
نمی شود! باور بفرمایید که نمی شود و فکر کردن به نکات مثبت زندگی هم کارساز نیست٬ اصلن کم می آورد در برابر اینهمه بهانه برای غصه و غم! این شب برای من درد و بلا می زاید! همین شبی که تا ۷ـ۶ ماه پیش بهترین لحظات را می آفرید٬ حالا همیشه برایم غم و غصه پس می اندازد. کافی است لحظه ای تنها بمانم و در حال خودم باشم٬ مثل " دوال پا " می چسبد بهم و ولم نمی کند تا یا این کپه ی مرگ را بگذارم٬ یا یکنفر همنشین و مصاحبم باشد! زمانی شب برایم گهواره ای آرام و دلنشین بود. زمانی افتخار می کردم که " جغد هار " گازم گرفته و گاهی تا صبح بیدار می مانم٬ اما الان می خواهم هیچوقت شب فرا نرسد و تنها نمانم! انگار من همان کسی نیستم که تنهایی را به هر جمع پرشوری ترجیح می داد٬ نه. . .اصلن گویا نور بالا می زنم. . .خدا رحمتم کند. . .پسر خوبی بودم. . .
ریز نوشت:
* به شدت از نالیدن متنفرم اما به هرحال اگر اسم این نالیدن است٬ بخشی از حالات این روزهای من است. . .گریزی نیست!
* دلم برای ریز نوشته ها تنگ شده بود. . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|
فرزندم! به یاد داشته باش " دوستی با هر کس را نباید و دوستی با هر شخص را نشاید " گاهی برخی دوستی ها تا زمانی پایدارند که حرفی از عقاید به میان نیامده باشد٬ اگر شخصی را یافتی که چیزی برای آموختن به تو دارد٬ در پی عقاید و افکار مشترکتان باش و دیگر عقاید اختلافیت را برای خودت نگاه دار٬ زیرا ممکن است٬ برخی از عقاید تو در فکر دیگر افراد نگنجد و باعث بیماری " قزلقورت "شان گردد. . .باشد که این پندها را به کارگیری و رستگار شوی. . .
(از سری پندهای قلم فرانسه " رضی الله عنه " به فرزند خوانده اش " عسل " و فرزند بالقوه اش " زاووش " )
* پند 1
+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|

آخرین باری که تصمیم گرفتم برای دست یابی به قله ی موفقیت و طی کردن پله های ترقی درس بخوانم ٬ چهار سال پیش بود٬ برای کنکور می خواندم و تخته گاز هم شروع کرده بودم٬ اما شیر پاک خورده ای مرا به جهالتم و جو گیری بی موردم آگاه کرد و سرعت را کم کردم! و همان جا بود که وارد بازی پیچیده ای شدم که مرا از ببری تنومند به گربه ای زرد و نزار تبدیل ساخت. . .
ستونی از کتابهای حقوقی را چیده ام جلوی رویم و با ترس و لرز بهشان چشم دوخته ام٬ " قانون مدنی در نظم حقوق کنونی " را بر می دارم٬ فقط هیبت قطور و سنگینش کافی است که لرزه بر اندامم بیاندازد و با زبان بی زبانی برایم " رجز " بخواند: " من و هم قطار هایم یک طرف و توی نحیف بی دفاع یک طرف " ٬"دهنت [. . .] است رفیق. . .! راستش رجز خوانی این کتابها در من کارگر می افتد و روحیه ام را به شدت تضعیف می کند. رویارویی من با این کتابها و جزوات مثل این است که شخصی تنها و بی دفاع در برابر لشگری " کاماندوی " تا بن دندان مسلح بایستد٬ اگر واقعگرا باشیم باید بگوییم دهنت واقعن [. . .] است رفیق! اما اگر بخواهیم با خوش بینی تمام٬ به قضیه نگاه بکنیم شاید در قالب یک " ماتریکس " بشود با این لشکر قدر قدرت مبارزه کرد و اتفاقن بدون افتادن حتا یک خراش بر بدن٬ در مقابل " بد من " ها٬ که همان کتابهای قطور و خشک حقوقی هستند٬ پیروز شد! تازه این مبارزه در برابر مبارزه با " غولهای " بزرگتر و سرسخت تر زندگی به اندازه ی غولهای بازیهای کامپیوتری هم نیستند که بشود با چند تا فن و گرفتن و انرژی و امتیاز بتوان از سدشان گذشت. . .حکیم ( کثر الله امثالهم ) می فرماید: " شب دراز است و قلندر بیدار ". . .
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|
وقتی میان دو کبوتر عاشق به هم می خورد و دنیا برایشان دیار غم می شود٬ شخص ثالثی هم هست که در آتش هجر و گسستِ عشق آن دو می سوزد و آرزوی وصال مجدد آنها را می کند. آن یک نفر کسی نیست جز. . . مخابرات!
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|

سرش را به پایین انداخته بود و لنگ لنگان از دور می آمد٬ دستهایش را به نشانه ی اعتراض به جلو پرتاب می کرد و حرفهای نامفهومی را به زبان می آورد. وقتی نزدیک شد یک لحظه درجا خشک شدم. خودش بود. . .آن روز را هیچوقت فراموش نمی کنم! با صدای لرزان و بغض آلود فریاد می زد: " تا زمانی که من اینجا هستم تو رنگ دوم دبیرستان را نخواهی دید. . .
* * *
یادم است شب روزی که آن اتفاق افتاد از خدا خواسته بودم فردا را سر کلاس نیاید و آمد. عصبانی هم بود! وقتی وارد شد اولین کارش این بود که یکی از بچه های کلاس را از میزش بیرون آورد و گفت یک پا و دو دستت را ببر بالا! در چرایی اش هم گفت: " معلم فیزیک از تو نا راضی است " از این کرامات زیاد داشت. علاقه اش جاسوسی برای معلمهای دیگر بود٬ البته با معلم فیزیک هم قرار دادی متقابل بسته بود که با لطایف الحیل در مورد معلمهای دیگر از بچه ها حرف می کشیدند و به یکدیگر راپورت می دادند. و یک ربع اول کلاس را می گذاشتند برای تنبیه و انتقام از انتقادهای بچه ها! انقدر در بین شاگردان دبیرستان محبوب بود که ماشینش را درست دو خیابان پایین تر از مدرسه پارک می کرد و بقییه ی راه را با دوچرخه ای که همیشه در صندوق عقب ماشینش با " کش " محکم شده بود ـ می آمد. آن روز را فقط برای تسکین دادن عقده های نامعلومش آمده بود سر کلاس. خوب می دانست که یک امتحان غیر منتظره و جنگی بهترین بهانه برای ارضای عقده هایش است. امتحان را گرفت و مثل برق نتایج از پیش معلوم را می خواند. و به نمره ی هر کس که می رسید شروع می کرد به مسخره کردنش و سر دادن خنده های " سادیسمی ". نمره ها را یکی یکی می خواند٬ تا رسید به پسر خاله ام که اتفاقن آن سال همکلاسم بود. پسر خاله وضعش در ریاضی از من هم بدتر بود. یعنی استعدادش در این درسها نبود. او یک ورزشکار حرفه ای و خوش آتیه بود که مثل خیلیهای دیگر مجبور بود ریاضی را تحمل بکند. وقتی نمره ی پسر خاله را خواند از خنده های سادیسمی اش داشت روده هایش بالا می آمد! دور میز می چرخید و می خندید. . . " ۲۵/۰ "! این را هی تکرار می کرد و هی می خندید! برگشت گفت: " اگه مغز تو و گنجشکو بذارن روو ترازو مغز کنجشک با اختلاف زیاد از تو سنگین تر میشه " من داشتم دندان قروچه می کردم. . . کاغذ کتابم را مچاله کرده بودم و مشتم را فشار می دادم٬ وقتی که سعی کرد برای تحقیر بیشتر پسر خاله ورق امتحانش را از یقه ی او به داخل لباسش بی اندازد دیگر غیرت فامیلی و چهره ی مظلوم پسر خاله نگذاشت که خون به مغزم برسد و بلند شدم. . .
وقتی متوجه شدم چه شده است که٬ سکوتی مرگبار کلاس را فرا گرفته بود و چشمان گرد شده ی کلاس به سمت من نشانه رفته بود. . . چشمانم را بسته بودم و دهانم را باز کرده بودم و هر چه می دانستم و نمی دانستم بارش کرده بودم. . . چند لحظه ای طول کشید تا بفهمد چه شده است و من چطور بت پوشالیش را به آن شکل شکسته ام. کمی عقب عقب رفت و یکدفعه به سمت من حمله ور شد دستش را محکم گرفته بودم که ناظم و مدیر سراسیمه وارد کلاس شدند! داد و فریاد من تا دفتر هم رفته بود. . . وقتی آنها را دید مثل " پاچه قرشمالها " شروع کرد به داد و فریاد و بی حیا بازی که در جواب حرفهایش از من فقط می شنید: " خفه شو ". . .باز هم می خواست به من حمله کند که ناظم و مدیر جلویش را گرفتند٬ حالا همه ی مدرسه پشت کلاس و در راه روی مدرسه جمع شده بودند. بغض کرده بود و چهره اش به کبودی میزد. . . صدایش می لرزید. داد می زد که بیچاره ات می کنم. کاری می کنم شبانه ام اسمت را ننویسند٬ " تا وقتی که من در اینجا هستم رنگ دوم دبیرستان را نخواهی دید ". اینها را می گفت که ناظم و مدیر کِرکشش کردند و بردند داخل دفتر و من را هم بردند آبدارخانه که چشممان به هم نیفتد. ناظم تعجب کرده بود که چطور آن رفتار از من سر زده٬ با تحیر در مورد اتفاقی که افتاده بود سوال می کرد و حتا یک بی احترای کوچک هم به من نکرد و وقتی از اخلاقش سادیسمی اش و دلیل رفتار آن روزم برای ناظم گفتم٬ در عین اینکه حرفهایم را در مورد رفتار بد و سادیسم گونه اش تایید می کرد من را نصیحت کرد که این شکل برخورد با یک بزرگتر و یک معلم نیست. آن روز گذشت و تا مدتها طوفان آن روز من در مدرسه نقل محافل دوستان بود. وقتی پدرم برای پیگیری داستان به مدرسه رفته بود٬ معلم ریاضی با گریه گفته بود که من غرور و اقتدارش را شکسته ام و باید اخراج بشوم! که البته حرفهایش باد هوا بود و این اتفاق نیفتاد!
از آن به بعد من تا آخر سال به عنوان " مستمع آزاد " داخل کلاس بودم. نه اسمم در حضور و غیاب خوانده می شد و نه از من امتحانی گرفته می شد! آخر ترم نمره ام آمد! نمره ی " ۲ " در کارنامه خودنمایی می کرد٬ و طبیعتن در شهریور هم نمره ام چیزی بالاتر از آن نبود. اما ناظم مدرسه پشت من بود و نگذاشت قسم معلم ریاضی به نتیجه برسد. . . بعد از آن٬ او از مدرسه ی ما رفت و دیگر ندیدمش تا اینکه در امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان مراقب بود و با چشمان غضب آلود و البته متعجب به من نگاه می کرد که من آنجا چکار می کنم؟
* * *
چشمان بی فروغش خبر از احوالی پریشان میداد. نگاهش با نگاهم گره خورد٬ اما من را نشناخت و باز هم سرش را به زیر انداخت٬ در حالی که با کلماتی نامفهوم با خودش حرف میزد٬ دستانش را به نشانه ی اعتراض به جلو پرتاب می کرد. . . ایستادم و نگاهم را تا زمانی که در میان جمعیت گم شد از او بر نداشتم. . .
* عنوان٬ پیشنهاد بادبادک باز
+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|
حرف شنیدن ادب است٬ وقتی کسی را به بازی دعوت می کنند باید دعوت را لبیک گفت. وقتی صاحب بازی کاسنی باشد هم دیگر نمی شود دلیل و بهانه آورد که نمی توانم و نمی شود٬ باید بازی کرد وگر نه بازی نکرده٬ بازنده ای!
راستش من خیلی ها را مثل بچه ام دوست دارم! به غیر از " زاووش "م که فرزند بالقوه ام است و " عسل " که تازگیها " گاد فادرش " شده ام٬ بعضی از پستهای وبلاگم را هم دوست دارم و اگر دوباره باز خوانیشان بکنم حس خوبی بهم دست می دهد و کیفور می شوم٬ هر چند که من پستهای منتشر نشده ام را خیلی بیشتر از پستهای منتشر شده ام دوست دارم. پستهایی که بنا به دلایلی هیچوقت منتشر نشده اند یا به بی رحمانه ترین وضع ممکن نابود شدند. . . چه کسی با فرزندانش این کار را می کند. . .؟
* نعمت نبود برق!
* بهار نامه!
*درخت نارنگی مادر بزرگ!
* رومی رومی یا زنگی زنگ و یا مادیان عرب نباش!
باید توجه داشت که آدم همه ی بچه هایش را دوست دارد٬ حتا اگر بچه هاش خدایی نکرده سالم نباشند!
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|

یکی از تفریحات سالم هر ترم دانشگاهم ـ به خصوص ترمهای ابتدای سال تحصیلی ـ این است که در بین دوستان و همکلاسی ها و هم دانشکده ای ها به دنبال تغییراتِ عمومن ظاهریشان می گردم٬ مثلن مدل مو یا تیپ جدید و صد البته چهره های جدید! تا به حال در هیچ ترمی سابقه نداشته که ترم جدیدی آغاز بشود و یکی از دوستان بی خود و بی جهت دماغش را عمل نکرده باشد٬ اما همین ترم پیش " خانم دماغ "٬ البته خانم دماغ " سابق " همه را سورپرایز کرد و اگر لیست حضور و غیاب کلاس نبود کسی نمی فهمید که آن پریچهرِ دلبر مسلک که ته کلاس دلبری می کند٬ همان خانم دماغ خودمان است. بعد از عمل موفقیت آمیز خانم دماغ یا همان خانم دماغ سابق٬ همه به اتفاق موافق بودند اگر عمل زیبایی در ایران معنی خاصی داشته باشد٬ این معنی در همین خانم دماغ سابق تجلی پیدا می کند. خدا می داند که بعد از " فیس آف " خانم دماغ سابق چه رقابتهای عشقیی آغاز شد و چه آماربازیهایی شروع شد٬ چه نخها که از مرکبِ مرادَِ پسرهای کلاس و دانشکده و دانشگاه ارسال نشد٬ دروغ چرا؟ خود من هم در عالم خیال بدم نمی امد سوار بر اسب سفید مراد ( از آنهایی که بال هم دارد )٬ از دیگر سواران پیشی بگیرم و بانو دماغ یعنی بانو دماغ سابق را بر تَرک خود بنشانم! اما قرار نیست هر چه در خیال می پرورانی رنگ حقیقت به خود بگیرد! در ثانی٬ حاضرم شرط ببندم اگر خود خانم دماغ سابق شخصن تشریف می آوردند و به جای نخ یک رشته طناب ۱۱ میل به بنده جهت آشنایی تقدیم می کردند٬ بر می گشتم و می گفتم: " لطفن دیگه مزاحم من نشید خانم " یا اینکه رویم را بر می گرداندم و وانمود می کردم من شما را ندیدم! بله! بالاخره یکی هم مثل ما پیدا می شود که با لگد بکوبد وسط نقطه ی حساس بخت خود!
هنوز در ترم جدید به دانشگاه نرفته ام٬ اما خودم را آماده کرده ام با چهره های دگردیسی یافته و جدیدی رو به رو شوم! مثلن هیچ بعید نیست " نوید "٬ لیپوساکشن کرده باشد یا خانم " هرکول " از آن هیبت غول آسا به باربیی بلوند دگردیسی یافته باشد. . . با این تغییراتی که من دیده ام هیچ بعید نیست حاج " م " با آن ریش و پشمش٬ تغییر جنسیت داده باشد و اسمش را گذاشته باشد " پارمیدا ". . .
+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|
*اینجا رعد و برق را با اسمهای گوناگونی می شناسند. مثلن یکی از این اسمها " آسمان قُرمبه " است ! همین امروز که یکی از همین رعد و برقها دل پری از این فلکِ بوقلمون صفت داشت و چنان صدا کرد که زمین و زمان لرزید٬ یک نفر از جلویم رد شد گفت: عجب " آسمان قلمبه ای "!! اینجا بود که دیدم به این پدیده ی طبیعی آسمان قلمبه هم می گویند. منتها این لفظ٬ چیزی است در مایه های لفظ همساده در برابر همسایه!. . . چه می خواستم بگویم؟ می خواستم عرض کنم که من کلن خیلی این رعد و برق ـ آسمان قرمبه ـ آسمان قلمبه را دوست دارم گفتم اگر با دوستان هم در میان بگذارم بد نباشد! رعد و برق مثل زندگی انسان می ماند یک لحظه نور است و هیاهو و تب و تاب و. . . تمام!
* تازگیها به این نتیجه رسیده ام فقط من بنده ی شوت و هفت شنبه ی خدا نیستم و کسانی هستند که بدتر از من باشند. . .! گیر یک موجود شلم شوربایی افتاده ام که خدا نصیب کافر و گرگ بیابان هم نکند! می گویم برو فلان وسیله را بیاور می بینم دیر می کند! وقتی می روم دنبالش می بینم دارد با خونسردی نگاهم می کند و می گوید چیزی می خواهی؟ می گویم من تو را برای چه چیزی فرستادم؟ کمی سرش را می خاراند و نیشش باز می شود که یادم رفت. . . می گویم باران می آید " پا دری " را بیانداز جلوی در تا هرکس وارد می شود پایش را تمیز کند! می بینم پا دری را درست بیرون از در و زیر شُرشُر باران قرار داده و در توجیه می گوید: اینجوری داخل خیس نمی شود٬ در حالی که داخل را باتلاق گِل فرا گرفته. . . ( بقیه را هم بگویم تا ملاحظه بفرمایید از این موجود چه می کشم؟ )
* نمی دانم این تغییر ساعت کی می خواهد حل بشود؟ می پرسم ساعت چند است؟ می گوید: ساعت قدیم یا جدید؟ می پرسد: ساعت چند است؟ می گویم: پنج٬ می گوید قدیم یا جدید؟ می گویم: ساعت ۷ پیش تو هستم٬ می گوید: هفت جدید یا قدیم؟ می گوید: چرا دیر آمدید؟ می گویم: سر ساعت آمدم! می گوید: به ساعت قدیم یک ساعت دیر آمدید!! آخر پدر من! وقتی ساعت رسمی یک ساعت به عقب کشیده می شود یعنی همین است که می بینی! قدیم یا جدید دیگر چه صیغه ای است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|