تبليغاتX
قلم فرانسه

عمو _ داییِ معزول!

به فاصله ی سه روز برادر زاده و خواهر زاده ام را انداختم داخل آبِ حوض! یعنی نه اینکه عمدن انداخته باشمشان داخل آب٬ نه! قضیه اینطوری اتفاق می افتاد که مادرم بچه ها را می سپرد به من تا چند دقیقه مواظبشان باشم و دقیقن چند دقیقه ی بعد بچه ها را سر تا پا خیس و در حال ونگ زدن تحویل می گرفت. اولی برادر زاده ام بود که می خواست مثل من کنار حوض بنشیند و به قول خودش " جوجو " ها را نگاه بکند. اما بچه ای که تازه حرف زدنش کامل شده٬ فقط نمی نشیند جوجو نگاه بکند. سنگ صبوری می خواهد تا مخِ سنگ صبور مورد نظر را بریزد کف زمین و رویش راه برود. خب او هم داشت برای سنگ صبورش حرف میزد٬ اما دیدم٬ من واقعن آن کسی که او می خواهد نیستم و گفتم عمو جان با جوجوها حرف بزن و تعریف کن که دیروز کجا بودی. . . برادر زاده ی عزیز و جوجوها را به هم معرفی کردم رفتم زیر سایه ی درختی نشتم تا او هر چه می خواهد برای دوستان جدیدش حرف بزند و من هم با خیال راحت بروم در عالم خودم سیر بکنم٬ اما گویا برادر زاده ی عزیز٬ زیادی با جوجوها گرم گرفته بود و به قصد " صله ی رحم " با سر رفته بود داخل حوض. . . نمی دانم چطوری خودم را به حوض رساندم و او را از آب گرفتم اما ونگ زدنهای او بود که مادرم را هم خبر کرده بود او هم در حالی که دعوایم می کرد و نوه اش را خشک می کرد٬ خط و نشان می کشید که دیگر بچه را به دست تو نمی سپارم! اما همین امروز باز هم خواهر زاده جان را به من سپرد و باز هم از داخل حوض تحویلش گرفت. با این تفاوت که اینبار خواهر زاده جان بدون مقدمه و بدون آشنایی مقدماتی با جوجوها٬ خود انگیخته شیرجه زد داخل حوض و تنها تقصیر من این بود که زیادی به عقلش اعتماد کردم که گذاشتم برود نزدیک حوض.

بعد از این رویداد تا اطلاع ثانوی ممنوع شده ام با بچه ها تنها باشم و تا شعاع صد متری حیاط و حوض هم نمی توانم بروم. زیرا مادر و خواهرم به این نتیجه رسیده اند مدتی است که سلامتی دِماغی من دچار مشکل و نوسان شده و من تا زمانی که آنها صلاح بدانند از مقام دایی و عمویی " عزل " شده ام. . .به امید آن روز که بتوانم باز هم این دو مقام را کسب کنم. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 20:37  توسط قلم فرانسه  | 

تند نرو. . .

"ساربان تند مرو ور نه چنان گریه کنم

که تو و محمل و لیلی همه در گِل برود". . .

                                                                غیر از این عرضی نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 19:42  توسط قلم فرانسه  | 

ت و ل د م

این حس٬ حسی نیست که بگویم تازه با من همراه شده٬ از همان عنفوان کودکی از روزهای تولدم به شدت بدم می آمد و از جشن تولد هم بدتر از او! نمی توانم هضمش بکنم. بماند که یکبار در نه سالگی چشن تولد مفصلی برایم گرفتند و یکی دو بار هم به اجبار٬ دوستانم را به شام دعوت کردم٬ البته این اجبار به همان تنفرم از روزهای تولدم بر می گشت نه اینکه سیر کردن شکم چند جوان مظلوم و ملوس!!! برایم سخت باشد٬ نه! اما بر عکس بسیار هم از هدیه گرفتن و خوشم می آید و خوشحالم می کند. اما مشکل اینجا است که کسی به من هدیه نمی دهد! اگر آن یکی دو باری را که خانواده ام در این روز برایم هدیه گرفتند را منظور بکنم و آن هدیه ی نقدیی را که دوستانم در اواخر خرداد پارسال به من هدیه دادند را هم حساب بکنم٬ اینجانب فقط سه سال از این ۲۲ سال طلایی (؟) را به حساب آمده ام و در دیگر سالها تقریبن به افاسل بدن اطرافیان هم حواله نشده ام. . .روزگار است دیگر! همین است که دائم می گویم " ای روزگار کج مدارِ لا کردار ". . . امروز هم بعد از این که یکی از دوستانم با زور و تهدید و ارعاب تا نمایشگاه کتاب من را " کِر " کشید و برد٬ گفت برایم یک کتاب به انتخاب خودم به عنوان هدیه می خرد٬ اما نمی دانم خودش را به کوچه ی علی چپ زد و یا اینکه واقعن فراموشش شد که می خواست برایم کتاب بخرد!؟ به هر حال من که نمی توانستم آویزانش بشوم و بگویم امروز تولدم است! برایم از اینا ( کتاب ) بخر! این بود که نتوانستم این رکورد را به ثبت برسانم که در این ۲۲ سال٬ چهار سالش را حداقل به کمی بالا تر از افاسل بدن اقربا و آشنایان به حساب بیایم. . .اما. . .اما وقتی داشتم در راهرو های نمایشگاه کتاب راه می رفتم و با خودم آهنگ در به دری زمزمه می کردم٬ دوست خوبم٬ اسپم گذار سابق٬ میلاد خان نسیم قلی برایم اس. ام. اسی فرستاد که فهمیدم حداقل او مرا به جایی بالا تر از همان نقطه ای که پیش از این عرض کردم به حساب آورده و او اولین و آخرینی شد که این روز را به یاد آورد و من را شرمنده کرد ( چیزی در مایه های آیکون اشک شوق ). پس با این حساب می توانم با کمی ارفاق به خودم امیدواری بدهم که آنچنان هم که فکرش را می کردم به آسمان دایورتمان نکرده اند! حتا اگر فقط یک نفر به یاد من باشد. . .

ریز نوشت:

* نمایشگاه هم نمایشگاه های قدیم. . .

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 20:44  توسط قلم فرانسه  | 

خلاصه اش کنم٬ نمی خواهم سرت را درد بیاورم. اگر از احوال من خواسته باشی باید بگویم مثل کسی می مانم که مست و خرامان دارد جاده ای را طی می کند٬ اما به ناگاه از پس یقه می گیرند و چند بار می زنندش داخل " خیک گه " و می گویند حالا برو. . . با اجازه تان همین پیش پایتان از داخل خیک بیرون آمده ام. چه می شود کرد؟! به قول شاعر " زندگی شاید همین باشد ". . .  راستش را بخواهی جانی و نفسی برای نگارش و خوش و بش ندارم. شاید یک روز دیگر. . .فعلن باید این کثافات را از هیکلم پاک کنم. . .شاید یک روز دیگر. . .شاید. . . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 14:8  توسط قلم فرانسه 

:-|

فکر می کنم بهار بود و این چنین روزهایی که آن نقشه ی شوم را ریختم! مراد از آن نقشه ی شوم فقط یک نفر بود اما شرایط طوری بود که تر و خشک با هم می سوختند. مجتبی و رضا مسئول تهیه ی قرص مسهل بودند و من هم باید چوب پنبه پیدا می کردم. روزی که همه چیز آماده بود من چوب پنبه ها را ریز ریز کردم و بچه ها دو خشاب قرص مسحل را داخل مقداری آب حل کردند و بعد چوب پنبه ها را با محلول مسحل قوی مخلوط کردیم و حالا باید نقشه عملی میشد. ما سه نفر بودیم اما به یک نفر دیگر هم نیاز داشتیم. کسی به جز احسان برای این کار مناسب نبود. او سر قضیه ی ترقه ها هم لب باز نکرده بود و ما را نفروخته بود. احسان سر قضیه ی ترقه ها مجبور شده بود تعهد بدهد٬ پس این بار مسئولیتش را سبک تر کردیم تا در صورتی که گیر افتادیم و نقشه لو رفت٬ برای او دردسری پیش نیاید.

احسان داخل کریدور نگهبانی میداد تا هر وقت " مشفق " ناظم زیرک مدرسه خواست بیاید داخل حیاط ما را خبر کند. من داخل حیاط خلوت ـ که پنجره ی آبدارخانه به آن باز میشد ـ پاس میدادم٬ رضا بایست دستش را از پنجره داخل می کرد و در قوری را بر میداشت و مجتبی هم محلولِ مسحل و چوپ پنبه را داخل قوری چای می ریخت٬ همه چیز خوب پیش می رفت نه خبری از مشفق بود و نه مزاحمی که ما را در حال انجام عملیات ببیند. در صورتی که احسان خبر می آورد که مشفق دارد می آید ما سه نفر فقط یک دقیقه فرصت داشتیم که از نرده های حیاط خلوت به داخل حیاط اصلی بپریم٬ کوچکترین اشتباه مساوی بود با بیچارگی ما چند نفر. . .

همه چیز داشت خوب پیش میرفت که متوجه شدیم " فتوحی " آبدارچی دبیرستان داخل آبدار خانه است و از جایش تکان نمی خورد. کار خیلی سخت شده بود٬ اگر فتوحی بیرون نمی رفت تمام نقشه به هم می خورد و ما به هدفمان که ناک اوت کردن آقای  " م " دبیر بینش اسلامی بود٬ نمی رسیدیم. در این بین رضا در حرکتی حماسه ای خودش با دستان خودش دماغش را خون آورد تا با این وسیله از فتوحی کمک بخواهد و او را مشغول کند تا نقشه ی ما عملی بشود٬ نقشه ی رضا گرفت و این بار مجتبی کار را یکسره کرد اما فقط نیمی از محلول را داخل قوری ریخت و ما که از کار شیطانی خودمان مسرور بودیم به سر کلاسها بر گشتیم. 

حالا که نقشه را عملی کرده بودیم می ترسیدیم برای معلمها مشکلی پیش بیاید و یا اصلن " م " چای نخورد و اصلن برای فتوحی دردسر درست شود٬ اصلن مگر دبیران دیگر مثل " دکتر شورمیج " و آقای " صرافان " چه گناهی داشتند که باید در آتش خصومت ما با " م " می سوختند. . . اما کار از کار گذشته بود! رضا خودش دیده بود که فتوحی برای معلمها از همان قوری چای می ریزند! بعد از زنگ تفریح ما با آقای " بابایی " دبیر " آرایه های ادبی " کلاس داشتیم. من و رضا و مجتبی و احسان چشممان را از بابایی بر نمی داشتیم تا ببینیم در حالش تغییر پیدا می کند یا نه؟! کمی که از کلاس گذشت بابایی وسط درس هی دلش را می گرفت و چهره اش را در هم می کرد و هر وقت او این کا را انجام می داد ما چند نفر برای اینکه جلوی خنده هایمان را بگیریم کیف و کتاب خودمان را گاز می گرفتیم٬ رضا از پس خنده اش را خورده بود که داشت سیاه می شد! اما وضع مزاجی آقای بابایی از آن که ما دیدیم وخیم تر نشد و ما را در شک قرار داد که آیا واقعن آن دو خشاب قرص و چوب پنبه ها کاری کرده یا خیر. . . به هر حال آن قرصها برای اینکه یک نفر آدم بالغ را ده روز داخل توالت نگاه دارد کافی بود. بماند که من و دوستانم بالاخره متوجه نشدیم که آیا توانستیم حال " م " را بگیریم یا خیر؟ اما هر وقت هیجان آن روز و حرکات آقای بابایی را به خاطر می آوریم تا مدتها می خندیم و به یاد تمام شیطنتهای دوران مدرسه مخصوصن آن یک سال عجیب و غریب سوم دبیرستان می افتیم. همان سالی که در کلاس را از داخل قفل کردیم و وسط کریدور چیزی در مایه های بمب منفجر کردیم و یک روز در میان از دیوار مدرسه به بیرون فرار می کردیم. . .همان سالی که بعد از ما رشته ی انسانی دبیرستان را منحل کردند تا مجبور نباشند ارازلی مثل کلاس سوم انسانی را تحمل بکنند. . .

ریز نوشت:

* یاد همه ی سالهای مدرسه و معلمهای خوبش بخیر. . .حتا یاد آقای " م " هم بخ خیر که هنوز هم نمی خواهم ریختش را ببینم. . .    

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 20:14  توسط قلم فرانسه  | 

دل شیدا

آن جوک قدیمی را شنیده ای که به یک بنده ی خدا می گویند پدرت به رحمت خدا رفته است و مردک می گویند: عشق است٬ " تیپ سیاه " ؟! نمی دانم وقتی یکی از این تیرهایی که از وسط قلب رد می کنند٬ به من اصابت کرد و یک تَرَک ریز هم ایجاد کرد٬ گفتم عشق است تیریپ خرابات یا نه؟ به هر حال  چندان فرقی هم نمی کند٬ مهم این است که  الان٬ آنقدر احساسات عاشقانه ام بالا زده است که بتوانم آه عاشقانه بکشم و حتا " شعر " هم بگویم و اگر دریایی ببینم مثل این عاشقهای گرسنگی نکشیده٬ تا ساعتها به خط افق خیره بشوم و ژست عاشقانه بگیرم! ای دیگر. . . عشق است و جوانی! عشق هم مثل خبر مرگ پدر آن بنده ی خدا می ماند. تمام عشق و حال آن بنده ی خدا زدن تیپ سیاه است و تمام لطف و صفای عشق٬ فراق و شوریدگی و شیدایی آن. فقط با اینش مشکل دارم که چه تیپ و ژستی بیشتر به حال و هوای عاشقی آن هم از این عشقهای شکست خورده می خورد! حیف که ریشهایم را به تازگی به دست جلادِ تیغ سپرده ام و گرنه داشتن ریش انبوه و موهای ژولیده هم خالی از لطف نیست. نمی دانم!شاید هم درِ اینجا را تخته کردم و رفتم یک وبلاگ ـ با قالبی سیاه٬ مثل روزگارم. و یا قرمز به رنگ خون چکیدهِ از قلبِ تیر و ترک خورده ام ـ زدم و هی جملات " شکلات پیچ " و " اوشویی " داخلش کپی کردم و هی در مناسبتهای خاص از عشق و تاریخچه ی ولنتایین نوشتم. . . دیگر از " واسوخت " نگو که خودم استاد هر چه واسوخت و واسوخت نویس روی زمین است هستم. اگر اینجا را بستم و وبلاگ عاشقانه ای باز کردم٬ و اگر روزی تب عشقم به شدت بالا زد و از عشقم سر خورده شدم٬ چند تا از همین واسوختهای خون ـ جگر کن خواهم نوشت تا ملت بدانند که من چقدر عاشقم و زار زار به حال زارم گریه کنند!

شاید هم رفتم معتاد شدم! اولش با سیگار و گوش دادن به آهنگهای در به دری شروع می کنم تا سیگار بطلبد و بعد می روم با چند تا دوست ناباب هم پیاله می شوم تا مبسوط معتاد بشوم و آخر سر داخل جوی آب پیدایم بکنند و بدهندم جزو میتهای مجهول الهویه تا درس عبرتی برای دیگران بشود! البته اینجایش را دیگر خیلی تند رفتم! نمی دانم. . . باید بیشتر فکر کنم! باید ببینم چه ژستی بیشتر به شوریدگی و شیداییِ عاشقی شکست خورده و شوریده حال می خورد. . .  

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 20:34  توسط قلم فرانسه  | 

کارشناس همه فن حریف!

از بحثهای داخل تاکسی و از این قبیل مکانها متنفرم٬ وقتی داخل تاکسی و یا جایی شبیه به آن می نشینم دوست ندارم کسی حرف بزند و یا حتا مجبور باشم سلیقه ی راننده را برای انتخاب موسیقی و یا کانال رادیو تحمل بکنم٬ دلم می خواهد آن مدتی که داخل تاکسی نشسته ام را با فکر کردن به مسائل اطرافم بگذرانم و یا روزنامه بخوانم و یا خیلی راحت٬ بخوابم. . .

وقتی داخل تاکسی نشسته ام خدا خدا می کنم تا تاکسی داخل دست انداز نیفتد و یا ترافیک سنگین نشود و " کودکِ کار "ی نخواهد آدامس بفروشد و دختر سانتی مانتالی از جلوی ماشین رد نشود و حتا موقع خبر رادیو نباشد٬ چون می دانم هیزم تمام بحثهای داخل تاکسی یکی از همین موارد است. . .حتا سوژه های جدید هم می تواند کلید یک بحث عذاب آور را بزند. مثلن آخرین باری که مجبور شدم شاهد یک بحث تاکسیی باشم٬ یک سکه ی تازه ضرب شده ی صد تومانی را به راننده دادم و یکدفعه کارشناسان اقتصادی شروع کردند به اظهار نظر در مورد مسائل اقتصادی و غیره ی مملکت.

بحث کردن و اظهار نظر خیلی هم خوب است اما اینکه مجبور باشی یک مشت خذعبل را به عنوان نظر صحیح بشنوی و گفتگوهای مسخره را تحمل کنی و شاهد دلایل " صد من یک غازی " برای مشکلات پیرامون باشی٬ تا حد غیر قابل تحملی تهوع آور است. بعضی ها حتا به خودشان زحمت نمی دهند راجع به موضوع مورد بحثشان کمی اطلاع کسب کنند و حتا یک برگ روزنامه را نگاه بکنند و یا یک صفحه در مورد تاریخ سیاسی و اجتماعی کشورشان اطلاعات کسب بکنند٬ اما خیلی جدی و کارشناس معابانه در مورد مسائل مختلف اظهار نظر می کنند و در مورد میخ روی دیوار تا مشکلات فرهنگی و اقتصادی٬ حرفی برای گفتن دارند. و حالا تو باید بنشینی و ناخواسته شاهد این حرفهای از پای و بست ویران باشی. حرفهایی که این روزها به دلایل خاص سیاسی کشور بیشتر و بیشتر هم خواهد شد. همین است که وقتی داخل تاکسی و یا هر جای دیگر مثل تاکسی می شوی باید خدا خدا کنی که داخل دست انداز نیفتی و یا دختری سانتی مانتال از جلوی چشم کارشناسانِ همه فن حریف رد نشود و یا موقع پخش خبر رادیو نباشد و یا حتا مجبور شوی آلات بحث زا مثل سکه های تازه ضرب شده را پنهان کنی!

   ریز نوشت:

* ایرانی عزیز. امیدوارم پیام بلاگفا مبنی بر پاک شدن وبلاگ شما اشتباه باشد! یا یک شوخی. . .اگر شوخی است٬ با ما از این شوخیها نکنید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 18:44  توسط قلم فرانسه  |