | 

یا جرجیس پیغمبر، یا ننه کبرای فاکلگیر، خودت کمکم کن!

اخیرن متوجه این موضوع شدم که احوالِ وبلاگ قلم فرانسه وابستگی شدیدی به وضع اقتصاد جهانی دارد و با صعود و رکود بازارهای جهانی رکود و صعود پیدا می کند٬ این روزها شاخصه ی سهام قلم فرانسه در بحرانی ترین شرایط خود به سر می برد. . . شاید حداقل برای وبلاگ خودم هم که شده٬ در طرح نجات اقتصادی جهان٬ به آقای اوباما ـ کثر الله امثالهم ـ کمک کردم.

                                                               * * *

می گویند " گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت برود ". چرا این را گفتم؟ دلیل دارد آقا جان! افراد زیادی ـ از جمله خود بنده ـ که گرایش به ماورا الطبیعه را حتا در صورت صحتش ـ بنا به دلایلی که نه شما می خوانیدش و نه من حوصله ی نوشتنش را دارم ـ رد می کنند٬ در صورت قرار گرفتن در شریط سختی که نیاز شدیدی به گره گشایی از کارهایشان دارند روشنایی و نورِ فکرشان را رها می کنند و به کارهایی دست میزنند که عقل همان جنّ و " موکل " هم به آن کارها نمی رسد!. . . خب! امتحاناتم همین یک ساعت پیش تمام شد و من برای نجات از مردودی و مشروطی٬ قصد دارم بعد از پست کردن این نوشته سری به " ننه کبرای " فالگیر بزنم و برای نرم شدن استادان مربوطه دعای " محبت " بگیرم! فقط یادم باشد دعا جوری نباشد استاد محبتش زیادی نسبت به بنده بر انگیخته بشود و کار دستم بدهد! لا مذهبها یکی دوتا هم که نیستند!

فقط نمی دانم پشم یاکِ هیمالیایی و پوست نشیمن گاهِ جنِ بو داده و مژه ی مورچه ی برمه ای را از کجا گیر بیاورم؟! ـ ( اینها ممکن است در نسخه ی ننه کبرا باشد ) ـ نمی دانم شاید هم بی خیال اینها شدم و رفتم سفره ی جرجیس پیغمبر انداختم! طبیعتن خدا هم که در این موارد تنها نیروی کمکیِ افتخاریی بیش نیست!

                                                               * * *

ریز نوشت:

*خدایا می دانم این بار هزارم و بلکه بیشتر است! اما اگر این ترم را به خیر بگذرانی قول می دهم که مثل بچه ی آدم درس بخوانم!. . . خدایا باشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:12  توسط قلم فرانسه  | 

استاد!

استاد به قلم استاد!

اين پورتره آخرين كار مرحوم استاد است! خدا بيامرزدشان٬ نقاش چيره دستي بودند. . . خب. . . هوووم. . . حالا اگر چيره دست هم نبودند٬ اول كارشان بودند. . . شما سخت نگيريد! خدا بيامرز اگر ذوقشان٬ در همان عنفوان كودكي سركوب نمي شد٬ الان براي خودشان  پخي بودند و دبدبه و كبكبه اي داشتند٬ حتمن تا به حال چند نمايشگاه داخلي و خارجي هم راه انداخته بودند و در حراج كريستي يك چند ميليون دلاري ـ حداقل ـ براي اين وراث گرسنه به جيب زده بودند تا حالا به روح و قبرش خرابي نكنند. . . هيييي. . . رسم روزگار است ديگر! اين اولاد براي پدر و مادر كاري نمي كنند٬ جز خرابي كردن به روح و روان و آبرويشان!. . . كجا بوديم؟ بله! از فضايل هنري مرحوم استاد مي گفتيم! ايشان اين اواخر خيلي پر كار شده بودند و از چشم٬ چشم دو ابرو به فنون پورتره نگاري دست پيدا كرده بودند. . . اما. . . اما حيف و صد حيف٬ كه ملك الموت مهلتشان نداد و استاد كشف نشده از اين دنيايِ كج مدارِ لا كردار رخت بر بستند و ما را بدرود گفتند. . . اين پورتره درست دو روز قبل از مرگ استاد به دست مبارك ايشان كشيده شده كه استاد را در حال تعمق و تفكر نشان مي دهد. . . استاد زياد قائل به رسانه اي شدن و شهرت نبودند و هميشه مي فرمودند: " رويم به ديوار٬ تعريف از خود٬ گوه خوردن است " و گر نه الان استاد با همين نوپا بودن هنرشان صدتا امضا بگير و غش و ضعف كن پشت سرشان داشتند. اصلن لزومي هم نداشت بروند به دنبال پيشرفت و خودشان را بي خود و بي جهت خسته بكنند! امروزه روز هر كه دو خط مي اندازد روي هم و مي كوبد به ديوار و در جواب اينكه٬ خب حالا اين كه كشيدي يعني چه مي گويد اين يعني هنر كه به چشم  . . . ( سانسور ). . . ها نمي آيد! بله! استاد اهل منم منم نبودند٬ وگر نه راه هاي استادي فراوان است . . .

ريز نوشت:

*با اين حال استاد در آخرين دقايق عمر پر بارشان در گوش اينجانب فرمودند : " بوديم و كسي پاس نمي داشت كه بوديم / باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم " و در اين لحظه دعوت حق را لبيك گفتند ( رضي الله عنه ).

* مشكل از تصوير است٬ به گيرنده ي خود دست نزنيد!

* بنده به دين وسيله از جانب مرحوم استاد از اساتيد بزرگوار: ايراني نامه٬ اسكيس و ليدا خانوم تصوير گر و كاغذ كاربن و ديگر اساتيد پوزش مي طلبم! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 21:15  توسط قلم فرانسه  |