
خیلی وقت بود ندیده بودمش٬ آنقدر که وقتی دیدم دارد سلانه سلانه از وسط چهار راه رد می شود همان وسط ترمز زدم و صدایش کردم. با حیرت به سمت من برگشته بود و چشمهایش را تنگ کرده بود تا ببیند این کیست که اینطوری و این وقت شب صدایش می کند. آنقدر برای صدا زدنش بی حواس شده بودم که اگر فریاد او نبود که " مواظب باش " شاخ به شاخِ جدول بلوار می شدم.
براندازش کردم و گفتم " تو آسمونا دنبالت می گشتم٬ وسط چهار راه پیدات کردم. . . نصفه شبی اینجا چی کار می کنی؟ " سوالم را با سوال جواب داد و گفت: " خودت نصفه شبی اینجا چی کار می کنی؟ " با لحنی شیطنت آمیز گفتم: " اتو می زنم! " خودش را چسباند به در ماشین و با ترسی ساختگی گفت: " منو اتو زدی؟! ".
* * *
تا یادم است می شناسمش. مغازه ی پدر بزرگش در محله ی ما بود و پدرم با پدر و عموهایش دوست بود. خودمان هم تا پنجم ابتدایی همکلاس بودیم و روی یک نیمکت می نشستیم. اما هیچوقت صمیمی نبودیم. او وسط نیمکت می نشست و من به خاطر دست چپ بودنم به دیوار تکیه می دادم و یکی دیگر از همکلاسیهامان اول نیمکت می نشست. زیاد کل کل می کردیم٬ کار هر روز من و دیگر همکلاسیم این بود که دست و پایش را می گرفتیم و با دست آزادمان یا قلقلکش می دادیم یا مشتهای کوچکمان را نثار شکمس می کردیم و عجیب با جنبه بود و اصلن ناراحت نمی شد. بچه ی بدی نبود اما از رند بازی هم بدش نمی آمد٬سر زنگهای ورزش از تیم مقابل وعده ی شکلات و نوشابه می گرفت و کار را به نفع حریف به پنالتی می کشاند و یا به خودمان گل می زد. کتکش را هم می خورد اما با وجود این کارهایش کسی از او بدش نمی آمد و با همه دوست بود٬ شاید بدترین خصیصه اش " خالی بند " بودنش بود. در خالی بندی و چاخان پاخان سر هم کردن به مرشدی کامل رسیده بود و حتا گاهی مرا هم که از بچگی می شناختمش گول می زد. یکروز وقتی نامه ی جلسه ی اولیا و مربیان مدرسه را می دادند که به خانه ببریم٬ وقتی اسم و امضای پدر من را به عنوان رئیس اولیا و مربیان مدرسه دید٬ برگشت و گفت: "این که چیزی نیست! نگاه کن. . . این بالا نوشته " تعاونی علی اکبر تقوی " پدر بزرگ من رئیس این تعاونیه! " راست می گفت! اسم پدر بزرگش علی اکبر بود. . . ظهر که به خانه برگشتم سر ناهار " تعاونی علی اکبر تقوی " را نشان اهل خانه دادم و ماجرا را تعریف کردم٬ آنجا بود که دیدم یکی دارد از خنده ضعف می رود و یکی غذا راه گلویش پریده و یکی دیگر دلش را گرفته و دارد وسط اتاق غلط می خورد. نگو عبارت بالای برگه " تعاونوا علی البر و تقوی " است و او با زیرکی تمام٬ عبارت را به تعاونی علی اکبر تقوی تعبیر کرده و همه ی بچه های کلاس را سر کار گذاشته. . . پدرم موضوع را برای پدر و عموهایش هم تعریف کرده بود و می گفت عموی بزرگش که در حال چای خوردن بوده از شدت خنده چای را به بیرون دهانش می پاچد و تا چند دقیقه همگی در حال ریسه رفتن از خنده بوده اند. . . ۱۵ـ۱۴ سال از آن موضوع می گذرد اما این داستان هنوز هم نقل محافل پدرم با پدر و عموهای دوستم است.
* * *
دوباره پرسیدم: " حالا بی شوخی از کجا میا نصفه شبی؟ " بازهم همان سوال را از خودم پرسید. گفتم از خانه ی برادرم بر می گردم. او هم جواب داد که از عروسی خواهر دوستش بر می گردد و نمی خواسته برود و در رودروایسی مانده و بعد هم خسته کوفته از سالن بیرون زده و الخ. . .وقتی اینها را تعریف می کرد دیگر به در خانه شان رسیده بودیم. . . او از ماشین پیاده شد و خداحافظی کرد٬ اما من نخواستم به رویش بزنم و بگویم" بچه جان! تو خالی بندی را ترک نکرده ای؟! آخر کدام کافری در شب شهادت عروسی می گیرد؟. . .
+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 0:20  توسط قلم فرانسه
|
بیا روزهای خوش زندگیمان را ناخوش کنیم و آرزو کنیم٬ هیچوقت حسرت روزهایی که ناخوش کردیم را نخوریم. . .
ریز نوشت:
* فکر نمی کنم هیچکس به اندازه ی من از بسته شدن یاهو ۳۶۰ ( هر چند موقت ) خوشحال شده باشد.
* وقتی دود حاصل از سقوط هواپیما را از دور دیدم٬ فکر کردم باز هم باغهای اطراف شهر را آتش زده اند. . . اما نگو دل خانواده ی صدها نفر آتش گرفته است. . . متاسف شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 22:46  توسط قلم فرانسه
|

هر چه فکر می کنم نمی توانم بفهمم چگونه می شود کسی که نمی تواند به یک شاخه " گُل " در این دنیا دلخوش باشد٬ دلش را برای " گلستان بهشت " صابون می زند!؟
+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 22:51  توسط قلم فرانسه
|

تیر ماه فصل گلهای " قاصدک " است٬ فصل یادآوری دوران شیرین و شاد کودکی من. نمی دانم کجا و از چه کسی داستان خبر رساندن قاصدکها را شنیده بودم ٬ اما خوب یادم است که از همان کودکی شیفته ی قاصدکها بودم و برای گرفتنشان خطر هم می کردم. فرقی نمی کرد قاصدک کجا باشد٬ در عالم کودکی ام بر این باور بودم كه قاصدك ها فقط خوش خبرند٬ همین که قاصدک را می ديدم. حالا چه جلوی دستانم باشد یا چندین متر آنطرف تر٬ آن قاصدک برای من خبر خوش آورده بود. چه قاصدکی پر شکسته و اسیر تارهای عنکبوتی در کنج دیوار و چه قاصدكي كه سوار بر باد رقص کنان پرواز می کند. وقتی قاصدک ظریف و زیبا را می گرفتم او را نزدیک گوشم می بردم و آنچه را که می خواستم بشنوم با خودم نجوا می کردم و به خودم القا می کردم اینها خبرهای قاصدک است که با زبان صامت خود در گوشم نجوا می کند و من. وقتی خبر خوشحال کننده ی خودم را می شنیدم٬ قاصدک را جلوی صورتم می گرفتم و با یک فوت محکم و قوی به دست باد می سپردمش تا برای دیگران هم خبرهای خوش ببرد و همین طور٬ اگر قاصدک از دستم در می رفت و نمی توانستم بگیرمش با خودم می گفتم حتمن خیلی عجله دارد و همانطور٬ در حالی که از دید چشمانم دور می شد. با همان زبان صامتش خبرهای خوش را برايم بازگو می کرد و مي رفت.
تیر ماه٬ فصلِ کاریِ گلهای قاصد است٬ شهر و صحرا پر می شود از قاصدکهایی که رقص کنان در هوا می چرخند و من را به یاد کودکی ام می اندازند. . . امروز سعی کردم چند قاصدک را بگیرم و به یاد گذشته٬ خبرهای خوش بشنوم. همین کار را هم کردم٬ قاصدکی گرفتم و بردم نزدیک گوشم و خبری را که دوست داشتم بشنوم از قول قاصدک با خودم نجوا کردم. اما چه خیالی؟ از دوران کودکی گذشته و من دیگر در واقعیت هم به دنبال آن خبرهای خوش نیستم! اصلن مگر روزگار٬ با تلقین و خاطره بازی می چرخد که من با این چیزها دلم را خوش کنم؟!. . . قاصدک را جلوی صورتم گرفتم و شعر " قاصدک " اخوان را تا جایی که ذهنم یاری می کرد خواندم و قاصدک کوچک را به سمت آسمان فوت کردم. شاید در جایی هنوز " خاکستر گرمی " باشد٬ شاید٬ در " اجاقی "٬ " خردک شرری هست هنوز ". . .
* * *
صبح که داشتم قاصدک شکار می کردم " حسن " پسر همسایه مان ـ که همیشه مثل رئيس قبایل سرخپوستی دست به سینه و شق و رق می ایستد ـ جلوی در خانه شان مثل میخ ایستاده بود و به تیر چراغ برق نگاه می کرد. اما من می دانم که حسن قابلیتهای مختلفی دارد و همانطور که یکجا خشک و بی حرکت ایستاده٬ چشمانش مثل آفتاب پرست به جهات مختلف می چرخد و همه جا را زیر نظر دارد. حتمن امروز سر ناهار به پدر و مادرش گفته : " طفلک فرانسه هم دیوانه شد رفت پی کارش! صیح زود دیدم که دارد مثل کانگورو بپربپر می کند و از هوا یه چیزهایی می گیرد٬ بعد دستش را می برد جلوی گوشش و یه وردی می خواند و الکی روی هوا فوت می کرند ". آنوقت همه شان به نشانه ی تاسف سر تکان می دهند و پدرش می گوید: " خودش که هیچی! خل و چل شد و از هفت دولت آزاد. . .! خدا به پدر و مادرش صبر بده که از این بچه شانس نیاوردن. . . ای روزگار. . .ای روزگار. . .
درشت نوشت:
* آدم برای پدرم بنویسم. دیدم هر چه بخواهم از بزرگی و مرامش بنویسم نمی توانم حق مطلب را ادا کنم. . .فقط این را بگویم. . . خیلی نوکرتم حضرت ابوی. . .ببخش اگر گاهی نادانی میکنم. . .
+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 0:18  توسط قلم فرانسه
|

مرگ حق است عزیز من! من بارها به مرگ فکر کرده ام و چند باری هم اینجا از مرگ نوشته ام اما راستش هیچوقت خودم را در قالب یک میت رسمی تصور نکرده ام. فقط تصورم از مرگ یک محیط بزرگ و تاریک بوده است که البته همیشه سعی کرده ام رنگ محیط مورد نظرم را تغییر دهم.
دیشب باز هم مرگ اندیش شده بودم و به این جزو لاینفک زندگی فکر می کردم. این بار در حرکتی نمادین سعی کردم خودم را میتی فرض کنم که داخل یک قبر قرار گرفته٬ فرضم هم بر این بود که این داستان شب اول قبر و این چیزها درست است و قرار است که این دو فرشته ی بد اسم ـ که آدم خجالت می کشد نامشان را ببرد ـ بیایند بالای سرم و سین جیمم بکنند. الحمد الله همه چیز برای صحنه سازی محیط قبر و قبرستان مناسب و آماده بود. اتاقم که همیشه ی خدا به قبرستان تاتار زده می ماند٬ در این هوای خفه ی تیر ماه هم پنجره ی اتاقم را بستم و کولر و وسیله ی خنک کننده هم که در قبرستان پیدا نمی شود! خب٬ می ماند محیط خفه ی داخل قبر که با خوابیدن روی فرش و پیچیدن یک لحاف کرسی با پدر و مادر مشکل آن هم حل شد. یک دقیقه نگذشت که شرشر عرق شروع شد٬ از خودم در نقش یک میت پرسیدم: مگر مرده را داخل لحاف کرسی می پیچند؟ آخر مگر مرده هم عرق می کند. خود میتم بلافاصله جواب داد بالاخره شب اول قبری گفته اند! ما هم که بنده ی پاک نظیف خدا نبوده ایم. خدا می داند من از گرما بدم می آید٬ با گرما عذابم می دهد. . .اما واقعن این حرفها نبود! نقش مرده داشت می رفت زیر پوستم. نفسم بالا نمی آمد فکر می کنم این وسطها متوهم هم شده بودم و واقعن این دو فرشته ی بد اسم هم داشتند نجوا کنان می آمدند سر وقتم که خودم فهمیدم شکر زیادی تناول کرده ام! به قول ابوی " نکبت نیامده را که استقبال نمی کنند " حالا من بیایم محیط قبر و مرده را شبیه سازی بکنم که چی؟ مرگ اندیشی هم خوب است اما نه اینطوری و به صورت غار نشینی! همانجا بود که از قبر شبیه سازی شده ی خودم با حرکتی آکروباتیک خارج شدم و خودم را به پنجره رساندم وقتی با باز شدن پنجره هوای تازه به صورتم خورد٬ نفس عمیق و جانداری کشیدم و خواندم: " زندگی زیبا است ای زیبا پسند/ زنده اندیشان به زیبایی رسند/ آنقدر زیبا است این بی باز گشت/ کاز برایش می توان از جان گذشت "
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 21:39  توسط قلم فرانسه
|
به جز چهره ی سه نفر از دوستانم چهره ی دیگر دوستان مجازیم را ندیده ام. هیچوقت هم در ذهنم تصویری از آنها نساخته ام عوضش شکل و شمایل قالب وبلاگشان برایم تصویری از آنها بوده است٬ با این تصور٬ بعضی ها دماغشان را عمل کرده اند٬ بعضی ها موهایشان را رنگ کرده اند٬ بعضی ها کراوات می زنند٬ بعضی ها لباس اسپرت می پوشند و بعضی ها هم مثل من هفته بیجار هستند و یک وقت ریش می گذارند یک وقت همیشه می تراشندش و گاهی موهای فرشان را بلند می کنند و گاهی از ته می تراشند. مثل اینجا که هر از گاهی قالب وبلاگم را تغییر می دهم. اما گاهی تیپ و شکل و شمایلت دیگران را اذیت می کند و از تو می خواهند یک فکری برای خودت بکنی تا کمی قابل تحمل بشوی!
از قالب قبلی وبلاگم راضی بودم یعنی باید هم راضی می بودم! اما نمی دانستم بخاطر وضع نمایش وبلاگم در دیگر مرورگرها مورد لعن و نفرین خیلیها قرار گرفته ام ـ و فکر می کنم تمام این تیر غیبهایی که این مدت به پس کله ی من اصابت می کرد از همین آه و نفرینها آب می خورد ـ اما بالاخره پیشنهاد یک دوستی گرامی باعث شد که تصمیم بگیرم تیپ جدیدی بزنم و برای این مهم هم یقه ی همین دوست گرامی یعنی جناب استاد م.الف را گرفتم و بنده ی خدا هم در رو در وایسی قرار گرفت و زحمت قالب جدید را متحمل شد. بنده در این قالب جدید در قسمت فوقانی بلاگ و بر روی اسمم دارای یک هاله ی نور هستم که یکهو مرا در بر گرفت و اصلن همین هاله ی نور بود که من را وبلاگ نویس کرد! در کنار این اسم و هاله هم خون قلم ریخته شده است که بر خلاف خون شما مثل روی خودم سیاه است. اما چیزی که در دل خودم قند آب می کند آن لوح سفید و تمیز است که رویش نقاشی می کشم و یا اگر خیلی بی حوصله باشم با رنگهای مختلف رویش خط خطی می کنم تا حالم جا بیاید. شما هم می توانید با یک کلیک روی این بوم سفید نقاشی بکشید و خط خطی بکنید٬ اما این جانب مسئولیت هر گونه نوشتن شعار و فحش را به عهده نمی گیرم و از حالا هم گفته باشم که " نصب هر گونه آگهی پیگرد قانونی دارد ". فکر کن رو دیوار خونه ی خودتون می نویسی. . . اما همانطور که گفتم تمام زحمت این قالب بر دوش استاد م. الف عزیز بود که بدون اغراق و زیاده گویی ارادت خاصی نسبت به ایشان دارم و باز هم به این وسیله از زحمت و خلاقیتی که در این قالب به خرج دادند خیلی خیلی تشکر می کنم. . .باشد که از خجالتشان مبسوط در بیایم!
* پنجره هایمان
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 23:42  توسط قلم فرانسه
|
*همه چیز گردن دستم است! دستم به نوشتن نمی رود. یعنی می رود اما نمی تواند معقول و معمول بنشیند و مثل دست بچه ی آدم چیز بنویسد. تا می آید کمی آرام بگیرد و کَمَکی از چیزی غیر از ظلم و اعتراض بنویسد٬ شقاوتهای چند تا آشغال کله که سرشان هم به تنشان نمی ارزد می آید جلوی چشمانش و فقط و فقط می تواند چند تا از این فحشهای " چار پا داری " بدهد و برای خواهر و مادر همان آشغال کله ها٬ دعای خیر حواله کند.
*این دست نا فرمان شده است. این دست نافرمان شبها خواب آشفته می بیند و از جا می پرد. این دست نافرمان بغض گلویش را می گیرد و حرف نمی زند. این دست نافرمان از این همه پستی و خونخواری خسته شده است. . .این دست نافرمان از فرمان من خارج شده است و چیزی غیر از اینها که اینجا می نویسد٬ نمی خواهد ثبت کند. این دست نافرمان نمی تواند بی تفاوت باشد. . .
+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 0:44  توسط قلم فرانسه
|
داشتم فکر می کردم٬ اگر آن پری به خون خفته و پرپر شده تو بودی٬ من چه می کردم؟ خیال باطلی بود٬ تو مدتهاست از روی دستانم پر زده ای!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 22:0  توسط قلم فرانسه
|
همه چيز حاكي از تكرار دوباره ي تاريخ است. آن جمله ي معروف هم تكرار تاريخ را پيش بيني مي كرد كه " هر كس تاريخش را نداند محكوم به تكرار تاريخ است " تاريخ براي ما بارها تكرار شده و ما بارها شاهد چرخه اي بوده ايم كه دور خودش چرخيده و دوباره به جاي اولش بر گشته است. صد سال پيش مشروطه را داشتيم و آن رنگ باختنش و خون به هدر رفتنهايش٬ سي سال پيش انقلاب عليه شاه را داشتيم كه انقلابيون از طرف قدرت مزدور و وطن فروش و اغتشاش گر خوانده مي شدند و حالا اعتراضاتي داريم كه عده اي خيلي راحت كشته و زخمي و زنداني مي شوند و توسط برخي٬ مزدور و وطن فروش و اغتشاش گر خوانده مي شوند. درست مانند سي سال پيش كه داستانش را براي همه ي ما بارها و بارها تعريف كرده اند٬ اما ناگفته هايش را گذاشتند تا ما تاريخ كشورمان را آنطور كه بايد ندانيم و به اين بسنده كنيم كه ما " تمدني ۲۵۰۰ " ساله داريم. در حالي كه نمي توانيم اين تمدن را با يك بسته شكلات تاخت بزنيم. . . في الحال تاريخ ما داخل چرخه اي بسته افتاده و دائم در حال تكرار است. . .
ريز نوشت:
* . . .
* . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 13:6  توسط قلم فرانسه
|