<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                            قلم فرانسه</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 20:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بانو شوماخر!</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 382px&quot; height=482 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.autoanatomy.com/humor/Women%20Driver.jpg&quot; width=455 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سالها قبل!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم راهنمایی بودم٬ مدرسه مان تا خانه ۵ دقیقه راه بیشتر نبود٬ به همین خاطر همیشه پیاده می رفتم٬ یک روز خیلی شاد و شنگول داشتم داخل کوچه برای خودم قدم می زدم و از کنار دیوار راه می رفتم که یکدفعه دیدم همه جا تاریک شد و جایی را نمی بینم! چند لحظه که گذشت و به خودم آمدم٬ متوجه شدم سرم تا گردن داخل کپه ای از ماسه ی ساختمان سازی فرو رفته. . . همانطوری که داوطلبانه و به خواست خودم به صورت سکندری داخل ماسه ها نرفته بودم به همان صورت هم متوجه شدم که یک نفر دارد از روی ماسه ها بلندم مي كند و با یک دست می زند توی سر خودش و با یک دست من را می تکاند و با اضطراب تمام می پرسد: « سالمی ؟ » جاییت درد نمی یاد؟ » من هم در حالی که تف می کردم و دهانم را از مقادیر قابل توجهی ماسه و خورده سنگ و آهک خالی می کردم٬ با سر٬ به نشانه ی سلامت سر تکان می دادم که &quot; سالمم &quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کمی که گذشت تازه متوجه شدم بانویی میانسال به قصد دنده عقب گرفتن از کوچه ی فرعی به صورت &quot; جیمز باند ی &quot; می آید و من را به صورت نیمه پرنده می فرستد داخل ماسه و آهک! خودم متوجه نشدم اما آقای &quot; میجوزی &quot; ـ بقال محل ـ می گفت من را در حال پرواز دیده که دارم به سمت تل ماسه شوت می شوم. . .! حالا از خانم راننده اصرار بود که ببردم بیمارستان و از من انکار بود که خوبم و می خواهم بروم مدرسه و شما را به خیر و ما را به سلامت٬ بماند که آن روز را مدرسه نرفتم و به بهانه ی کثیف شدن لباسها و سرو رویم برگشتم خانه و البته از این بابت خیلی هم از خانم راننده ممنون و سپاسگزار بودم. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سالها بعد!&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماشین را به هزار زحمت و دنگ و فنگ پارک کرده بودم داخل کوچه اي تا با دوستان برویم و به دیگران دوستانمان ملحق بشویم٬ در همان حال دخترکی شوماخر مسلک٬ مثل اجل معلق با کجاوه ی آهنینش سر رسید و گفت با ماشینت راه را بسته ای و من نمی توانم رد بشوم و اللا و للا باید ماشین را برداری که من رد بشوم. . . هر چقدر گفتم خانم محترم اینجا برای رد شدن یک فیل گنده هم جا هست٬ زیر بار نمی رفت و چرت و پرت بود که حواله ی ما می داد والخ. . . من هم با تمام  عصبانیتم٬ بخاطر اینکه دوستانم با من بودند کوتاه آمدم و ماشین را از کوچه در آوردم و به خانم شوماخر گفتم که خوش آمدید! اما مثل اینکه کوتاه آمدن من به دهان بانو شوماخر مزه کرده بود و باز هم می گفت باید جلوتر بروم که با خیال راحت رد بشود و... بالاخره با هزار بدبختی بانو شوماخر با چندتا فحش تو دلی ( جلوی دوستان که نمی شود با صدای بلند فحش داد ) رهسپار کردیم٬ اما خودم شنیدم که این بانوی دست طلا موقع خداحافظی و تشکر از من با توجه به هوش و ذکاوتشان که به پلاک ماشین بنده توجه کرده بودند فرمودند: « برو گمشو شهرستانی بی شعور »!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امروز!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همشیره می خواستند جایی تشریف ببرند و از من خواستند من هم بروم تا پاسداری هم برای خرابکاریها و شیطنتها ی همشیره زاده وجود داشته باشد . . .هنوز ماشین را روشن نکرده بودم که همشیره فرمودند: « بذار من پشت فرمون بشینم » البته بنده هم با کمال میل قبول کردم و ایشان پشت فرمان نشستند. . .خب! دوست ندارم تجربیات وحشتناک امروزم را تعریف بکنم٬ چون وقتی یادشان می افتم تیک عصبی می گیرم و دستانم می لرزد. . . فقط بگویم که در طول مسیر بارها گفتم کاش ماشینم&quot; ایر بگ &quot; داشت و به اين مسئله فكر مي كردم يك پرايد چقدر مي تواند ايمن باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي به حول قوه ي الهي به سلامت به خانه برگشتيم٬ همشيره پرسيدند كه رانندگيشان چطور بود؟ بنده هم گفتم عالي بود! فقط٬ كمي محل دقيق گاز و ترمز را تمرين كنند تا رانندگيشان از ايني كه هست بهتر شود. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;ريز نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt; &quot;من و من&quot; و&quot; موريانه ها ي چوبي&quot; اين داستان را خوب به خاطر دارند!!!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* مديوني اگه فكر كني در نكوهش رانندگي خانمها نوشته ام :))   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسلوب الاراده. . .</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://zestallroundcaterers.co.uk/resources/wine_glass_smashing_with_red_wine_2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از یک مواقعه ی سخت٬ وقتی هنوز در آغوش گرم او لمیده بود. با صدای نرم و نازکش نجوا کنان پرسید: ـ عزیزم!توو من چی دیدی؟ چی شد که به من علاقه مند شدی و بهم پیشنهاد دادی؟ پسرک آهی کشید و گفت: ـ هیچی عزیزم!. . . من اون شب مستِ پاتیل بودم. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* &lt;FONT size=1&gt;دارم درس پس میدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dumais.us/newtown/blog/wp-content/uploads/2009/04/conversation.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حاج مهدی هر چقدر هم حرفهای عجیب و غریب بزند و بخواهد برای همه مردم عالم پرونده درست بکند و به قول خودش در حفظ حرمت جامعه ی اسلامی بکوشد٬ باز هم به نظر من از آن بسیجیهای بو نداده است و بیشتر از آنی که در دلش باشد حرفش را می زند٬ با این حال کافی است یک دختر و پسر را ببیند که کمی مهربان با هم صحبت می کنند یا دختری با صدای بلند بخندد یا حتا کسی عقیده خلاف باورهای او بزند تا با لحن و نگاه خشمگین و تهدید آمیزی بگوید &quot; باید برای فلانی پرونده بسازم تا بداند اینجا حرمت دارد &quot;. . .با این حساسیــت و ولعی که برای پرونده سازی علیه این و آن دارد حتا برای گربه های هرزه ی محلشان هم پرونده ســازی کرده و می خواهد روزی حالشان را بگیرد تا ایــن گربه های هــرزه و هرجاییِ محل حاج مهدی اینها بداندد٬ نه تنها دانشگاه ما ـ که رئــیـس بسیج دانشکده انسانیش است ـ حرمت دارد٬ بلکه هر جا که حاج مهدی حضور پیدا بکند هم به منزله ی مکان مقدس است و باید حرمت آنجا را حفظ کرد. . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                            * * *&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر کمی دیرتر رسیده بودم زده بود &quot; نوید &quot; را &quot; لب پر &quot; کرده بود! وقتی وارد بوفه شدم از دور دیدم که یقه ی همدیگر را گرفته اند و دارند تاب می خورند! اول فکر کردم اینطوری مقدمات ماچ کردن همدیگر را می چینند٬ اما قضیه چیز دیگری بود. خودم را با سرعت تمام رساندم بهشان و جدایشان کردم. . .گفتم حاج مهدی از شما بعیده. . .! مگه چی شده؟ . . .&quot; نوید تو چته؟ چرا اینجوری می کنید؟ حاج مهدی از عصبانیت سرخ شده بود و با صدای بلند می گفت: این کافره. . .داره کفر میگه! در همین حال برایش خیز بر می داشت و مثلن می خواست بزندش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; داستان از این قرار بود که ظاهرن حاج مهدی از یکسری فیلمهای اخلاقی حرف میزده که در تلویزیون پخش می شود و با اشاره به این فیلم گفته که هر کس٬ فقط برای رضای خدا به مردم کمک بکند خداوند در جایی دستش را می گیرد و به وسیله ی امدادهای غیبی کمکش می کند و حالا  &quot;نوید هم &quot; ( یکی از دوستانمان ) می گوید اینها چرت و پرت است و انسان باید رضای بنده ی خدا را هم در نظر بگیرد و نباید بگوید فقط برای رضای خدا٬ و من اگر به کسی کمک می کنم برای دل خودم و خوشحالی آن شخص است٬ نه خدا٬ همین حرفها هم باعث شده بود حرفشان بالا بگیرد و دست به یقه بشوند. . . حالا آن وسط هم مرا حاکم قرار داده بودند و از من می خواستند بگویم کدامشان درست می گوید. اما من٬ بدون اینکه عقیده و نظر خودم را وسط بکشم رو به نوید٬ با اشاره به حاج مهدی گفتم: نه تیپ من به حاج مهدی می خورد و نه مسلمن عقایدمان با هم یکی است اما همیشه حرمت هم را داریم و با هم رابطه ی خوبی داریم. حتا بعد از جریان انتخابات و اعتراضها که شکاف عقایدمان را بیشتر کرد و ما را در نقطه ای درست مقابل هم قرار داد باز هم دوستیمان را حفظ کردیم و بی احترامی نکردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قرار نیست که ما اینطور با هم مبارزه بکنیم و مسلمن ما نمی توانیم با یک بحث و گفتگوی کوتاه عقاید همدیگر را عوض بکنیم. این بحثها مطالعه می خواهد و به قول فقه و حقوقی ها  « البينته علي المدعي»٬ کسی که ادعایی دارد باید سند و مدرکی دال بر صحت حرفهایش داشته باشد. پس نمی شود بدون مطالعه و قوی کردن بنیه ی علمی٬ پای بحث با کسی نشست و و صرفن به خاطر عقیده به مطلبی با کسی جدل کرد. . .نتیجه ی این بحثها می شود داستان نوید و حاج مهدی که بعد از چهار سال دوستی می خواستند همدیگر را تیکه و پاره بکنند و به جایی هم به جز کدورت و دشمنی نرسند. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                              * * *&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از اینکه حاج مهدی و نوید روی همدیگر را بوسیدند و داستان ختم به خیر شد٬ حاج مهدی خیلی آرام در گوش من گفت: &quot; شانس آورد٬ وگرنه می خواستم براش یه پرونده درست بکنم. . . &quot; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حضور محترم حضرت خدا. . .</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;313&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; width=&quot;398&quot; src=&quot;http://www.niksalehi.com/din-andishe/khabar/god.jpg&quot; alt=&quot;استاد فرشچيان&quot; style=&quot;width: 398px; height: 313px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدایا آن شب سرد زمستانی را یادت می آید چه گفتم؟ اصلن به حرفهای من گوش می دهی؟ یادت می آید آن شب را که سرمست از عشق بودم٬ برگشتم گفتم &quot; خدایا! اگر روزی دلم را از عشق تهی یافتی جانم را بگیر و نگذار در خفت بی عشقی زندگی کنم &quot; یادت هست خدا؟ راستش حالا هم خواهشی دارم. . . گوش می دهی خدا؟! ببین. . .چرت گفتم! بچگی کردم! مگر آن روز چند سال داشتم؟ ۱۷ سالم بیشتر نبود! هنوز هم به سن قانونی نرسیده بودم. . . بیا و آقایی کن و اگر دعای آن شبم را در لیست &quot; استجابی &quot; ها گذاشته ای خارجش کن که سخت پشیمانم. . .تازه آنروزها چه می دانستم که روزی از عرش به فرش می آیم و روزگار سبز عاشقی به روزگار سرد فارغی تبدیل می شود! تازه من را هم که به زور زایاندن و و فارغم کردند! تقصیر من چه بود که معنی دیگر عشق را که ظاهرن &quot; خاکبرسربازی &quot; و &quot; بی غیرتی &quot; و &quot; بی ناموسی &quot; است نمی دانستم؟! باور بفرمایید اگر هم کوتاه آمدم به خاطر پند آن حمار عظیم الشانِ مرحوم مغفور٬ خر خراط ( رضی الله عنه ) بود که فرمود &quot; داش من! از قول ما به این دل واموندت حالی کن ٬ عشق مثل دسته چپق٬ باس٬ حتمن دو تا سر داشته باشه٬ &lt;strong&gt;آخه عشق یه سره٬ باعثه دردسره&lt;/strong&gt; &quot; می بینید خدا؟ روزگار ما را می بینید؟ الان مدتی است که هر وقت پشت فرمان می نشینم یا از عرض خیابانی رد می شوم٬ همه ی ماشینها را در قالب حضرت عزرائیل می بینم که حکم استجاب دعایم را در دست دارد و می خواهد مرا با خودش ببرد! همش می گویم نکند همین یک دعایمان که از سر جهالت بود مستجاب بشود و فاتحه. . .! حالا اگر شما بیایید و حرف این بنده ی کمترین را نشنیده بگیرید ممنونتان می شوم٬ اصلن کمی وقت بدهید! خودتان را چه دیدید؟ شاید باز هم دلم از شراره های این &quot; زهر شیرین &quot; پر شد و به سلامتی برگشتم به روزهای اوج خودم! به خودتان قسم من هنوز آرزوهای زیادی دارم. . . درست است که خیلیهایشان را سر همین فقره پر پر کردمو رفت پی کارش٬ اما انسان مگر به امید زنده نیست؟ من فعلن کار دارم و می خواهم خیلی چیزها را ببینم و خیلی چیزها را تجربه کنم. . .قبلن از همکاری شما کمال تشکر را دارم! &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;        زیاده جسارت٬ قلم فرانسه. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل زعفران</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 240px&quot; alt=&quot; گل زعفران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/jpkj2w.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديگر نا اميد شده بودم٬ فكر مي كردم زحمات پارسالم به باد رفت٬ تا اينكه يك روز ديدم سر از خاك بيرون آورده اند و دارند لبخند مليح حواله مي كنند . . .تقديمشان كردم به مادرم كه كودك درونش را در عطر گلها جستجو مي كند. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=زعفران1 hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/23r9sn7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=زعفران2 hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2yueeee.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه ی بیماری با استکبار!!</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جمعه شب که از نمایشگاه آثار دوست هنرمندم &quot; &lt;A href=&quot;http://shahrokhinejad.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;محمد رضا شاهرخی نژاد&lt;/A&gt;&quot; بر گشتم٬ می خواستم پستی جدید بنویسم که همین پایم به خانه رسید٬ برای ۳۲ ساعت زمین گیر شدم. زمین گیریی که خدا نصیب گرگ بیابان نکند. تنها کاری که توانستم قبل از زمین گیری کامل انجام بدهم این بود که خودم را سینه خیز به سمت تلویزیون کشاندم و برنامه های ارسالی از جانب استکبار جهانی و این کافرهای بی نماز را با چشمان شهلا شده ام٬ نظاره می کردم. ابتدا چند ساعت از این چندین ساعت زمین گیری را به دیدن سریالهای بدآموز و بد دوبله ی &quot; فارسی۱ &quot; گذارندم و در یکی از این سریالها دیدم که بانویی کهن سال٬ زلف کره در زلف جوانی خام و و عاشق پیشه زده و در کنار آن٬ همسر سابق این بانوی جوان دل٬ در دام لعبتکی جوان اسیر گشته و در کنار سلسله خاکبرسریهایی که بالا می آورند با مشکلاتی روبه رو هستند که &quot; عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند &quot; را تداعی می کند والخ. . .با این احوالی که من داشتم دوبله ی مزخرف و نتراشیده ی این فیلمها برای من شکنجه به حساب می آمد و نتوانستم این اصوات ناهمگون و بی روح را تاب بیاورم و این شد که دستم لرزید و شبکه ای آمد سراسر لهو و لعب٬ پر بود از مغنی های مونث و مذکری که حرکات موزون و البته وقیحانه ای از خود در می آورند و انسان را یاد استکبار جهانی و آتش جهنم می انداختند٬ در همان حال نزار٬ بارها به قدرت خدا و سکنات و وجنات این برادران و خواهران کافرِ عرق خور ینگه دنیایی مان که به غایت با کمالات می نمودند ـ الله و اکبر گفتم و در فلسفه ی آفرینش خود بسیار اندیشیدم. و البته دلیل این همه تفاوت در آفرینش خود و آن رقاصه های بی دین و ایمان را نیافتم٬ تازه آنها خمس و زکات هم نمی دهند اما انقدر با کمالات هستند. . . اما تا کار به اینجا کشیده شد دیدم که این فقره داستانها از مستقلات غیر عقلی است و ممکن است کار به کفر و حکم جهنم بکشد٬ پس٬ از کار خود استغفار نمودم و کانال را به قصد شبکه های سر در اخورِ استکبار جهانی و غرب زده و صد البته مشرک٬ ترک گفتم و دیدم بانویی فصیح الکلام و دقیق البیان دارد حرفهای استکباری می زند و می گوید افراد قلیلی در حد &lt;STRONG&gt;چند هزار نفر&lt;/STRONG&gt; رفته اند و شعارهای غرب زده از خود سر داده اند و وامصیبتا. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دقیقن در خاطرم نیست اما فکر می کنم در همین موقع بود که به دلیل گوش و چشم سپردن به مصادیق بارز فساد و استکبار٬ حالم به وخامت گذاشت و در عالم هذیان و رویا دیدم که درست در همانجایی روز قبلش با کاسنی ایستاده بودیم٬ &lt;A href=&quot;http://zahediam.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کاسنی&lt;/A&gt; داشت از خاطرات سفر به ارمنستانش تعریف می کرد و بی خود و بی جهت شعر می خواند٬ اما یکدفعه کاسنی به &lt;A href=&quot;http://www.2taman.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;منِ بزرگ&lt;/A&gt; تغییر چهره داد و اینبار ما داشتیم در مورد نمایش &quot; شهر قصه &quot; با هم حرف می زدیم اما من بزرگ یکدفعه با هنرهای رزمی لگدی حواله ی من بی بنیه کرد و من از پنجره ی ماشین&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt; افتادم کف خیابان و در همان حال یک ماشین دیگر با سرعت از روی من رد شد٬ به طوری که من را با کاردک و شلنگ آب از کف آسفالت جمع کردند٬ در همین احوال بودم که اگر خواهر زاده ی عزیز تر از جانم٬ حصار فرضی بین من و خودش را نشکسته بود و بیدارم نمی کرد٬ قطعن از ترس قالب تهی می کردم و در همان عالم خواب زهره می ترکاندم و فاتحه. . . بعد از اینکه خواهر زاده جان را به سرحدات فرضی خودش بازگرداندم و گوشزد کردم دور و بر من را هاله ای از ویروس فرا گرفته٬ خداوند سبحان را  ـ به خاطر اینکه تمام این داستاهای ژانر وحشت در عالم خواب بوده ـ شکر گفتم و تصمیم گرفتم دیگر برنامه های استکباری نبینم و فقط به اخبار سراسر استکبار شکن و امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ِ &quot; بیست و سی &quot; گوش و جان بسپارم و به جان دیگر هم وطن فروشان عزیزمان دعا و ثنا بگویم٬ بلکه دیگر به دام استکبار گرفتار نیایم و در بین دیگر مریضان اسلام شفا یابم. . . و من الله توفیق. . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt; به هر حال این یک خواب بود و خواب هم بُعد زمان و مکان نمی شناسد!     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انشاء تخيلي!</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دانم الان هم همینطور است یا نه؟ زمانی که من در دوره ی ابتدایی بودم خیلی راحت و بی رحمانه نمره های وحشتناک می دادند٬ آن هم در چه درسهایی! حتا این بی رحمی در درس هنر که باید باعث شکوفایی استعداد و ذوق بچه ها بشود هم جریان داشت و نمره های غیر مسئولانه و کشکی مثل پتکی بود بر فرق سر ذوق و هنر! خود من یکبار در کلاس دوم ابتدایی به خاطر &lt;A href=&quot;http://i34.tinypic.com/1z69htz.jpg&quot; target=_blank&gt;اين&lt;/A&gt; نقاشی چهارده گرفتم چون در علم فخیمِ فیزیک حباب اینگونه بالا نمی رود و این مسئله باید رعایت بشود. یا مثلن در زنگ انشا همیشه نمره هایم پایین تر از نمره های بچه های کلاس بود. چون انشایم را پدر و مادرم نمی نوشتند و اولِ انشایم نمی نوشتم &quot; قلم را در دست می گیرم والخ . . . و در آخر نتیجه های علمی تخیلی و صد من یک غازی نمی گرفتم و معلمِ بی حوصله ی با زور &quot; فرهنگی شده &quot; از من کلیشه می خواست و مسلمن ننوشتن این کلیشه ها را از زیر درس فرار کردن می دانست٬ و خب. . . نمره ی یک دانش آموز از زیر درس در رو٬ بهتر از ۱۶-۱۵ نمی توانست باشد. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                             * * * &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلاس چهارم ابتدایی بودم٬ زنگ انشا بود و آقای &quot; باقی &quot; هنوز نیامده و کتش را بر روی چوب لباسی آویزان نکرده٬ اسم من را برد تا بروم پای تخته و انشایم را بخوانم. . . یکدفعه رنگ از رخسارم پرید و حس می کردم قلبم دارد داخل دهانم می زند! طبق پیش بینی هایم امروز قرار نبود من انشا بخوانم! دفعه ی پیش رفته بودم پای تحته! آب دهانم را با زور قورت دادم و دفترم را برداشتم رفتم پای تخته ایستادم٬ انگار که دنیا به آخر رسیده باشد٬ نمی دانستم چه کار باید بکنم! یا باید انشا می خواندم و یا باید می رفتم ولیم را می آوردم. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رو به کلاس ایستادم و دفترم را باز کردم٬ چشمم را دوختم به کاغذ سفیدی که خطهای باریک و بی رمقی مرز بین هر سطر را نشان می داد. . .چاره ای نبود همینطور که به صفحه ی سفید و خالی دفتر نگاه می کردم همان طور &quot; فی البداهه &quot; برای خودم یک چیزهایی می بافتم و وسط جمله هایم &quot; مِن مِن &quot; می کردم تا یک جمله ی دیگر بسازم و تحویل معلم و کلاس بدهم. . . بالاخره با هر زحمت و جان کندنی بود انشای خیالی را آنقدر کش دادم که به اندازه ی یک انشاء استاندارد برسد و بروم سر جایم بنشینم٬ شانس بزرگم این بود که آقای باقی هیچوقت دفتر را نگاه نمی کرد و تکالیف را خط نمی زد. وقتی رفتم بنشینم یکی از بچه های کلاس ادایِ مِن مِن کنان خواندن انشاء عجیبم را در آورد و همه ی بچه ها خندیدند. که یکدفعه زدم زیر گریه و از اینکه غرورم جریحه دار شده با ناراحتی سر جایم کِز کردم و سرم را گذاشتم روی دستم٬ اما آقای باقی به شدت به آن هم کلاسی توپید و کلی از انشایم که یادم نمی آید چه بود٬ تعریف کرد و من اولین و آخرین نمره ی بیست درس انشایم را گرفتم. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واج آرایی تاریخ!</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 408px; HEIGHT: 319px&quot; height=371 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://wheatoncollege.edu/acs/career/images/calendar.jpg&quot; width=476 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب که می خواستم بخوابم٬ با خودم گفتم چه قدر جالب است که ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه و هشت صدم ثانه ی هشتِ هشتِ هشتادو هشت را درک بکنم! تصمیم گرفتم آن ساعت بیدار باشم. . .صبح زود بیدار شدم٬ با یک چشم٬ راه دستشویی را پیدا کردم و بعد از اتمام کار به زور به ساعت نگاه کردم ساعت شش بود٬ برای تفکر به این سوسول بازیها٬ خودم را سرزنش کردم و سپس در حالی که در تخت گرم و نرم خود غلت می خوردم٬ گفتم چقدر جالب است که ساعتِ نُه و نُه دقیقه و نُه ثانیه و نُه صدم ثانیه ی نهِ نهِ نودو نه را درک بکنم. . .تصمیم گرفتم آن ساعت را بیدار باشم. . .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 13:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من خارجی!</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 349px; HEIGHT: 387px&quot; height=683 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.starstore.com/acatalog/eiffel-tower-1909.jpg&quot; width=488 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot; فرانسوا &quot; هستم٬ &quot; فرانسوا فرانس &quot;٬ متولد پاریس٬ محله ی &quot; مونپارناس ـ کوچه ی دوم ـ پلاک ۲ ـ منزل فرانس!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلن دانشجوی رشته ی حقوق٬ در دانشگاه آزاد واحد پاریس هستم و گاهی در یک گالری به صورت پاره وقت کار می کنم و سعی می کنم در کنار کار فرهنگی پول هم در بیاورم تا &quot; منت مردم نکشم &quot;. . . ساعاتی را که در دانشگاه نیستم و کاری هم ندارم٬ گاهی با دوستانم و یا تنهایی به کافه &quot; دُوم &quot; می روم و قهوه ای می نوشم و با دوستانم به گپ و گفت می پردازم! اینجا را با نام دوکراسی می شناسند. ما هم سعی می کنیم در گفت و شنودِ بحثها و عقایدمان به هم احترام بگذاریم. اما در این فقره ی دموکراسی احترام را که گذاشته و که دیده؟ به همین خاطر این روزها سعی می کنم تنهایی به پاتوقم در کافه دُوم بروم و در حالی که یک قهوه ی مخصوص را مزه مزه می کنم برای وبلاگ عاشقانه ام مطلب می نویسم و کلی هم با این کارم حال می کنم. اگر هم حوصله داشته باشم٬ یک قوطی آبجو خنک می گیرم و در حالی که در کنار رود &quot;سِن &quot; قدم می زنم و به برج محبوبِ &quot; ایفل &quot; نگاه می کنم٬ آبجویم را جرعه جرعه می نوشم و به کار دنیا و روزگار کج مدار فکر می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آنجایی که اینجا در خارج دخل و خرج ما خارجیها با هم مطابقت می کند٬ آخر هفته ها یک تلفن به دوست ماجراجوی معروفم &quot; &lt;A href=&quot;http://2taman.persianblog.ir/post/227/&quot; target=_blank&gt;ماریا پودینگ&lt;/A&gt; &quot; می زنم و برنامه ی خودمان را با هم چک می کنیم که این هفته به کدام طرف برویم و خودمان را از کدام کوه٬ دره٬ پل یا هواپیما پرت بکنیم و کلی هیجان زده بشویم! اگر هم کمی دست از ولخرجی بردارم و پولهایم را جمع بکنم برای جشن &quot; سان فرمین &quot; خیلی سر زده به اسپانیا می روم و خودم را چتر دوست خوبم &quot; &lt;A href=&quot;http://2taman.persianblog.ir/post/227/&quot; target=_blank&gt;مازاریو پودینگ&lt;/A&gt; &quot; می کنم و با هم به جشن سان فرمین می رویم و در حالی که گاوها دنبالمان می کنند جیغ و هورا می کشیم. . .امسال برای تعطیلات سال نو می خواهم با دوست جدید کره ای یم &quot; &lt;A href=&quot;http://firozehmozafari.blogfa.com/post-15.aspx&quot; target=_blank&gt;چو فیر زونگه&lt;/A&gt; &quot; باز هم به اسپانیا بروم و از آنجایی که هر دویمان به پیاده روی علاقه داریم٬ جاده ی &quot; سانتیاگو &quot; را طی کنیم و در حال پیاده روی به بحثهای سیاسی ـ فرهنگی ـ اجتماعی ـ هنری بپردازیم و زیتون پرورده بخوریم . . . چقدر خارجی بودن خوب است. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* بازی هیجان انگیزی است. کلن &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://firozehmozafari.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;میس کارتون&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; &quot; ید طولایی در به راه انداختن بازیهای خوب دارد و ما را وسوسه می کند بازی کنیم. در روایات هم داریم که هر کس در بازیهای دست ساز میس کارتون شرکت بکند به ۱۰۰ درد و بلا گرفتار نمی شود و شب اول قبر بر او آسان گردد. . .پس بهتر است بازی کنید تا ثواب دنیوی اخروی خود را هم در این بازی برده باشید. . .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>×</title>
<link>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>اگر انسان اخلاق گرایی نبودم حتمن عفتت بر باد بود٬ شک نکن!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;ریز نوشت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;*وضعیت داخلی و خارجی: ( سگ هار )!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghalamfaranse&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>ghalamfaranse</dc:creator>
<guid>http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
