تبليغاتX
قلم فرانسه

بهار می آید، نوروز هم!

شكوفه

وقتی بوی بهار می آید محله ی ما هم جوان می شود و رنگی از نشاط و سر زندگی به خود می گیرد٬ حتا رادیوی زهوار در رفته ی " تقی خروس " ـ بقال چرک و کثیف ـ محل هم زیر خِرخِر گوش خراشش آهنگهای رنگین پخش می کند٬ وقتی بوی بهار می آید حتا موذن بد صدای مسجد محل ـ که تمام غم عالم را در آهنگِ اذانش می شود دید ـ هم با نوایی دل انگیزتر اذان می گوید٬ حتا حاج آقا " ت " که نوروز را عید نمی داند و لبخند را بد خرج می کند٬ با لبخندی ملیح٬ برایم سال خوشی آرزو می کند! وقتی بوی بهار می آید درختهای باغستانهای شهر با گلهایشان دلبری می کنند٬ حتا اگر سالها باشد که آب باران هم برایشان جیره بندی شده باشد. وقتی بوی بهار می آید٬ گلهای " بیدمشک " خبر از زندگی و امید می آورند. وقتی بوی بهار می آید یعنی باید بگویم. . . نوروز مبارک. . . 

ریز نوشت:

* تا جایی که زمان مجالی داد برای عرض تبریک سال نو خدمت دوستان رسیدم. اما اگر به بقییه دوستان نرسیدم» به همین وسیله برایتان سالی خوش و پر برکت آرزو می کنم. . . زیاده جسارت قلم فرانسه.

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 23:46  توسط قلم فرانسه  | 

روزهای پایانی

این روزها انگار دنبال مردم گذاشته ای٬ همه در جنب و جوش هستند. خیابانها شلوغ و بوقها به جای فحش و فحشها به جای بوق فعال اند. به خاطر مشغله ام در این یک ماه٬ خیابانها را ندیده بودم. یعنی هیچ سالی در ماه اسفند در ساعات شلوغ به خیابانها نرفته بودم. اما دیروز که برای انجام کاری ـ به قول هادی ( آیات زمینی ) ـ پا به " شهر گناه " گذاشتم تازه فهمیدم که شلوغی شب عید و ترافیک و خستگی یعنی چه. . .

                                                                 * * *

نمی دانم این خاصیت روزهای پایانی سال است که همه از خرد و کلان از سیاست می گویند و یا دیروز به طور کاملن اتفاقی هر جا که می رفتم حرف از سیاست و گردوهای پوچ ( سیاستمداران ) بود؟! آن هم از آن حرفهایی که اگر در این محیط و در این خاک بگویی دهان خودت و خانه ی مجازیت به نحو داراماتیکی فیلتر ( سرویس ) خواهد شد. اینها حرفهایی است که فقط و فقط باید در تاکسی زده شود. . .بالاخره دیروز تاکسی و مکانی نیافتم که از سیاست حرفی نباشد. اما اینها تنها مشاهدات من نبود! خیلی تلخ است که درست در شب عید خانواده ای داغدار بشوند و جشنشان تبدیل به عزا بشود! دیروز دو تا از این همین اتفاقات تلخ را دیدم و نمی دانم چرا با نظارتی که پلیس می گوید و موارد بازدارنده ای مثل زیاد کردن مبلغ جرایم رانندگی باز هم باید شاهد مرگ و میر در جاده ها باشی٬ آن هم در آستانه ی سال نو! هر چه هست تنها با " چوب تر " نمی توان جلوی این اتفاقات را گرفت. مشکل از جایی دیگر آب می خورد که همان نا آگاهی ما است. . .

ریز نوشت:

*کماکان مشترک مورد نظر کمی در دسترس نمی باشد. . . 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 14:25  توسط قلم فرانسه  | 

بید مجنون

بيد مجنون

درست مانند آن طبیبی که هنگام گذشتن از کنار گورستان عبایش را به سرش می کشید تا خجالت زده ی مردگانی نباشد که از داروهای او اسیر خاک شده اند٬ من هم وقتی می خواهم از کنارش بگذرم چشمانم را به زمین می دوزم یا وانمود می کنم که حواسم نیست و دارم به دور دستها نگاه می کنم.

 این سومین سالی است که من این موقع از سال شرمنده ی رویش می شوم و آخر سر هم مجبورم پیکر خوش قد و قامتش  ـ که البته به خاطر بی توجهی من تکیده شده ـ را به رسم هندوها به دل آتش  بسپارم و باز هم به فکر یکی دیگر باشم. اما امسال تصمیم ندارم  " بید مجنون " دیگری را قربانی بی توجهی خودم بکنم. و همان بهتر که در باغی و بستانی و یا لب جویی٬ از دیدن درخت مورد علاقه ام لذت ببرم. . . نمی شود بید مجنون که " لیلا " اش آب است را بدون لیلا رها کنی و انتظار داشته باشی شاد و سر سبز هم باشد. اگر حیاط خانه را انواع و اقسام درختها ی میوه و بوته های گل پر نکرده بود٬ حتمن یک " بید مجنون " خوش قامت در حیاط می کاشتم تا در تابستانهای گرم٬ زیر سایه اش بنشینم٬ او مجنون وار با وزش باد به رقص در بیاید و من هم مست رقص سماع او بشوم٬ همین آرزو است که باعث می شود هر سال جای بید خشکیده ی سال قبل درختی دیگر بکارم٬ اما چه کار کنم که او نیازمند آب فراوان است و محل زندگی آن کمی از آب دورتر. . . همان بهتر که در باغی و بستانی از دیدارش مسرور بشوم و اگر فرصتی بود زیر سایه اش٬ از رقص او در میان باد٬ لذت ببرم. . .

ریز نوشت:

مشترک مورد نظر کمی در دسترس نمی باشد. . .کمی!      

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 14:45  توسط قلم فرانسه  | 

من کار می کنم، اما هم هستم، هم نیستم!

سرم شلوغ است. . . این شرح حال هر سال من در این موقع از سال است. اما اینبار خیلی بیشتر از سالهای قبل درگیر کار هستم. شاید این کمبود وقت برای این باشد که مسئولیتهای بیشتری دارم و برای عهده داری این کارها قابل اعتمادتر از سالهای قبل شده ام! اما هر چه هست با وجود تمام سختیها از شرایطم راضی هستم و اینطوری بیشتر احساس بودن می کنم٬ هر چند اگر به کلاسهای دانشگاه نرسم و یا اگر برسم نصفه و نیمه سر کلاس باشم. . . از این شرایط راضی هستم٬ هر چند اگر مجبور باشم سر کلاس زبان در جواب همه ی سوالهای جناب " تیچر " بگویم: "i don't know ". . .! و در آخر " تیچر " آبمیوه جریمه ام بکند. . . اما در این فکرم که چگونه می توانم تمام هندوانه هایی را که در یک دست گرفته ام را سالم به مقصد برسانم؟ 

 ریز نوشت:

* اولی می گوید درس بخوان تا مثل من حمال نشوی! دومی می گوید چه درس بخوانی و چه نخوانی مثل من حمال می شوی. . .

*دبی دبی، چه جایی بود!                                                           

  

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 20:56  توسط قلم فرانسه  | 

جوانم! جوانی می کنم!

 

وقتی با من تماس گرفت٬ خودش داشت " قهقه " میزد٬ نمی دانم شاید هم می خواست نگرانی و اضطرابش را پشت خنده پنهان بکند٬ به هر حال من هم او را همراهی کردم و به اتفاقی که برایش افتاده بود می خندیدم. چند روز پیش او را با دختری که تازه آشنا شده بود در یکی از همین مراکز " تجمع عشاق " به جرم عدم نسبت شرعی و به خطر انداختن اسلام در روز روشن می گیرند و " خر بیاور٬ باقالی بار کن ". می گفت : وقتی آمدم از آموخته های رشته ی تحصیلی ام استفاده بکنم با تمسخر شنیدم که وقتی از " باسن " دارت زدند آنوقت می فهمی " یک مَن ماست چقدر کره دارد "!

امروز هم وقتی تماس گرفتم به شوخی پرسیدم شلاق را خوردی و نهی از منکر شدی؟ فهمیدی که اینجا نباید چیزهای اضافی تناول بکنی!. . . باز هم می خندید و با همان خنده که اینبار عصبی تر بود گفت: " من برای جنس دست دوم دارم مجازات می شوم. طرف نه تنها یک مطلقه است٬ بلکه با آن سنش دو پسر قد و نیم قد هم دارد و حالا دارم یکجور این گند کاری را از خانواده پنهان می کنم ". راستش این قسمت داستان زیاد هم خنده دار نبود و پشت آدم را می لرزاند. یک لحظه دلم برای هر دوتایشان سوخت که دوستم اینکاره نیست و برای مبارزه با نامزد قبلیش اینکارها را می کند ـ و چقدر مبارزه ی احمقانه ای را شروع کرده ـ و دلم برای آن زن جوان سوخت که حالا به هر دلیلی با سن کم و دو فرزند کوچک و بی پناه رو به کار هایی آورده که خبر از اوج بیچارگی و استیصال اش می دهد. شاید فقر و شاید هم انحرافاتی که جامعه و به خصوص خانواده اش زمینه اش را فراهم کرده اند باعث این مصائب است. به هر حال هر چه که باعث این مشکلات است٬ به نظر من یکی از بیچارگیهای امروز ما است٬ بیچارگیی که با خود خواهی ها و هوس بازیهایی که به نام جوانی انجام می شود تیشه به ریشه ی نسل من می زند. . . یکبار از یکی از هم کلاسیهایم که هر روز با یک لعبت و صنمی سر به بالین می گذارد پرسیدم: چرا هر روز با یک نفر هستی؟ چواب داد: " جوانم! جوانی می کنم!٬ من در دلم گفتم جوانی٬ اما " حیوانی " می کنی. . .

 

  

    

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 18:50  توسط قلم فرانسه  |