دیروز وقتی در بیستو چهارمین روز از بهار برف همه جا را ( همه جای اینجا را ) سفید کرد و هر چه بود و نبود را سرما زد٬ خواستم به پروردگارینو ( خدا ) بگویم که " آخر قربانت شوم مگر با ما شوخی داری؟ دستی دستی داشتی از برف و سرما می کشتیمان! " اما وقتی دیدم دوستم خودش را کنار کشید تا از ساعقه ی احتمالی که از جانب خدا به من می خورد٬ جان سالم به در ببرد٬ منصرف شدم. . . خدا است دیگر! یک وقت اعصاب ندارد می زند پر پرمان می کند. . .
اما قربانت شوم! میدانی که ما از زمین و زمان می کشیم. . . تو را به خودت از این کارها با ما نکن! آنچه را برای ما بپسند که برای نور چشمیهایت ( امریکا ) می پسندی. . . آخر چرا برای این ینگی دنیایی های " کافر " نعمت نازل می کنی و برای ما خشکسالی؟! مگر ما چه کرده ایم که آنها را دوست داری و از ما بدت می آید؟ چرا ما را دوست نداری؟ کم کشورهای یتیم را نوازش می کنیم؟ کم از دهان خودمان می زنیم می دهیم به ملتهای دیگر تا ثواب دنیا و آخرت را ببریم؟ تازه آن ینگی دنیایی ها که نماز هم نمی خوانند و عرق خورِ شکم گنده هم که هستند . . . ! نکند این پولهای نفتی که صدقه می دهیم شمایی نکرده ( با خدا هستم ) گوشه ندارند؟!. . . تو را به خودت گوشه چشمی هم به ما نگاه کن. . .
خدایا! یک وقت از این نوع حرف زدنم بدت نیاید سوسکم بکنی؟ دارم به شیوه ی خودمانی از تو در خواست می کنم. . . من غریبه نیستم. . .یکی از همانهایی هستم که فرشته هایت برایمان تعظیم کردند! تا فامیلهایم هم از " اولیای " تو بودند!
خدایا حرف بسیار است٬ می خواستم گرای چند نفر را بدهم تا برایشان غذاب نازل کنی! اما خودت که می دانی اینجا اوضاع از چه قرار است! خودشان آنقدر بلا هستند که یکوقت می فهمند و ور می پرانندمان. . .
خدایا! لیاقت ما بیشتر از اینهاست که می بینیم و داریم. . . تو را به خودت. . . گوشه نظری.
زیاده جسارت. قلم فرانسه
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 21:31  توسط قلم فرانسه
|
درست است واقعن به این نتیجه رسیده ام که دوست خوب٬ دوست مرده است اما همین یک جمله دلیل نمی شود محبت و احسان دوستانی که تا به حال داشته ام را زیر پا بگذارم. در خارج از عالم وبلاگستان نمی توانم حرفهایی که اینجا می زنم را بگویم هر چند در همینجا هم کم خودم را سانسور نمی کنم و کم حرفهایم را نصفه و نیمه نمی گذارم٬ با این حال اینجا می توانم از چند دوست بنویسم که خوشبختانه از وجود چنین وبلاگی خبر ندارند و حتا به ذهنشان هم خطور نمی کند من وبلاگ نویسی هم می کنم ـ حتا ممکن است چندتایشان با شنیدن اینکه من٬ " مثلن " وبلاگ نویسی هم می کنم٬ فکر کنند وبلاگ نویسی چیزی در مایه های " خاک بر سری " کردن باشد باشد ـ به هر حال اینطوری بهتر است. چون این شبهه به وجود نمی آید که قصد هندوانه قاچ کردن بی خودی دارم و یا می خواهم از روی غرض نقدشان بکنم. هر چند دوستی که خوبی ها و بدی های دیگر دوستانش را گوشزد کند از یک دوست مرده هم خوب تر است. . . با این وجود از تملق گویی و یا نقد بی خودی کسی چیزی به من نمی ماسد!
اولین دوستی که به ذهنم می رسد " محمود " است. سال سوم دبیرستان با یکدیگر آشنا شدیم و دوستیمان در دانشگاه محکم تر شد. از آن چهره هایی است که از دور وقتی ببینیش چهار تا درشت هم بارش می کنی که مگر از دماغ فیل افتاده ای که اینطور قیافه میگیری؟! اما وقتی با خصوصیاتش آشنا بشوی می فهمی که چه موجود نازنینی است و از مرام و معرفت چیزی کم ندارد و تا جایی که برایش مقدور باشد از کمک چیزی کم نمی گذارد٬ اما شاید تنها عیبش این است که ممکن است وقتی دختری را دید تمام خصوصیات مثبتش را لحظه ای کنار بگذارد و برای مزه آمدن و خود شیرینی٬ بی خود و بی جهت به دوست خودش تیکه ای پرت کند تا دل لعبت مورد نظر برایش قنج برود٬ البته حسن و خوبیهایش این یک خصیصه ی نه چندان مطلوب را به کلی می پوشاند. به هر حال جفتمان دارای عقاید مشترکی هستیم و خصوصیات تقریبن مشترکی داریم٬ فقط او بدون اینکه " سید " باشد دیوانه است و اعصاب ندارد و من با درجه ی " سیدا " ( بر وزن دکترا ) دیوانه ام.
شاهین: اول بگویم از اینکه " شاهین " وبلاگم را می خواند یا نه٬ مطمئن نیستم. اما با این وجود می خواهم از او هم بنویسم. . . با او وقتی که در تهران٬ یک سال پیش دانشگاهی را می گذراندم آشنا شدم. دروغ چرا از دور تهرانیها زا یک مشت بچه " مزلف " و " خنک " می دیدم که فقط سعی می کنند سابقه ی نژادیشان را پنهان بکنند و آن ده ـ بیست سالی را که پایتخت نشین هستند را گواهی فرهنگ و تجدد به حساب بیاورند! اما وقتی با شاهین و دیگر همکلاسیهایم آشنا شدم٬ تمام آن تصورات پر کشید و من جز چند دوست صمیمی و خاکی چیزی ندیدم که از جمله ی آن خاکی ها " شاهین " بود. شاهین وقتی فهمید که یک " قزوینی " را از نزدیک می بیند و حتا می تواند لمسش بکند٬ همانقدر خوشحال شد و تعجب می کرد که کاشفان قاره ی آمریکا در رویارویی با " سرخ پوستان " شگفت زده بودند. . .بدون شک اگر در تمام مدت دوستیمان ده بار جویای حال یکدیگر شده باشیم٬ نه بارش توسط شاهین بودهو اگر شاهین دو بار میهمان من بوده٬ من بیست بار از زیر دعوتهایش شانه خالی کرده ام و بهانه آورده ام. . . این شاهین است که با نده های موزیانه اش و با سوالی منظور دار می پرسد " آیا شهرتان مترو دارد " و این من هستم که به او می گویم تهران یک " ابَر دِه " است و او هم یک " ابر دهاتی "حالا کا نداریم چه کسی در این کل کل بازنده است٬ مهم این است که هیچکداممان کم نمی آوریم.
رضا: " رضا " یک قزوینیِ تبریزی تبار است٬ با او مثل محمود٬ از سال سوم دبیرستان آشنا شدم و دوستیمان در دانشگاه محکم تر شد. او بی آزارترین و با جنبه ترین فردی است که تا به حال دیده ام. یک مدت عرفان و تصوف را با خضعبلاتی مثل " جن " و " پری " و " موکل " و " رمالی " اشتباه گرفته بود و حرکات عجیب و غریبی انجام می داد٬ خدا می داند چقدر با عقایدش مبارزه کردم اما یک شب در خانه شان طوری از جن و ارواح گفت که از ترسم به دستشویی ـ که ته یک سالن بزرگ قرار داشت ـ نرفتم و صبحش از اینکه از ترس و فشار مثانه باعث نشده ام تشکم روی تراس آویزان بشود خدا را شکر کردم! و حالا باز هم خدا را شکر می کنم که از این افکار و عقاید دست برداشته است. . .
مجتبی: با او از سال اول دبیرستان تا پایان دبیرستان همکلاس و البته دوست بودم٬ بعد از آن عطای درس را به لقایش بخشید و راهی خدمت سربازی شد. و الان هم یک آهن فروشِ بساز بفروشِ خر پولِ با محبت است. پدر بزرگش عتیقه فروش بود و من به مجتبی می گفتم شرط می بندم که تخت طاووس معروف و قبر پنهان " چنگیز مغول " در زیر زمین مغازه ی پدر بزرگ تو پنهان است. . . مجتبی آنقدر با محبت و در دوستی صادق بود که به مناسبت تولدم هدیه ای به من داد که هنوز هم با با دیدن هدیه اش شگفت زده و خوشحال می شوم. اگر چه امروزها سر مجتبی خیلی شلوغ است٬ اما هنوز هم من را فراموش نکرده و گاه گداری حالی از من می پرسد.
نوید: در مورد او و عشقش قبلن در اینجا نوشته ام. نوید هم یکی از همانهایی بود که تصور من را نسبت به دوستان تهرانیم تغییر داد. این بشر آنقدر کم حرف بود و هست که کم کم دارد تن صدایش فراموشم می شود. به نوید می گفتم صد رحمت به جلبک٬ حداقل با امواج آب تکان می خورد و خودی نشان می دهد ولی از او صدایی در نمی آمد. اما او پسر بسیار خوب و نجیبی بود و بعدن هم شد یک اسوه در عشق! نوید سه سال است برایم " اس. ام. اس " می فرستد و من هر ده " اس. ام. اس " یکبار جوابش را می دهم و الان دو سال است که قرار داریم٬ آخر هفته در تهران همیدگر را ببینیم٬ اما هنوز این آخر هفته نرسیده است. . .
همینطوریش کسی این پست نسبتن طولانی را نمی خواند. پس اگر بخواهم بیشتر از این. از دوستانم بنویسم و از معرفتشان بگویم. این حدیث مفصل تر خواهد و شد و آبروی خودم را بیشتر از این خواهم برد٬ چرا که در برابر لطف و محبت این دوستان کاری انجام نداده ام و شرمنده ام. . .
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 22:31  توسط قلم فرانسه
|

دیروز سر خاکِ دوست جوانمرگ شده ام به این فکر می کردم اگر من به جای او اسیر خاک بودم٬ حال و هوای دوستان و اطرافیانم چگونه بود. چقدر گریه کن داشتم و چند نفر از رفتن من افسوس می خوردند؟ داشتم به دوست اسیر خاکم فکر می کردم٬ فکر می کردم چقدر پسر خوب و ساکتی بود! تقریبن همه سر خاکش اشک می ریختند و از رفتنش بی قرار بودند٬ اما این بی قراریها من را به یاد یکی از سر مقاله های " کافه شرق " ضمیمه ی پنجشنبه های روزنامه ی " مرحوم " شرق هم انداخت. با این تیتر که " دوست خوب٬ دوست مرده است ". به قول " سید علی میر فتاح " ـ که نویسنده ی سر مقاله بود ـ دوست مرده برای تو زحمتی ندارد و از تو چیزی نمی خواهد و پشت سرت حرف نمی زند و حتا می توانی از قولش " خضعبل " ببافی و به خورد دیگران بدهی. بدون اینکه پس فردا یقه ات را بچسبد و باز خواستت بکند. این یعنی٬ یک دوست خوب٬ که البته مرده است. . .! پس دوست من هم دوست خوبی بود!
هنوز مدت زیادی از این افکار نگذشته بود که در ماشین یکی از دوستانم ـ که هنوز به دوست خوب تبدیل نشده و امیدوارم تا صد سال دیگر هم نشود ـ در یک " سوتی " خبر ازدواج برادرم را در میان دوستان فاش کردم. نمی خواستم بدانند به جشن٬ دعوتشان نکرده ام. چون هیچکدام از دوستانم به این جشن دعوت نبودند. به هر حال کار از کار گذشته بود و اینگونه بود که موجی از حملات شدید شروع شد و دوستان شروع کردند به دادن القابی مثل " گدای فلان شهری " و " خسیس " و " تو برای یک سیخ جوجه کباب دوستانت را دور زدی " و " رفاقتت بوی . . . سگ می دهد " والخ. . .دوستان برای همان به قول خودشان یک سیخ جوجه کباب آنقدر بر افروخته بودند که زمزمه های این به گوش می رسید تا من را در بیابان رها کنند که احیانن طعمه ی سگها بشوم تا درس عبرتی بشود برای آیندگان! شاید اگر حرکت فردین معابانه ی دوست راننده ام نبود ـ تا مرا شرمنده کند و بفهماند دوستی یعنی چه ـ همانجا رها می شدم تا واقعن درس عبرتی باشد برای آیندگان! بله! دوستم مرا تا مقصد رساند تا به گفته ی خودش پس فردا نگویم رفاقتش بوی " چیزی " می دهد! الحق که مرا شرمنده کرد!
همانجا از بدرقه ی بی تفاوت دوستان متوجه شدم که از میهمانی آن شب محرومم کرده اند تا هنگامی که نشسته اند و به سلامتی روح دوست جوانمرگمان عرق مبسوطی می خورند در میان پیکهایشان هی از من بد بگویند و هی از رفتن دوست جوانمرگمان افسوس بخورند و هی از من بد بگویند. و شاید در مشورتی دوستانه برای بقای دوستیشان با من تصمیم بگیرند! شاید من هم مانند آن دو دوست دیگرمان از گروه دوستی دک شدم. نمی دانم! اما هر چه هست زمان نیاز است! شاید فردا روزی٬ اعلامیه ی من را هم زدند تنگ دیوار و دوستانم جمع شدند و برای شادی روحم پیک بالا بردند و از رفتنم افسوس خوردند! آن روز من مرده ام. پس حتمن دوست خوبی خواهم بود! آن روز دوستانم بهتر می دانند که " دوست خوب٬ دوست مرده است " چرا که نه از تو چیزی می خواهد٬ نه پشت سرت حرف می زند و حتا تو می توانی از قول او خضعبل ببافی و به خورد دیگران بدهی٬ بدون اینکه پس فردا یقه ات را بگیرد. . . بله دوست من! " دوست خوب٬ دوست مرده است ".
+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 19:40  توسط قلم فرانسه
|
وقتی مدتی کار خسته کننده ای داشته باشی و بدانی بعد از این مدت روزهای آسایش و استراحت هم فرا خواهد رسید٬ به خودت وعده میدهی در دوره ای که انتظارش را میکشی یک دل سیر خواهی خوابید و تمام روز پا روی پا خواهی انداخت و مَخلص کلام میزنی در کار عشق و حال! من هم در این مدتی که کارم زیاد شده بود و فقط روزی ۶-۵ ساعت می خوابیدم. با خودم عهد بستم که این چند روز ابتدایی سال را فقط می خوابم و دراز می کشم و پا روی پا می اندازم٬ اما همان روز ابتدای سال جدید را تا ساعت ۹ صبح بیشتر نخوابیدم و سال جدید را با کار شروع کردم ( یحتمل امسال را با کارگری به پایان خواهم برد ).
روزگار بد نیست! می گذرد. امروزها میهمان بازی می کنیم و باغبانی٬ پدرم درخت هرس می کند و من زمین شخم میزنم و آب حوض می کشم. اگر هم میهمانی با ذوق داشته باشیم به عنوان عیدی گلی و گلدانی پیشکش می کنیم و عجیب از این کار لذت می بریم! پدرم باز هم مثل پارسال به جان درختها و بوته ها افتاده. من و مادرم به شوخی می گوییم دست بردار! از جان این زبان بسته ها چه می خواهی؟ او هم در حین هرس از مادرش خاطره تعریف میکند که وقتی سن تو بودم درختهای خانه ی پدری را هرس می کردم. مادرم گله می کرد که با این زبان بسته ها چکار داری؟ چرا کچلشان می کنی؟ اما وقتی که درختها بار بیشتری می آوردند دعایم می کرد و می گفت دستت برکت داشت.
چند وقت پیش حرف از اسیران خاک بود. پدرم می گفت نمی دانم چرا دوستان من درست شب عیدی مرحوم می شوند؟! امروز هم وقتی بوی بهار به شوقش آورده بود و مشغول باغبانی بود. تلفنش زنگ خورد که حال فلان دوستت خوب نیست و در خانه است. وقتی تلفن را قطع کرد با حالت ناراحتی گفت: " حتمن فوت شده ". فوت هم شده بود و چقدر پدرم را ناراحت کرد. . . امسال هنوز شروع نشده زیاد خبر فوت شنیده ایم از همسایگان گرفته تا شناسان٬ با این حال همینطوری بی خود و بی جهت از این سال خوشم می آید. نمی دانم چرا فکر می کنم سال خوبی خواهد بود. هر چند اگر تبریک با لنترانی جواب داده شود و سال تحویل و آغاز سال با مرگ عده ای!. . . امیدوارم پیش بینی ام درست از آب در بیاید و امسال برایمان سال نیکویی باشد. . . فکر نمی کنم این آرزو یک زیاده خواهی بی مورد باشد. حق ما بیشتر از اینهاست. . .
ریزنوشت:
* سال نو به شدت مبارکتان باشد!
+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 20:7  توسط قلم فرانسه
|