تبليغاتX
قلم فرانسه

می گویم. . .می گوید!

[با عصبانیت ] می گویم: مگر می شود این همه جنبش و هیاهو الکی باشد و خر کار کند و یابو بخورد؟!

[ با خونسردی ] می گوید: آنچه که توی جوان در آینه می بینی من در خشت خام می بینم٬ می شود!

می گویم: پس اینهمه تبلیغات چه بود؟ نظر سنجی های اینترنتی چه بود؟ تحلیلهای روزنامه ها و بی بی سی و غیره چه بود؟

می گوید: تو جماعت خاموش را نمی بینی! تو روستایی های سهام گرفته را نمی بینی! تو جماعتی را که به اینترنت دسترسی ندارند و زبان ابراز عقیده را ندارند هم نمی بینی!

می گویم: پس رای من و بسیاری دیگر که برای اولین بار رای دادند تا وضع تغییر کند چه؟ پس آنهمه ایرانی مهاجر که برای اولین بار در عمرشان سفارت کشورشان را می دیدند چه؟

می گوید: تو نمایش قطره در برابر دریا را دیدی! همگان تائید می کنند که در اکثر موارد حق با اکثریت نیست اما همیشه اکثریت پیروز است٬ هر چند آن اکثریت خاموش باشد و تو نبینی!

می گویم: یعنی اکثریت مردم کشور من انقدر در نا آگاهی و بی اطلاعی به سر می برند. یعنی این اکثریت انقدر با مای در اقلیت فاصله دارند و رای ما انقدر بی تاثیر است؟ نه! قبول نمی کنم !

می گوید: ما سالیان سال است در نا آگاهی به سر می بریم. . .می گوید٬ می گویم و باز می گوید و باز می گویم. . .گویا این گفتگو تمامی ندارد. . .

ریز نوشت:

* هنوز هم امیدوارم این رای اکثریت نباشد. . . اگر این نتیجه رای اکثریت است٬ داستان فرق می کند. . . 

 * خداوندا نمی دانم چقدر باهشان آشنایی داری اما اگر تو فقط خدای آنهایی که هیچ! ولی اگر تو هم ما را مثل آنها کافر و مزدور نمی دانی وساطتت کن در این روزها وبلاگ و خودمان را پلمپ نکنند. . .می دانی که چه می گویم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 22:5  توسط قلم فرانسه  | 

برای میلادی که نسیم قلی شد!

حتمن می دانی که از روزهای تولدم بدم می آید و غم غریبی این روز فرا می گیردم اما حتا برای کسی مثل من که از این روز خوشش نمی آید. تبریک گفتن دوستان و آشنایان هر چند مختصر و خشک و خالی بسیار خوشایند و دلنشین است و تبریک دوستان و اطرافیان در این روز باعث می شود غم غریب این روز برایم کمتر بشود و حس کنم برای اطرافیانم مهم هستم و آنها به عنوان شخصی با ارزش به من نگاه می کنند. روز بیست و دومین سال تولدم برایم سنگین تر و غمناکتر از سالهای گذشته ام بود و با وجود اینکه خانواده ام دور و برم بودند حس می کردم تنهاتر از سالهای قبل هستم و غم این روز واقعن عذابم می داد. آن روز تو اولین نفر از دو نفری بودی که روز تولدم را در روز خودش به یاد داشتند و نمی دانی با " اس. ام. اس " ی که به مناسبت آن روز برایم فرستادی چقدر خوشحالم کردی. باید اعتراف کنم که آن روز از تو و دیگر دوستانم انتظاری برای حتا یک تبریک کوچک هم نداشتم و اصلن به ذهنم راه نمی داد که تو برایم چنین پیامی بفرستی. . . اما تو ثابت کردی از بهترین افرادی هستی که می توان نام دوست را بر او گذاشت. . .

وقتی ساعت یک بامداد امروز یک " اس.ام.اس " ویبره ی تلفنم را تکان داد با بی میلی و بی رغبتی به سمت تلفنم رفتم چون فکر می کردم یک پیام انتخاباتی راه گم کرده و یا حرفهای تکراری دوستی است که نمی خواهم آن حرفها را بشنوم. اما وقتی پیامت را دیدم سر جایم خشک شدم و از بی فکری و سر به هوایی خودم بسیار شرمنده شدم که چرا این روز مهم را که همان روز تولد تو باشد فراموش کردم. می دانم که جواب من برای این بی مبالاتی برای تو قانع کننده نبود و حتا مشغله های فکری من هم نمی تواند بهانه ی خوبی برای فراموش کردن روز تولدت باشد٬ تو به من فهماندی شاید من باید یک دوست مرده باشم که دوست خوب محسوب بشوم و تو باز هم به من یادآوری کردی آداب دوستی و رفاقت را نمی دانم و برای رسیدن به تو و دیگر دوستانم حالا حالاها راه دارم.

دیگر چه می توانم بگویم جز اینکه باز هم با کمال شرمندگی تولدت را تبریک بگویم و آرزو بکنم روزهای پیش رویت بهترین روزها باشد و عمری با کیفیت و پر ثمر و البته بلند از خدا بگیری. این کوچک ترین خواسته ی من برای توست.

 میلادت مبارک میلاد. . . 

                                          (س.ن.ج.ه ـ قلم فرانسه )

ریز نوشت:

* بلاگفای عزیز! البته من به شما علاقه مندم. . . نمی دونم این مشکلات شما از کجا رهبری میشه. . . می خوام در مورد برخی از مشکلات شما که چند روز میشه که باهاش دست به گریبانیم بگم. . .بگم؟. . .بگم؟

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 1:56  توسط قلم فرانسه  | 

فقط ریزنوشت:

* خیلی بد است یک نفر را با بیل خاموش کنند!

* پیشنهاد می کنم برای همه ی سیاستمداران دو واحد درس " چوپان دروغگو " را ارائه بدهند تا این دوستان بدانند دروغگو دشمن خداست!

* خداوندگارا! این روزهای کذایی را هر چه زودتر به پایان برسان و البته جزو عمرمان محسوب نکن. . .این روزها زیادی دل آدمی را می زند...

* کمی دل آزرده ام. دست رو دلم نذار رفیق. . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 20:38  توسط قلم فرانسه  | 

موسوی را به عنوان کسی که بخواهد فردا روزی پست ریاست جمهوری کشورم را به دست بگیرد چندان قبول ندارم. هر چند می خواهم٬ و باید یکی از این دو کاندیدای به اصطلاح اصلاح طلب٬ در چهار سال آینده این پست را به عهده بگیرند تا اگر چهار سال دیگر هم همین آش بود و همین کاسه ـ من و شمایی که معتقدیم وضعیتی که الان درش هستیم شایسته ی ما نیست بايد تغيير بكند و آمديم و تغيير نكرد  ـ چهار سال دیگر نگوییم فلان آقا هم نتوانست کاری بکند و از وضع جاریمان آه و فغان سر بدهیم. همان آه هایی که زمان خاتمی هم کشیدیم و بعد زود فراموش كرديم و دوباره سنگش را به سينه زديم. . .( سخنراني خاتمي را در دانشگاه تهران يادتان هست؟ )

مناظره ی دیروز موسوی و احمدی نژاد بیشتر از پیش در تصمیمی که گرفته ام محکمم کرد که رای من بر خلاف جوی که الان بر هم فكرانم حاکم است موسوی نباشد. هر چند که تا حدودی اطمینان داشته باشم بر اساس همين جو٬ او راي بياورد. مهم ترين دليلم همان مشخص نبودن برنامه هاي موسوي است. صرفن حمايت خاتمي و وعده ي جمع كردن گشتهاي ارشاد و وعده ي اصلاح وضع اقتصادي نمي تواند كسي مثل من را كه اصلن قصدي براي راي دادن نداشته متقاعد بكند كه به موسوي راي بدهد! پس به نظر من در شرايط حاضر و با توجه به برنامه هاي " كروبي " و افرادي كه از او حمايت مي كنند و سوابق اين افراد. او بهترين گزينه است. هر چند دوست ندارم از كسي حمايت بكنم و سنگ كسي را به سينه بزنم اما در اين شرايط اگر بخواهم راي بدهم او راي من خواهد بود. . .

ريز نوشت:

* دوست دارم نيمه ي پر ليوان را ببينم اما في الحال نمي بينم!

* به قول نسيم قلي: " مير حسين شانس بالايي براي پيروزي داره٬ اميدوارم بعد از پيروزيش كسي پشيمون نشه! "

* دوست دارم حرفهايي را كه موسوي به احمدي نژاد نزد٬ كروبي در مناظره اش با او بزند. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:55  توسط قلم فرانسه  | 

لکاته

 

وقتی جلوی چشمان من است٬ لکاته ایی را می بینم که به نوشخوار پاکدامنی مشغول است. . .

 

بعدن نوشتی بی ربط ( ریز نوشت ):

* " به من که رسیدی گوش هایت را بگیر تا چیزی نشنوی چرا که صدای سکوت من بلند است " ( این را در یکی از این ۳۶۰ های کوفتی دیدم ) 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 19:47  توسط قلم فرانسه  | 

نامه به يك نامزد مورد نظر محترم

نامزد مورد نظرِ محترم سلام عليكم.

به استحضار مي رساند اينجانب تصميم گرفته بودم به گفته ي جناب آقاي " م " كمي " شعور سياسي " كسب بكنم و تحريمم را بشكنم و به خاطر آنچه كه نجات ملت مي خواندم٬ براي شما " نامزد مورد نظر محترم " شعور سياسي " متساعد بكنم. . . متاسفانه بايد به استحضار برسانم ديشب كه مشاهده نمودم خانم " ي " و آقاي " ش " از سينه چاكان آن نامزد مورد نظر محترم هستند و براي اينكه شعور سياسي عوام الناس را به سمت جنابعالي جلب بكنند٬ از خود حركات محير العقول بروز مي دهند٬ عطاي " شعور سياسي " را به لقايش بخشيدم و تصميم گرفتم همچنان بي شعور باقي بمانم. راستش اگر آن دو نو گل باغ زندگي شعور سياسي دارند. اگر بنده همان عدم شعور را بر گزينم٬ نيكوتر است.

                                                                                و من الله توفيق

                                                    قلم فرانسه٬ سنه ي ۱۳۸۸ هجري خورشيدي 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 12:48  توسط قلم فرانسه  | 

درد بي درمان؟!

دردي كه من فالحال به آن مبتلا هستم چيزي است به نام " يبوست دِماغي "* به علاوه ي " خود سانسوري " آن هم از نوع حادش. يبوست دماغي كه به هر حال داروي ملين مخصوص خودش را دارد و اگر هم كاري به كارش نداشته باشي بالاخره دير يا زود درمان مي شود. اما چيزي كه امروزها من را بيشتر آزار مي دهد همان خودسانسوري است كه راه درمانش كمي سخت است. وقتي بخواهي حرفي را كه ته دلت ته نشين شده و سنگينش كرده را بگويي و نتواني٬ چيزي مي شود در مايه هاي " وااسفا " و " واويلا ". بعضي حرفها را اگر نا گفته باقي بگذاري براي هميشه آزارات خواهد داد و براي بازگو كردنشان نياز به كسي داري كه حرفت را با " گوشِ دل " بشنود٬ و بفهمد كه چه مي گويي! اما اگر همان گوشِ دل را هم گير نياوري آنوقت است كه مثل ماهيي كه داخل تُنگِ تَنگي گير افتاده باشد خودت را به در و ديوار ميزني آخر سر چيزي دستگيرت نمي شود جز تني خسته و زخمي. . . اما حالا مشكل من گوشِ دل نيست كه در ميان اطرافيانم مي توانم بهترين هم دلها را پيدا بكنم. . .مشكل من اين روزها ملغمه اي از يبوست دمِاغي و خود سانسوري است. . . گيرم اولي درمان شد٬ اين درد بي درمان را چه كنم؟

ريز نوشت:

* رويتان گلاب يبوست مزاجي را كه مي شناسيد٬ حالا اگر دماغ ( مغز ) يبوست بگيرد چه مي شود؟

*

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:51  توسط قلم فرانسه  |